X
تبلیغات
خاطرات پزشکی

خاطرات پزشکی
درد دلها و خاطرات یه پزشک 

آخه کدوم پرشکی میاد 70هزارتومن اونم 4سال قبل پول بده تلفن منشی دار بخره تا پیغام ضبط کنه ملت گوش کنن گمراه نشن بفهمن ساعات کاریه مطب چه جوریه...

خانوم منشی با صدای ملیحش! پیغام میذاره دقیق روزای کاری ساعات کاری رو میگه بعدم میگه باباجان!با سلام و عرض روز به خیر الان مطب تعطیل میباشد لطفا فلان ساعت تماس بگیرید تا ما باشیم و گوشی رو برداریم...باز نمیدونم چرا بعضیا تند تند پشت هم زنگ میزنن و اصلا توجهی به متن پیغام ندارن

یه بار یه مریضی 18بار پشت هم زنگید منو و خانوم منشی دقیقه هاش رو چک کردیم تقریبا طی یک دقیقه 5بار زنگ خورد...آخه این یعنی چی؟ یعنی ما تو مطب هستیم و مرض داریم یا میترسیم رفتیم زیر میز قایم شدیم که گوشیو برنمیداریم؟

یا مثلا بعضیا بعد از شنیدن پیغام میگن: الوووو الووو کسی نیست ؟ چرا گوشیو برنمیدارین؟

حتی یه بار یکی بعد از شنیدن پیغام گفت: اه!!گاگول چی میگی؟؟

الان مدتیه برنامه کاریم بنا به دلایلی تغییر کرده مثلا دوروز صبحیم دوروز عصر دوروز تعطیل دیگه اگه میخواستیم رو پیغام گیر ساعت و روزای کاری رو دقیق بگیم باید یه انشای طولانی واسه خانوم منشی مینوشتم و مریضا از اینم که هستن گیج تر میشدن

ورداشتم خیال خودم و همه رو راحت کردم واین پیغامو گذاشتیم:در حال حاضر مطب تعطیل است لطفا با شماره موبایل 090000000000000000 تماس بگیرید و این خط رو دادم به خانوم منشی تا 24ساعته جوابگو باشه

حالا هی مریضا زنگ میزنن پشت هم تا شماره موبایل رو یاد داشت کنن میایم مطب تلفن رو چک میکنیم میبینیم هر مریض دقیقا سه بار زنگ میزنه تا بتونه شماره موبایل رو بنویسه

همه اینا رو گفتم تا برسم به اینجا که خانوم منشی عزیز هم اخیرا جایی اضافه کاری پیدا کرده تو مطب فیزیو تراپی

اونجا هم امواج موبایل واسه دستگاه هاشون مخربه و خطر انفجار در پی هست احیانا!

دیگه خانوم منشی نتونست جوابگو باشه حالا مریض زنگ میزنه مطب اونم سه بار تا شماره دستش بیاد بعد م زنگ میزنه به موبایل کسی گوشی رو برنمیداره!!!

خانومه فیزیو تراپ به خانوم منشی پیشنهاد جالبی داد که یه صدایی ضبط کن رو گوشیت بگو در حال حاضر قادر به پاسخگویی نمیباشم لطفا از این ساعت تا اون ساعت تماس بگیرید

خوب!حالا تصور کنید یکی زنگ میزنه مطب تلفن میره روی پیغام گیر که میگه الان نیستیم لطفا با این شماره موبایل تماس بگیرید یارو دستپاچه دوباره زنگ میزنه شماره رو یادداشت میکنه میزنگه به موبایل ،موبایل میره رو پیغام گیر که :الان چه وقته زنگ زدنه بعدا بزنگ!!

حالا من کاملا حق میدم که مریض پس از شنیدن پیغام دوم هر چی از دهنش دربیاد نثارم کنه

[ چهارشنبه 1392/12/07 ] [ 21:8 ] [ حوا ]

آدمایی که به موفقیت در آینده ایمان دارن موفق تر هستن تا اونایی که فقط تلاش میکنن چون ایمان انگیزه ی شیرینی به آدم میده تصورات و تخیلاتی که آدم کاملا خودش رو در فضای آرزوش میبینه به وضوح!

من الان خودمو کاملا تو فضای رزیدنتی میبینم

اعتماد به نفس رو حال کنید: برداشتم روی چند تیکه کاغد نوشتم:

دکتر حوا!!رزیدنت طب سنتی رتبه 3کشوری دانشجوی برتر و ممتاز

 و کاغذها رو زدم به دیوار و هر روز نگاهشون میکنم

تازه بعدم کلی به خودم تبریک گفتم

به افسانه که اونم مشغول خوندن واسه امتحان رزیدنتیه ورداشتم پیامک زدم:

خانوم دکتر ! قبولیتون رو تو امتحان رزیدنتی تبریک میگم می بخشید اگه یه سال زودتر پیامک زدم

اونم جواب داد که:تو کی سور قبولیت رو میدی حوا؟ خسیس نباش زیاد خرج رو دستت نمیندازیم

اینا دلخوشی های الکی نیست این طرز تفکر رو بارها امتحان کردم یه انرژی و نیروی فوق العاده به آدم میده شاید زور داشته باشه اما ضرر نداره

به تجربه ثابت شده منه ننه حوا که موهام رو تو آسیباب سفید نکردم سنی ازم رفته میدونم دیدم تو خشت خام هم دیدم که هر جور بخوای و فکر کنی همونجور میشه به اندازه موهای سرم این واقعیت رو تجربه کردم

 آدمای موفق صرفا آدمای پرتلاشی نبودن بلکه آدمایی بودن که باور قلبی و یقین به موفقیت داشتن و حالا با این یقین تلاش کردن

فکر مثبت کنی برات مثبت اتفاق میفته

منفی بافی کنی و نق و نوق بزنی و هی امواج ناامیدانه از خودت در کنی!! تلاشت بی ثمر خواهد بود حتی اگر شبانه روزی باشه...

اول طرز فکرت رو درست کن

[ سه شنبه 1392/11/22 ] [ 21:49 ] [ حوا ]

من اخیرا نمیدونم چرا هر خاطره ای که میخوام تعریف کنم رو احساس میکنم قبلا گفتم هی لابلای آرشیو خاطرات میگردم ببینم تکراریه یانه

خلاصه  این خاطره تکراری اگر شد    مارا ببخشید!!

حدود دوسال قبل یه خانوم 38ساله اومده بود مطب با شکایت گوش درد

یه خانوم خوش چهره و زیبا اما به خاطر در رفتگی مادرزادی لگن پاهاش میلنگید . چادری و محجوب و مودب بود میگفت 3ماهه بارداره والبته کمتر از یک ساله که ازدواج کرده خلاصه گفتیم و گفت و شنیدیم و شنید و نسخه نوشتیم تا اینکه گفت خانوم دکتر میخوام شوهرم رو هم ویزیت کنید

من از شدت فضولی داشتم میمردم ببینم شوهر این خانوم کیه ....سریع گفتم بله بله حتما ...بگید بیاد

آقا چشمتون روز بد نبینه در وا شد و یه پیرمرد 68ساه وارد اتاق گردید بیچاره تازه داماد اسپورت پوشیده بود کلاه اسپورت لبه دار قرمز شلوار لی ....صورت پر از چروک و بی روح عین یه کاغد چرک نویسه مچاله شده  چشمای ریز و بی فروغ

خانوم منشی میگفت که اون خانوم واسش تعریف کرده که از وقتی مادرشون فوت کرد و گرفتار زن بابا شدن ،باباهه دیگه خرجشون رو نمیداد همه خواهر ها شوهر کردن اما این دختر به خاطر وضعیت پاهاش خواستگار نداشت تا اینکه این پیرمرد راننده تریلی که از زن قبلیش که طلاق گرفتن هفت تا بچه هم داشته اومده سراغ این دختر و این دختر هم به خاطر رفتارای بد بابا و زن باباش مجبور شد زن یکی بشه سن باباش

تازه میگفت که شوهرش هنوز تلفنی با زن قبلیش ارتباط داره و باهم خوش و بش میکنن...به روش کاملا اروپایی!!

نه قیافه به هم میاد نه سن و سال نه ایمان و عقیده هیچی اصلا یه وضعی ....خیلی دلم به حالش سوخت این پیرمردها هم که زن جوون میگیرن حالا حالاها مردنی نیستن که...

بچشه شون هم صحیح و سالم به دنیا اومده باباهه دیگه الان 70سالشه ...

حالا اگه پسر لنگ باشه بالاخره زنش میدن اونم چه زنی اما دخترای بیچاره اگه کوچکترین عیبی داشته باشن اینقدر میترشن تا بشن شیرینیه زندگیه بابابزرگا...

 

[ سه شنبه 1392/11/22 ] [ 21:30 ] [ حوا ]
به مادربزرگم میگم دعاکن مریضام بیشتر بشن

برمیگرده میگه:

"طبیب بی مروت خلق را رنجور خواهد"..

[ چهارشنبه 1392/11/16 ] [ 8:44 ] [ حوا ]

امروز حسابی از آسمون پنبه بارید و خدا یه قلمو ورداشت و رنگ سفیدو پاشید رو تابلوی طبیعت شهرمون

یاد روزهای مدرسه به خیر برف مژده تعطیلی نابهنگام و غافلگیر کننده ای بود که بیشتر از هر تعطیلیه دیگه ای به دل آدم میچسبید .

اما من تو این سوز و سرما قلم و دفتر به دست راهیه کلاس عربی!! شدم

فکرشو بکن آدم زنده باشه نمیره چه چرخشها از گردش گردون میبینه

اتفاقا امروز 12 بهمن  روز تولدم هم بود حس یه دختر دبیرستانی رو داشتم که واسه کنکورش میره کلاس!!یه ذوق و شوق های خیلی خیلی قدیمی که اون زمانا داشتم همچین امروز تو دلم احساس کردم

موقع برگشتن از خوشحالی یه گوله برف ورداشتم ریختم رو کله پسره خانوم عربی که  تو کوچه با دوستاش مشغول برف بازی بود .

واسه ما که درس خوندن تعطیلی نداره برف و آتیش حالیش نیست

اتفاقا اولین روزه شروع هر کاری که با یه سختی خاصی همراه بود برام پایان و نتایج خوبی داشت

یادمه واسه یکی از دوره های پزشکی که میخواستم ثبت نام کنم آنقدر بارون بارید که کوچه مون شده بود عین  رود جیحون وقتی خواستم از این شعبه از اقیانوس اطلس رد بشم چند نفر سر کوچه ایستادن تا فقط رد شدنه منو تماشا کنن آب تا زانو اصلا یه وضعی ...اما اصلا به روی مبارکم نیاوردم انگار داشتم رو فرش قرمز راه میرفتم

نتیجه اون دوره هم خیلی خلی عالی بود

برف امروز رو هم به فال نیک گرفتم چون هیچکس انتظار نداشت که کلاس برم همه منتظر بودن زمان کلاسم رو تغییر بدم حتی خانوم منشی! بهم زنگ زد که: تو این سرما و برف کلاس رفتی؟؟

یادمه یه استادی قدیما میگفت  یه روز برفی که هوس کردن کلاسا رو تعطیل کنن تو راه گدایی رو دیدن که جای همیشگیش نشسته بود و مشغول گدایی!! اون شاگردبا خودش گفت این گدا تو این هوا دست از گدایی برنداشت ما چرا کوتاه بیایم ما هم گدای علم و دانش...

 

[ شنبه 1392/11/12 ] [ 22:5 ] [ حوا ]

وسط کار یه آنتراکت به خودم دادم و گفتم مریض نفرستن و بعد نشستم مشغول خوردن مویز و توت ...

خانوم منشی سریع اومد داخل و گفت مریض عجله داره گفتم من چه کار کنم دیگه مغزم قفل کرده باید تغذیه بشم

یه دو دقیقه واسه خودم کلاس گذاشتم و مریض رو با زنگ مخصوص احضار کردم ویزیت به خوشی تمام شد و کلی لبخند تحویلش دادم رفت بعدش یه ویزیتور اومد کلی هم لبخند ژکوند تحویل اون دادم و رفت آخر وقت رفتم جلو آینه یه لبخند تحویل خودم بدم که دیدم واییییی برمن!! یه تکه پوست سیاه مویز چسبیده درست روی دندون پیش بالا یه منظره کریهی که نگو!!

میخوام بدونم اون مریض و اون ویزیتور چه خیالی کردن راجع به این وضعه من

یه وقتایی آدم رو مود نیست اصلا لب از لبش وا نمیشه یه خنده تحویل مریضا بده چرا من اون

روز اینقدر رو مود بودم؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه وقتایی اگر دیدید پزشکتون خیلی هیجان زده س و هی حرف میزنه و نسخه رو که مینویسه هی بلند بلندکلمه به کلمه رو میخونه  و هی براتون توضیح میده و چپ و راست سوال ازتون میپرسه و خلاصه هیچ آنی از زمان رو خالی از صدای صحبتاش نمیذاره زیاد ذوق نکنید شاید داره طوری جو سازی میکنه که صدای قارو قور شکمش به گوشتون نرسه کاری که من امروز کردم  از دست این قورباغه های بی محل روده ام .هر وقت قرص آهن میخورم همینه باید روز بعدش برم مرخصی..

[ سه شنبه 1392/11/08 ] [ 14:50 ] [ حوا ]

خدا نکنه آدم یه آهی از سوز جگر بکشه معلوم نیست تا کجاهارو بسوزونه

تو خاطراتم نمیدونم گفتم یا نه که چقدر دوره طرحم سخت بود توی یک از درمانگاهها اون زمان من جوونترین پرسنل بودم بقیه همه 50 به بالا که اصلا منو آدم حساب نمیکردن مثلا:

1- هیجده روز رفتن سوریه زیارت که کمرشون رو بزنه ایشالا!! حتی نه بهم خبر دادن نه اجازه مرخصی گرفتن

2-صبحها وقت کار میرفتن آرایشگاه و مو مش میکردن و برمیگشتن وسط کاری کشف حجاب میکردن و با اون سن و سالشون هی پز مدل مو میدادن و این وسط من برگ چغندر ! اگر میگفتم چرا مرخصی نگرفتین و بهم اطلاع ندادین زودی جبهه میگرفتن که ما اندازه سن شما اینجاییم و ......

3- میرفتن آمار گیری خونه مردم و منو پشت در درمانگاه میذاشتن من پشت در بسته دلشکسته هر چی زنگ میزدم به موبایلشون که کجایین گوشی برنمیداشتن

4- وقتی باهام کار داشتن از تو اتاقشون داد میزدن:خانوم دکتر!! بیا کارت داریم

5- &*$#% اینا اصلا قابل گفتن نبود سانسورش کردم

6-یه روز به یکیشون ماموریت دادم بره شبکه بهداشت که خانوم بهش برخورد و یک قیل و قالی راه انداخت که نگو

ماهم همش تو فاز درس خوندن و سر و کار داشتن با آدمای تحصیل کرده...از این کولی بازیها تو عمرم ندیده بودم واقعا نمیدونستم چطور میشه کنترلشون کرد

الان که یادم میاد حرصم میگیره وقتی هم حرصم میگیره همچین پوست پنجه دستم یخ میکنه نمیتونم درست تایپ کنم اگه بد خط شد ببخشید

ولی چه ظلمی شبکه بهداشت اون زمان  در حق من کرد منه جوون 25ساله رو ورداشت گذاشت مدیر درمانگاه سالمندان که تره هم برام خورد نمیکردن 8ماه  تمام دندون رو جیگر گذاشتم جیگر نگو جیگر زلیخا!! آخرین روز ماه هشتم یکیشون بابت زانو دردش یه رفتار زشتی باهام داشت عین طلبکارها که :"وظیفه ته یکی رو بیاری کارای منو انجام بده من دیگه باید بازنشسته بشم" تا اومد شروع کنه به حرفای بی ربط همیشگی برای فرار از کار، من عین کوه آتشفشان این جیگر مذابم رو بالا آوردم و ریختم رو سرش و تا جا داشت سوزوندمش و برای همیشه از اون درمانگاه رفتم و بین راه آهی کشیدم و به خدا گفتم: ای خدا بعده من یه پزشکی بیاد سن بالا همچین حالشون رو بگیره که هرروز روزی هزار بار بزنن تو سر خودشون که چرا قدر این دکتر حوای مهربون رو نمیدونستیم

پریروز که رفتم دیدن افسانه( تنها دوست پزشکم) حرف قدیما شد گفتم یادته اوضاع منو و اون درمانگاه ؟

میگفت آره اگه بدونی بعده تو چه پزشکی گیرشون اومد و بعد چند تا خاطره ازش گفت که جیگرم حال اومد

یعنی یه پزشک بد اخلاق در حد کهکشان راه شیری یه دیکتاتور از خود راضی که دیگه هیچکس بدون اجازه ش آب هم نخورد و خلاصه پادگانی راه انداخته بود دیدنی حالا اون آدما سر پیری باید براش رژه میرفتن و خورده فرمایشاتش رو بی چون و چرا اجرا میکردن. یک وضعی براشون درست کرده بود که زندگی و کار از دماغشون در اومد. یه آدم سختگیر بی انعطاف ترش و اخمو...

بعدا به هر کی میگفتم میگفت: وای حوا تو چطور اون درمانگاه دووم آوردی ما آدماش رو میشناسیم خیلی بی ادب و بی فرهنگن چرا توی این 8ماه چیزی نگفتی...خلاصه اونم دوره ای بود رفت و خاطرات بدش بعد از سالها تبدیل شده به تجربه تلخی که :هر کس لیاقت مهربونی نداره...

 

 

[ یکشنبه 1392/11/06 ] [ 13:5 ] [ حوا ]

چندروز پیش تو مجله ای میخوندم که یه دانشجوی قبولیه دکترای نمیدونم کدوم رشته رو ورداشته بودن عکسش رو چاپیده بودن تو نشریه با کلی پز و تعریف و ...که چی که این دانشجو مدرک زبانMSRT رو طی سه ماه گرفت یعنی سه ماه نشست بکوب زبان خوند و این مدرک رو برای شرکت تو امتحان دکترا گرفت بعدم اومدن کلی باهاش مصاحبه و اینکه رمز موفقیتت چیه و ... راه انداختن

رفتم تو فکر دیدم خوب منم طی 2ماه و نیم بکوب خوندن تونستم این مدرک رو بگیرم شبانه روز چقدر خوندم بعده سالهای سال بشین ماضی نقلی آینده کامل آینده در گذشته و کواسشن تک و ... بخون اونهمه گرامر بعلاوه حدود 7000لغلت حفظ کردم بالای هزار تا تست گرامر و استراکچر زدم البته مادرزاد لیسینینگم ضعیف بود وقتی برام یه متن انگیلیسی رو با لهجه میخوندن به قول یکی از دوستان انگار تو مغزم یه دسته کلاغ پرواز میکردن هیچی حالیم نبود تا بیام معنی لغت اول رو بفهمم طرف گودبای گفته بود و رفته بود

خلاصه تلاشمون رو کردیم و باقیش رو سپردیم به خدا همچینم ضجه زدم به درگاهش که نگو...یک نذر و نیازایی یه دعاهایی...نه که هر وقت بهش نیاز داریم صداش میکنیم......

از 30 تا سوال LISTENING که ور ور نوار گذاشته بودن و هیچی نمیفهمیدم همه رو زدم گزینه ب بلکه چند تاش درست دربیاد که البته فقط 6تاش درست بود از گرامر فقط 4تا غلط داشتم به ریدینگ که رسیدم یهو پشت بلند گو اعلام کردن :نیم ساعت دیگه وقت تمامه.... آقا منم سالها بود امتحان نداده بودم زیاد با جو آشنا نبودم یهو از صدای بلند گو آنچنان اضطرابی بهم دست داد که نگو نپرس تمام تنم داغ شد و انگار هر چی خون داشتم هجوم آورد به مغزم خیس عرق شدم دلم میخواست مقنعه م رو بکنم کله م هوا بخوره هر کاری کردم خودمو کنترل کنم نشد یه 10دقیقه ای تو حالت شوک ناشی از شنیدن صدای بلند گو موندم چه وضعی بود خدایا!!برا هیچ گرگ بیابونی پیش نیاد یاد شب زنده داریها و سختی ها و خوندنهام می افتادم دست به دامن خدا و 14معصوم و هر چی امام زاده و...خلاصه بگذریم ما که استاد کنترل اوضاع بحرانی شبهای کشیک بودیم یهو اینجوری پس افتادیم نمیودنم یهو چی شد سمپاتیک پاراسپاتیک افتاده بودن به جون هم ولی به خیر گذشت و با نمره خیلی خوبی قبول شدم

حس میکنم این شوک یه گوشمالی از طرف خدا بود که خواست بگه هر لحظه مراقبت هستم و هر چی داری از منه! و اراده کنم هر چی داری رو میتونم ازت بگیرم پس به خودت مغرور نباش...

برای شرکت تو امتحان رزیدنتی طب سنتی حتما مدرک زبان لازمه که گرفتیم شکر خدا و تا 2سال اعتبار داره

البته عربی هم جزو درساشه از این هفته باید برم کلاس عربی

[ جمعه 1392/11/04 ] [ 23:37 ] [ حوا ]

 اولش یکی اومد به خاطر میگرنهای شدیدش یه بچه بیش فعال داره از دستش عاصی شده میگفت هر چی میکشم از دست این بچه س

با خودم فکر کردم الان اگه این بچه نبود چقدر مادرش آرام داشت

بعدش یکی اومد 41 ساله بارداری سوم ش ناخواسته بود ،بچه ش که دنیا اومد هدیه ش کرد به جاریش که هیجده ساله بچه دار نمیشه .میگفت دیگه حوصله بچه داری نداشتم...خیلی کسل و بی حال بود چشاش داد میزد که دلش واسه بچه ش تنگ شده ولی بی حوصلگی و سن بالا این چیزا حالیش نیست

بعد از این دو تا یکی اومد با مشکل نازایی که داره خودشو به هر در و دیوار و آب و آتیشی میزنه تا باردار بشه خیلی خیلی نگران و پریشون احوال بود ومیخواست خیلی زود نتیجه بگیره آ یو آی کرد اما فایده نداشت میگفت خانوم دکتر فقط زودتر!!!...

نمیدونم ولله موندم تو کار خلق خدا

چند سال قبل بیماری داشتم که یه دختر 5ساله داشت میگفت هیچ عاطفه ای به دخترم ندارم ازش بدم میاد !...

لپ کلام از زبونه خوده خدا:مال و بنون فقط زینت زندگی دوروزه دنیان والسلام...

[ چهارشنبه 1392/11/02 ] [ 23:27 ] [ حوا ]

یادش به خیر خدا بیامرز بابابزرگم اون زمانی که واسه کنکور سخت مشغول خوندن بودم یه روز اومد تو اتاقم و چرخی زد و کلی به به و چه چه را ه انداخت و کلی موج مثبت از خودش ساطع کرد بهم گفت:

باریکلا بخون! یه سال بخور تره ...ده سال میخوری کره

کجایی بابابزرگ !!بعده این همه سال هنوزم به کره خوردن نیفتادیم چرا درس خوندن تمومی نداره

ساکرومم سابیده شد بس که نشستم و خوندم

این بابای بزرگوار ما وقتی واسه انتخاب رشته اصرار داشت که همه رو بزنم پزشکی هی تا کید میکرد بزن رشته ای که انتها نداشته باشه....

حالا موندم تو این اقیانوس بی کرانه عین تخته پاره رها رها رها من!!!!....

ای خدا یه کم خستگی از ما درکن!! میبینی که چقدر تلاش میکنم....

از همه تفریحات و مهمونی ها و خوشی ها زدم  دلم واسه بازار تنگ شده

چند وقته باغچه رو وجین نکردم ؟!

ریزش مو بماند ...

خواب امتحان دیدن و بعدشم وسط امتحان فوریت و تکرر ...گرفتن و دنبال دستشویی گشتن بماند...

باز خدا رو شکر سلامتی و حافظه سرجاشه

انشاء الله سال دیگه این موقع  رزیدنتی طب سنتی....

ای خداااااااااااااااااااااااا............

 

[ جمعه 1392/10/20 ] [ 23:36 ] [ حوا ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پزشک عمومی هستم تو دفترچه شخص دیگه ای براتون دارو نمی نویسم برای مریض ندیده و نشناخته هم مرخصی استعلاجی رد نمیکنم!...راستی در زمینه طب سنتی مشغول به طبابت هستم درضمن از دادن آدرس مطب و پاسخ به سوالات پزشکی دوستان معذورم؛
هرسخن جایی و هر نکته مکانی دارد!!...
امکانات وب