X
تبلیغات
خاطرات پزشکی

خاطرات پزشکی
درد دلها و خاطرات یه پزشک 

امروز به محض اینکه صحبت با یکی از بیمارانم رو شروع کردم عطسه ام گرفت و احساس کردم رودی از آب بینی در حال جریان افتادن هست!و الانه که یک سونامی اتفاق بیفته تصور اینکه جلوی مریض دماغم عین بچه دماغوها آویزون بشه باعث شد به کل تمرکزم رو از دست بدم احساس میکردم نگاه مریض به دماغم دوخته شده

بیمار تند تند شرح حال میداد و من حرص میخوردم از اینکه چرا روی میزم دستمال ندارم  صحبتهای مریض آنقدر پشت هم بود که نتونستم وسط حرفش به بهانه دستمال کاغذی از اتاق خارج بشم

یکهو نقشه ای به ذهنم خطور کرد، از مریض پرسیدم گلو درد نداری؟ بنده خدا چند بار گفت نه و من در حالی که از جا پریدم و اعتنایی به انکار بیمار نداشتم به سمت وسایل معاینه رفته  با یک دست  یک عدد آبسلانگ برای  معاینه ته حلق بیمار  و با  دست دیگر دستمالی رو با اشتیاقی شبیه شخص تشنه ای که به آب رسیده باشه  از جعبه دستمال کاغذی گرفتم  و فاتحانه به سمت بیمار اومدم

آبسلانگ رو گذاشتم تا ته حلق بیمار  رو ببینم بیچاره چند بار دیگه تکرار کرد که من مشکل گلو ندارم خانم دکتر! اما من کوتاه نیومدم هر لحظه خطر وقوع سونامی غریب الوقوعی می رفت و باید کاری میکردم

 از شانس بلند و اقبال درخشانم بیمار رفلکس گگ خیلی قوی ای نشون داد و حالش با آبسلانگ یا همون چوب بستنی! به هم خورد و از جا پرید وبا حالت تهوع  به سمت روشویی دوید برای تخلیه خلط!.....منم از این فرصت استفاده کردم و حسابی چاه نفتم رو تخلیه نمودم

تمام

[ پنجشنبه 1392/01/22 ] [ 22:58 ] [ حوا ]

امروز یکی از بیمارانم زنگ زده مطب به خانم منشی میگه که :

"ببخشید من هفته پیش اومدم پیش خانوم دکتر ویزیت شدم اما هی فکر میکنم پول ویزیت رو ندادم میشه چک کنید ببینید من پول رو دادم یانه؟

[ دوشنبه 1392/01/19 ] [ 22:46 ] [ حوا ]

دفتر خاطرات سال ۷۷یعنی ۱۵سال پیش رو میخوندم یه جاییش نوشته بودم:

"از ۱۰۰۰تومنی که داشتم ۷۰۰تومن خرج شد و فقط ۳۰۰تومن دارم پولی برام نمونده تا باهاش هدیه روز مادر بخرم اینو که به مامان گفتم بهم گفت این مشکلت رو با خط درشت تو دفتر خاطراتت بنویس چند سال بعد ایشالا که دکتر شدی به بی پولی  های سال ها قبلت میخندی"

حالا که ۱۵سال گذشته و ما دکتریم اما خبری از پول نیست در حسرت و آرزوی یه داروخانه گیاهی موندم اگر بخوام خودم داروخانه بزنم هزینه ش سر به فلک میزنه این عطاریهای هم زیاد با آدم راه نمیان

دیگه عین دزدا و قاچاقچی ها یواشکی برخی داروها رو تو مطبم به مریضا میفروشم (فروش دارو تو مطب طبق قانون ممنوعه)

حالا تصور کن من دارم تند تند مریض ویزیت میکنم و داروهاشونم بهشون میدم بعدش  یکی از بازرسای شبکه بهداشت در پوستین بره بیماری وارد مطب بشه و منم ناغافل بی خبر از همه جا کیسه پر از دارو رو بدم دستش اونم همونجا در یک چشم به هم زدن مچ دستم رو بگیره و از جایی که اصلا نفهمم کجا و چه جوری و کی فی الفور دستبند به دستم بزنه و روی سرم کیسه سیاه بکشه و در ملاء عام منو بندازه پشت یک ون سیاه رنگ با شیشه های دودی و ببره به یه جای نامعلوم جوری که حتی رد ماشین اش هم نمونه ....آی نامردا لااقل آدرس جایی که منو می بردین به خانواده م میدادین

منه پزشک منه بیچاره که بیشتر به فکر رفاه بیمارانم تا داروها با حداقل سود و خیلی راحت و کم زحمت به دستشون برسه و کسی باهام همکاری نمیکنه چیکار باید بکنم من چقدر حرص بخورم که شما ها زبونم لال شاید روزی از لای جرز دیوار مطب بیاین و دره مطبم رو پلمپ کنید ؟

هر چه باداباد خدا خودش بهتر میدونه که نیتی جز راحتی درمان بیمارانم ندارم

[ شنبه 1392/01/17 ] [ 21:54 ] [ حوا ]

بعضی ها برای اینکه سری تو سرها دربیارن و کمبودهای خودشون رو جبران کنن دست به چه کارهایی میزنن

یه آقایی رو میشناختم که مدرک فوق دیپلم داشت و شغل آزاد اما تو زمینه شناسایی گیاهان دارویی تجربه خوبی داشت یکی دو بار رفتم دکان عطاری ایشون و چند تا سوال راجع به گیاهان بومی منطقه ازش پرسیدم و ایشون هم راهنماییم کرد البته ایشون با مدرک فوقی!! که دارن مشهور به دکتر فلانی هستن از همون دکترای افتخاری که عین القاب عهد قاجار همه واسه هم پیشکش میکنن

سالها از اون زمانها میگذره و اخیرا از یکی از دوستام شنیدم که ایشون در دکان عطاری مشغول طبابت!! هستن و بین همه چو افتاده که خانمه حوا!! از شاگردای دکتر فلانی هستن!!

عجب!!مردم در محاورات و گفتارشون هم اشتباه چاپی دارن/کلمه "دکتر" رو از کنار حوا برداشتن و پیشکش کردن به آقای فلانی !

البته اصلا قابل ایشون رو نداره ما که به این القاب دلخوش نیستیم سرمون تو لاک خودمونه اصلا از فردا من " حکیم فخرالعطاران حوا ملوک " هستم کی به کیه...

 یادمه تو بیمارستان خدمه های عزیز همدیگه رو دکتر صدا میکردن و سرجمع کردن  آشغالهای هر بخش با هم دعوا داشتن...

 

[ سه شنبه 1391/12/22 ] [ 18:8 ] [ حوا ]
روزی برای کاری به اداره تامین اجتماعی تشریف بردم و نامه و درخواستی به همراه داشتم نامه رو به کارمند مربوطه که یه دختر حول و هوش ۲۷ساله میزد نشون دادم خانم منشی هم همراهم بود

نامه رو داخل یه برگه آچار نوشته بودم با مهر و امضا

کارمندبیمه تا نامه رو دید زیر یکی از کلمات خط کشید و عین معلمی که شاگرد تنبلی رو دستگیر کرده باشه کاغذ رو رو به من بالا برد و گفت این چه طرز نامه نوشتنه شما مثلا پزشکی یه نامه اداری بلد نیستی بنویسی؟

گفتم خوب شما بگو چه جوری باید مینوشتم گفت :یعنی چی چرا اینو نوشتی چرا اینو ننوشتی

گفتم خوب شما پشت برگه بنویس چه جوریه

سریع واکنش نشون دادکه: به من چه ربطی داره بنویسم

گفتم خوب شفاهی  بگو چی بنویسم

گفت یعنی باید به یه جوشکار توضیح بدم به توی پزشک هم توضیح بدم واقعا بلد نیستی؟؟

دیگه جوش اوردم گفتم چه حقی داری این طوری حرف بزنی این چه طرز برخورد با ارباب رجوعه من طی عمرم مگه چند تا نامه اداری نوشتم انگشت اشاره ش رو بالا برد و داد زد خانم صداتو بیار پایین دیدم نه طرف اصلا آدم نیست حسابی قاطیه میخواد هر جوری شده فقط گیر بده...

با کمال وقاحت یه نامه رو بالا گرفت و گفت: ببین این نامه یکی از همکارای پزشکتونه اینطوری مرتب نوشته

اومدم نامه رو از دستش بگیرم بخونم بینم چی نوشته نامه رو از دستم کشید و کنار گذاشت

خلاصه انقدر شلوغش کردو پیچوند که حد نداشت کاری که با یه راهنمایی ساده و آروم میتونست تموم بشه با کلی منت و تحقیر و تمسخر و دلخوری نصفه کاره رها شد

توی راه داشتم فکر میکردم این خانم که اینهمه ادعا داره و اینجوری با بی ادبی وقاحت با مردم برخورد میکنه آیا قدرت اینو داره برای یه سرماخوردگی ساده یه نسخه جزئی بپیچه؟ خوب معلومه هر کی یه هنری داره

هنر نامه اداری نوشتن رو که تو واحدهای دانشکده پزشکی پاس نمیکنن !

البته رفتم اتاق رییس شعبه و حسابی شکایت کردم آقای رییس هم اسم کارمند مربوطه رو توی دفتر بدها!!نوشت و کنارش ضربدر زد و گفت حتما بهش تذکر میدم خیلی کار زشتی کرده

جون خودش!!داشت تذکر میداد......

[ یکشنبه 1391/12/20 ] [ 20:43 ] [ حوا ]
از یک ماه مونده به عیدنوروز سرو کله چاق و چله ها پیدا میشه رژیم فوری میخوان تا سرسفره هفت سین لباس باربی بپوشن!

 گاهی هم از یه ماه مونده به مجلس عقد و عروسی ،عروس خانمه چه عرض کنم بشکه ای وارد مطب میشه و میخواد یه ماهه تبدیل به بطری نوشابه کوکاکولابشه تا بتونه لباس عروس تنگ و ترش به تن کنه

خوب پدر بیامرزها یه کم واسه زندگیتون برنامه ریزی داشته باشید

یه بار یکی از مریضهای چاقم! با رژیم ،کاهش وزن خوبی داشت دفعه دومی که اومد مطب وقتی از ترازو اومد پایین از خوشحالیه کاهش وزنی که ترازو نشون میداد جلوی میزم  شروع کرد به رقصیدن!!

منو میگی دیگه نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم...

 

[ یکشنبه 1391/12/13 ] [ 21:18 ] [ حوا ]

به برکت گسترش روز افزون طب سنتی تمام کسایی که یه روزی آرزوی دکتر شدن داشتن و بنا به دلایلی به این آرزو نرسیدن حالا به این آرزو رسیدن!!!...

هر کی از راه رسیده چهار تا کتاب گیاه درمانی خونده و دست به طبابت زده

یکی از بیمارانم که آخرین مدرک تحصیلیش دیپلم هست رفته جایی دوره های فشرده طب سنتی و گیاه درمانی رو گذرونده و الان هفته ای دو بار در یکی از درمانگاه ها مشغول طبابت هستن! و البته بین مردم شهر معروف شدن به دکتر....متخصص طب سنتی!!!و اون چیزی که ایشون رو سر زبونها انداخته سرزبون و اعتماد به نفس بالاییه که داره و اصلا به روی خودش نمیاره که من پزشک نیستم...

یعنی یه چاقوی تیز زنجانی مستقیم فرو کنن در ناحیه پریکاردیوم بنده و نوکش از وسط اسکاپولای چپم بزنه بیرون برام راحت تره تا شنیدن این حرفها

برای خودم و همه جامعه پزشکی متاسفم برای تمام مسوولینی که هیچ نظارتی در این زمینه ندارن متاسفم و برای اون درمانگاهی که برای کسب درآمد بالا تر دست به هر کاری میزنه و هر کسی رو متخصص طب سنتی معرفی میکنه...

 

 

[ چهارشنبه 1391/11/25 ] [ 18:51 ] [ حوا ]

این روانشناسا و لوییس هی و آنتونی رابینز هستن هی میگن هر چیزی یه نشونه است و تو کائنات نمیدونم چی چی دنبال نشونه ها باشید؛منم امروز یه نشونه بزرگ که هر چشم کوری قادر به فهمش نیست رو با تمام وجود یافتم:

مدتی بود شامپو تموم کرده بودم و هی امروز فردا که برم یه شامپوی خوب بخرم .

 امروز یه ویزیتور میاد مطب و یه شامپوی گیاهی درست مخصوص موی سر خودم تقدیمم میکنه...

دیگه این نشونه چی میتونه باشه سفری در پیش دارم ؟خبر خوشی در راه است ؟همه کائنات دست به دست هم دادن تا من پول شامپو ندم؟آخه یعنی چی من نمیفهمم ای کاش چیز دیگه ای از خدا خواسته بودم....

[ چهارشنبه 1391/11/11 ] [ 15:39 ] [ حوا ]

چند روز قبل خانمی برای ویزیت تشریف آوردن مطب بنده! داخل اتاق شدن و طبق معمول پرسیدم مشکلتون چیه؟

گفت: نمیدونم شما باید بگید مشکلمون چیه نبضو بگیرید !میگن با نبض میشه همه چی رو فهمید

دو تا شاخ گــــــَوَزنی این هوا!! از زیر مقنعه ام زده بود بیرون این مدلیش رو دیگه ندیده بودم

خیلی صادقانه گفتم :تا مریض حرف نزنه که نمیشه فهمید

اما حقش بود نبضش رو بگیرم و یه چهار تا چاخان تحویلش بدم ،؛{خانوم شما آرتروز مفصل سوم از بند چهارم انگشت وسطیه پای چپ داری به انضمام اینکه ۱۳۶تا از تارهای موی سرتون سفید شده و بین فاصله دو سوم دیستال و یک سوم پروگزیمال از سه متره آخره روده باریکتون یه پولیپ سه میلی متری دارین} همین کاری که ملا نصر الدین میکرد ....حالا بیکار میخواد بشینه تارهای سفید موی سرش رو بشمره یا بره کولونوسکوپی برای تایید اینکه واقعا پولیپ داره یا نه

یه بار یکی از مریضا برام تعریف میکرد که میره جایی دکتر سنتی و اون آقای دکتر قبل از هر چیزی دفترچه بیمه بیمار رو برانداز میکنه و بعد نبض مریض رو میگیره و با اطمینان میگه  :خانوم  شماکیست تخمدان داری!!!!

حالا این مریض هم زرنگ بود میگه تو دفترچه م سونوگرافی رحم تخمدان نوشته بود آقای دکتر هم حدس زد و یه چیزی پروند

خلاصه ما ازین جور بازار گرمی ها بلد نیستیم با مریض روراس برخورد میکنیم..ایناهاش!!عین کف دست

اگه بلد نیستیم راحت بدون هیچ فشار و زور پیچی میگیم :ما تا اینجاشو خوندیم و بیشتر بلد نیستیم برو پیش فلانی از ما بیشتر بلده

 

[ یکشنبه 1391/11/01 ] [ 20:44 ] [ حوا ]

ماه رمضونهایی که کشیک داشتیم هم حال و هوایی داشت از دوسه ساعت قبل از اذان صبح سحری میدادن

اکثرا با خودم سحری میبردم و سر شب میخوردم تا از خوابم نزنم

یه شب تا ساعت ۲و نیم صبح شیفت ایستادم و بعد از اتمام و تحویل شیفت راهی آشپزخونه ی پاویون شدم و با خیال راحت سحری رو گرم کردم و زدم تو رگ و رفتم تا با خیال راحت حداقل تا ساعت ۵و نیم که اذانه بخوابم دیگه سه ساعتم سه ساعت بود از اون طرف هم دو ساعت میخوابیدم میشد ۵ساعت و عوضش فردا تا عصری دیگه تو بخش هی خمیازه نمیکشم

وقتی رفتم سراغ تختم که بخوابم دیدم یکی از انترنها بچه  شیرخوره ش رو آورده با خودش پاویون مادرش هم اومده بود تا بچه رو نگهداری کنه و بچه بیچاره نصفه شب جاشو خیس کرد حالا بماند

هرکاری کردم که بخوابم نه که معده پر بود این چشام هی عین جغد باز میشد

 تا بخوابم یه ساعتی کشید و یه ربعی غرق عالم رویا بودم که با صدای زنگ تلفن که یکی از انترنها رو به اورژانس احضار کرده بود از جا پریدم دوباره مدتی طولانی وقت صرف شد تا برگردم به عالم رویا که این بار  با صدای زنگ ساعت سحرخیزان و روزه گیران درگاه الهی از جا پریدم ...اگه کف دستم کمی بو میداد و پی میبردم بقیه قصد روزه گرفتن دارن شاید اینهمه به خودم زحمت نمیدادم و باهاشون همراهی میکردم

هیچی دیگه!تو تختم زیر پتو با نوای لقمه لمباندن و سمفونیه قاشق و چنگالها دندان قروچه رفتم و زور زدم که بخوابم اما نشد تا اینکه  صدای اذان در اومد

دیگه حالم داشت به هم میخورد از اونهمه بی خوابی

بعد از خوندن نماز صبح گفتم حالا دیگه وقته خوابه! کی؟ اونم ساعت ۶صبح

دیگه با خیال راحت گفتم لا اقل تا ۸بخوابم دوساعتم دوساعته

غرق خواب توی یه فضای تاریک با حرکات اسلو موشن! تو فضا می چرخیدم همه جا سکوت بود و آرامش

شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز

 ناگهان تو فضای بی صدای رویای من صدای آشنایی به گوش رسید صدایی که یکنواخت پشت سر هم تکرار میشد چقدر این صدا برام آشنا بود هی گوشام رو تیز کردم اه!چقدر شبیه صدای کوک ساعت قرمزه م بود اما اینجا چرا؟اینجا که زمان مطرح نیست

همینجور مشغول گوش دادن به این صدا بودم که سنگینی سایه ای رو در کنارم حس کردم که انگار میخواست داخل کیفم رو بازرسی کنه هی صدا میزد حوا! حوا! خاموشش کن بسه دیگه

گفتم چیو خاموش کنم

گفت مگه نمیشنوی پاشو ساعتت رو خاموش کن یه ساعته داره زنگ میزنه سرم رفت!!...

اینجا بود که به خودم اومدم که ساعت قرمزه ی غراضه طبق معمول خودش رفت روی کوک و بعد از چهل دقیقه پرواز در فضای پرقویی و نرم خیال، منو به دنیای پر از خستگی کشیک کشوند و پرت کرد به دم دمای صبح همون شبی که برای با آرامش خوابیدنش از قبل کلی برنامه ریزی کرده بودم

در حالی که چشام باز نمیشد دستم رو بردم داخل کیف و خرخره ساعت قرمزه رو خفت کردم!!وبعدش بیهوش شدم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه بارهم خسته و بیهوش تازه به همون فضای پرقویی پرکشیده بودم که صدای تلفن عین ناقوس مرگ به صدا در اومد و انترن مغز و اعصاب رو به اورژانس طلبید با چشای خسته و خمار و پف آلود کفنم رو پوشیدم و خرامان خرامان رفتم اورژانس پزشک کشیک مشغول شرح حال دادن شد: بیمار آقایی با مشکل پانیک و حمله ترس ....

گفتم آقای دکتر من انترن مغز و اعصابم نه روان و اعصاب  .آخه این چه اشتباه چاپی بود اون وقت شب!!!

دوباره راه اورژانس تا پاویون رو که از توی حیاط جنگلیه  ترسناک بیمارستان و از کنار سردخونه میگذشت  تو اون سرما طی کردم و به دنیای خواب زده ها پیوستم همش تو این فکرم چه گناهی به درگاه خدا کردم که بابتش باید اون وقت شب تو اون فضا پیاده روی میکردم!!وراه اورژانس تا پاویون رو بیهوده میرفتم و برمیگشتم!! حتما حکمتی داشت ...

[ جمعه 1391/10/29 ] [ 21:30 ] [ حوا ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پزشک عمومی هستم تو دفترچه شخص دیگه ای براتون دارو نمی نویسم برای مریض ندیده و نشناخته هم مرخصی استعلاجی رد نمیکنم!...راستی در زمینه طب سنتی مشغول به طبابت هستم درضمن از دادن آدرس مطب و پاسخ به سوالات پزشکی دوستان معذورم؛
هرسخن جایی و هر نکته مکانی دارد!!...
امکانات وب