خاطرات پزشکیِ دکتر حوا
طنز نوشتن از سرخوشی نیست...قلقلک شکنجه ایست که در اوج شادی زجر میدهد 

نوروز سال هفتاد و اندی رفته بودیم شیراز منزل خاله جان با رنو سفید خودمون

اون زمان دبیرستانی بودم

از کتابخانه منزل خاله قانون بوعلی سینا نظرم رو جلب کرد یک جلد ازش برداشتم و بازش کردم صفحه ای که اومد راجع به گرمی قلب بود نوشته بود صاحبان قلب گرم قفسه سینه پرمویی دارند مطلبش برام خیلی جالب بود کمی خوندم و رسیدم به جاهای سخت که هیچی سرازش درنمی اوردم کتاب رو گذاشتم سرجاش و هیچی دیگه گذشت تا اینکه ما پزشکی قبول شدیم هفت سال هم خوندیم و درسمون که تموم شد رفتیم تهران خونه خاله تفریح کنیم با دختر خاله!(خاله از شیراز به تهران هجرت فرمودن)

خاله به مناسبت فارغ التحصیلی بنده 5 جلد قانون را داخل سینی گذاشته و بهم هدیه داد!

انگار خودش هم چیزی ازین کتاب نفهمید خواست یه جوری قالب کنه

این 5جلد سالها تو قفسه کتابم خاک خوردن و الان بعد از سالیانی شدن رفرنس دروس پی اچ دی! یعنی الان همه باید پول گزاف بدن این کتاب رو بخرن ومن سالهاست که مفت دارمش!اون روزی که این کتابا رو هدیه میگرفتم اصلا نه هوسش رو داشتم نه به ذهنم خطور میکرد که روزی روزگاری سرو کارم بهش بیفته

فقط تو قفسه بود و تشعشع از خودش صادر میکرد ...

قانون زندگی هممون یه روزی یه جایی به دستمون میرسه اما به خاطر غفلت و سهل انگاری توجهی بهش نمیکنیم و سالها از اونی که باید باشیم عقب می افتیم

یکی از اساتیدمون همبازی تیم بدمینتون دوره دانشگاهم بود همش یه سال ازم بزرگتر بود اما زودتر جنبید و قانون زندگیش رو شناخت و به موقع بهش عمل کرد و الان کرسی هیات علمی دانشکده رو گرفته

دانشجوهای پزشکی!پزشکان جوان! روی صحبتم با شماست خوب درس بخونید فرصت ها رو ازدست ندید شماها جز برای درس خوندن و طبابت خلق نشدید به هر دری بزنید هر کاری کنید راه فراری نیست افتادید تو دنیایی که باید باهاش کنار بیاید و مدارا کنید هر گونه سهل انگاری هر لحظه اتلاف وقت میتونه ساعتها ضرر در آینده براتون به دنبال داشته باشه

اینجانب دکتر حوا! سالها با خودم جنگیدم در برزخی که نمیدانستم آیا انتخاب رشته پزشکی برایم درست بوده یا نه سالها دست و پا زدم شماها درس عبرت بگیرید دست و پای بی خود نزنید که بیشتر در این گرداب فرو خواهید رفت آنچیزی که موجب نشاط و موفقیت شماست فقط و فقط امید به آینده هست وگرنه پرفوسور هم بشید باز در سن 59سالگی!شبی گوشه اتاق تاریکی خواهید نشست شمعی روشن کرده با غم و اندوه به ان زل میزنید و آه میکشید و با خود میگویید:آیا پزشک شدنم انتخاب درستی بود؟!

این زمزمه های پوچ پای شما را برای گام برداشتن به آینده غل و زنجیر خواهند کرد

خیلی لفظ قلم حرف زدم قولنج کردم!دیگه قانون خود را دریابید و در مسیر خود درست حرکت کنید نه خیلی کند وخواب آلود مثل شلمان! نه خیلی تند و تیز و پرشتاب  چون تندو تیزی مانع کسب تجربه هاست

سال خوبی داشته باشید

از نو شروع کنید

هیچوقت دیر نیست حتی اگه سال آخر پزشکی باشی و تازه از خواب غفلت بیدار شده باشی..

 

 

[ یکشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۲ ] [ 15:46 ] [ حوا ]

عرضم خدمت حضور انور شمایان که اینجانب دچار رتبه یک رقمی در آزمون پی اچ دی طب سنتی شدم!

منظورم پز دادن نیست یادم میاد سال گذشته روی چند تکه کاغذ نوشتم دکتر حوا از رتبه های برتر پی اچ دی! بعد چسبوندمش به درودیوار خونه تا ازش انرژی بگیرم روزی چند بار چشمم به این نوشته ها می افتاد.....

اصلا آدم باهوش و زرنگ و تیزی هم نیستم خیلی معمولی ومتوسطم خودکم بینی هم دارم در حد تیم ملی!منتهابا تکرار و تمرین روی خودم کار میکنم تا تواناییهام رو پرورش بدم و نذارم مغلوب افکار منفی بشم وقتم رو هدر نمیدم و درسها رو چندین بار مرور میکنم خلاصه نویسی و تکرار زیاد نکات همیشه روش مطالعه ام بوده  اول هفته برای طول هفته و اول هر روز برای طول روز برنامه ام رو می نویسم اگر هدفی داشته باشم برای رسیدن بهش تلاش میکنم بارها ناامید و خسته و دلزده شدم اما با توکل بر خدا و توسل بر معصومین دوباره راهم رو از سر میگیرم و میدونم که چاره ای جز پیش رفتن نیست میگن گاوها میتونن از پله ها بالا برن اما نمیتونن از پله پایین بیان! ما که دیگه کمتر نیستیم !!چرا عقب گرد؟چرا رکود؟دنیا رو به پیشرفته من چرا بشینم و تماشا کنم و فقط مصرف کننده باشم؟

الان زده به سرم روی درودیوار بنویسم دکتر حوا هیات علمی دانشکده طب سنتی!!خدارو چه دیدی!

 

 

[ جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۲ ] [ 23:18 ] [ حوا ]

روز اول شروع کلاس خیلی بهمون بد گذشت تقریبا هیچ چیز از اون روز تو ذهنم نمونده با اینکه 10روز بیشتر ازش نمیگذره ...درسهای سنگین و متن های ثقیل عربی و استادهای عجول که فکر میکردن چون خودشون بلدن ماهم مادرزاد از بیخ عربیم!تمرکز کردن روی متون عربی قانون بو علی سینا خیلی برام سخت بود استاد صفحه دوم بود و من هنوز اندر خم صفحه اول حیران و ویلان بودم همی!به بقیه دستیارها نگاه میکردم میدیدم خیلی مسلط و بی خیال نشستن کسی یه آخ هم نمیگه

 بعد از پایان هر کلاسی،همکلاسیها نگاهی به هم  میکردیم و معلوم بود هرکسی به دنبال کشف احساس درونیه دیگریه ،اما کسی چیزی نمیگفت

روزدوم کلاس که تمام شد من ناخواسته یه "اوف"بلندی گفتم به دنبالش یکی از همکلاسیها دو تا دستهاشو برد بالا و زد توی سرش و نفر سوم گفت:بریم انصراف بدیم؟!

این صحنه رو که دیدم متوجه شدم در این سختی  تنها نیستم و از پیدا کردن شریک جرم کمی احساس آرامش کردم

روز سوم سال بالاییها پیداشون شد اما چیز خاصی نگفتن فقط خوش و بش و معرفی

روز پنجم که من در اوج خستگی و ناامیدی به سر میبردم یکی از سال بالاییها خودش به سراغم اومد و بدون مقدمه گفت:الان یک سال که هر ماه نامه انصراف مینویسم و میخوام درس رو ول کنم میگفت همه ما همینطوریم فکر نکن فقط شمایی....

الان هفته دومه و کم کم و به تدریج داریم به اوضاع جدید عادت میکنیم  

شکر خدا همکلاسیها که خیلی خوبن و این خودش نعمت بزرگیه همش نگران بودم به تور این آدمای حسود و خسیس و زبون باز نیفتم که الحمدلله همشون بسیار مودب و مهربان و دست و دلباز در مبادلات علمی هستن من از همشون جوونترم و بقیه جای پدر و مادر ما هستن!وقتی میبینم با این سن و سالشون  دنبال ادامه تحصیلن باز کمی امیدوار تر میشم و میبینم هنوزم دیر نشده

شروع هر کاری سخته و محال به نظر میاد اما غیر ممکن نیست

شروع هر کاری سختی های زیادی داره اما اگر نگاهمون به هدفمون باشه وقت نمیکنیم به موانع وسط  راه بنگریم!

فعلا که درس و بحث و کلاسه و خاطره خاصی شکل نمیگیره تا براتون بنویسم اما اینو بگم برای اون دسته از همکارای محترم که : فقط برای گرفتن صرفا تخصص و فرار از پزشک عمومی بودن و فرار از رشته های کشیک دار تخصص به طب سنتی که کشیک بیمارستانی نداره پناه نیارید که ظلم بزرگی در حق این رشته و خودتون خواهید کرد.در این رشته مرتب باید مطالعه و تحقیق تو کتابهای طب سنتی بشه که اکثرا یا عربی اند یا متن های به سبک نگارش فارسی قدیم با کلی اصطلاحات جدید وبرای کسی که تو این زمینه اصلا کار نکرده خیلی سخت خواهد بود

رشته تون رو از روی علاقه انتخاب کنید نه باری به هر جهت و حالا هر چی شد!.

 

[ سه شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۵ ] [ 14:17 ] [ حوا ]
بازار مشغول خرید بودم که افسانه زنگ زد و خبر قبولیم رو بهم داد همون شهری که میخواستم قبول شدم شکر خدا   

هر پیروزی مثل یه تولد هم شیرینی و شادی داره هم درد و رنج های خودش رو داره    

امیدوارم راه جدیدی که خدا جلوی پام گذاشته رو بتونم به درستی طی کنم

[ یکشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۵ ] [ 10:51 ] [ حوا ]

چند سال پیش برای کسب امتیاز باز آموزی منو افسانه در یک برنامه غیر حضوری شرکت کردیم

 کتابی بود راجع به بیماریهای اورولوژی

نفری یک کتاب خریدیم و از آنجایی که افسانه عاشق یاد گیری و بنده بسیار سر به هوا هستم با ر  رو  روی دوش افسانه خانم انداختم و لای کتاب رو هم باز نکردم بعد از چند روز زنگ زد و تلفنی جواب سوالات تستی که انتهای کتابامون و مشترک بود رو بهم گفت حدود 40تا سوال بود پرسشنامه رو پرکرده و به اصفهان پست کردیم

بعد از مدتی امتیاز افسانه کامل اومد اما به من امتیازی ندادن

با یقین از اینکه اشتباهی رخ داده با اصفهان تماس گرفتم

خانم پشت خط گفت:مشکلت چیه؟

گفتم:منو دوستم با هم تو این باز آموزی پزشکان شرکت کردیم چطور اون امتیاز آورد من نیاوردم؟

گفت:مثل اینکه جواب سوالا رو از دوستت گرفته بودی!

گفتم:چطور؟

گفت :آخه سوالات مشترکه اما 4گزینه جواب هر سوال جاهاشون تو کتابای مختلف فرق داره بعد قاه قاه زد زیر خنده حالا نخند پس کی بخند اینقدر ذوق کرده بود ازاینکه مچم رو گرفته بود انگار قرقی روهوا زده!..منم این سمت تلفن دهنم نیم متر وا!! از این کلاه گشادی که تا زانو سرم رفته بود و پولی که هدر داده بودم ...

هیچی دیگه گفتن نداره ضایع شدیم رفت لابد تا مدتها اون خانوم یاد آوری میکرد و واسه خودش میخندید...

[ چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۴ ] [ 21:4 ] [ حوا ]

امروز دختر 17ساله ای به مطب مراجعه کرد قالبی از یخ!

سلام!

بله!

خیر!

بله!

خیر!

جز اینا حرف دیگه ای برای پاسخ دادن به سوالات من نداشت

کمی نگاهش کردم و دیگه نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم

مادرش هم همراهش بود متوجه علت خنده ام شد و رو به دخترش گفت:یه کم حرف بزن دیگه!

مقداری ناچیز در حد عدد آووگادرو یخش وا شد و بــــلــه و خــیــر ! را کش دار تر میگفت انگار کلی حرف زده!..

خلاصه ما یه چند تا پیشگویی "نوستر آدامُسی" برحسب مزاجی که ازش تشخیص داده بودیم انداخیم وسط میدون و گفتم:خیلی کم حوصله ای تو خونه زود عصبی میشی جوش میاری قهر میکنی خیلی حساسی! و خلاصه باعث شگفتی مادر و دختر شدیم..

پس از اتمام نسخه پیچی،پرسیدم درسِت خوبه؟مادرش فوری گفت :عالیه عالی!!

گفتم لابد میخوای پزشکی بخونی! دخترک در حد دو آووگادروی دیگر یخش واشد و با نشاطی در حد ماست!گفت :بله!حتما

گفتم رشته هایی که با آدمیزاد سروکار داره رو انتخاب نکن!پزشکی مامایی پرستاری...از پس این رشته ها برنمیای

پرسید چرا؟

گفتم تو که حوصله حرف زدن نداری شاید لازم بشه بعدا با روزی 70نفر سروکله بزنی همه هم ازت طلبکار!واقعا حوصله داری؟

مادرش از این حرفم اینقدر خوشحال شد انگار دنیا رو بهش دادن میگفت به خدا ماهم راضی نیستیم پزشکی بخونه

هستن خیلی هستن خیلی دیدم طرف بچه درس خون در حد المپیاد! بدون فکر و بدون مشورت و فقط اینکه بچه درسخون و معدل بالاست میزنه بالاترین رشته ها رو بعدش وارد رشته ای میشه که از نظر روحی اصلا کشش نداره

خیلیها جَوگیر میشن پزشکیو انتخاب میکنن فقط به خاطر پرستیچ!وعشق روپوش سفیدو گوشی رو دوش انداختن و ازاین لوس بازیها

 کلی خرج و سرمایه گزاری اما بعدا اونطور که باید و شاید کارایی ندارن

روحیه های درونگرا و بسته و یخ و ماست به درد پزشکی نمیخورن

مریض با نسخه من و تو خوب نمیشه نسخه ی درمان کننده رو خدا میپیچه شفا دست خداست اینطور نیست که عین طوطی سالهای سال فقط درس بخونی و بتونی پیش ببری

مریض انتظار داره باهاش صحبت کنی حرف بزنی یه اِهِنّی !یه اوهونّی!

من خودم گاهی نیازم میشه به یه پزشک دیگه مراجعه کنم ترجیح میدم پزشکم خوش صحبت باشه یا لا اقل یه لبخندی به لب داشته باشه آدم ازش انرژی مثبت بگیره نه که خیلی حرف بزنه اما دوسه کلمه حرف گرم و پرانرژی!حتی اگه خوب هم نشم لا اقل دردم رو فراموش میکنم

زیاد سرتون تو کتاب و درس باشه و به این مسایل دقت نکنین اونوقت سرتون همینجور سنگین پایین میمونه موقع نسخه نوشتن میشید مثل این پزشکایی که سرشون رو حتی بالا نمیگیرن نگاهه مریض بندازن ببینن طرف مرده یا زنه...

 

 

[ سه شنبه ۱۳۹۳/۱۰/۱۶ ] [ 0:9 ] [ حوا ]

قدیم تر ها میگفتن :تو آنی که می اندیشی ...یعنی اینکه اندیشه هایی که در سر می پرورانی شخصیتت رو میسازه

اومدیم تو طب سنتی شنیدیم میگن:تو آنی که میخوری...یعنی نوع غذا در شخصیت تو اثر میذاره

ورژن جدید و امروزیه این جملات حکیمانه رو بشنوید از زبان ننه حوا:تو آنی که سِیو میکنی!!

میخوای ببینی دوستت چه شخصیتی داره ببین تو هارد و موبایلش چه چیزایی سیو کرده چه فیلمایی؟چه جور آهنگایی؟چه پیامکایی میده؟:لوس؟ عشقی ؟شاعرانه؟ مذهبی؟ غیر مودبانه؟ سیاسی ؟...

اینها شعاع هایی از شخصیت درونیه انسان هستن

تا اینجا مقدمه

بریم سر اصل ماجرا

مدتی پیش اعظم یکی از همکلاسیهای قدیمیم که شماره همو داشتیم اما نه من بهش زنگ میزدم نه اون و سالها پیامکی در ارتباط بودیم بهم پیامک داد که وایبر نصب کن و بیا تو گروه بچه های همکلاسی دوره دانشگاه

منم به شوق دیدار قدیمیا وایبرو نصب کردم و رفتم تو فضای مربوطه دیدم بروبچ مشغول صحبتن آقایون و خانم ها همگی حضور فعال داشتن! عکسای آقایون رو میدیدم اکثرا کچل و چاق شده بودن و خانمها به طرز تابلویی صاحب دو چین نازولبیال!!..کمی صحبتهاشونو خوندم کم کم احساس کردم اصلا فضای خوبی نیست همه با هم خیلی صمیمی و نسبتاً جلف!،عکسا و فیلما و پیامکهای ناجوری که از یاد آوریشون شرمم میاد

از خودم می پرسیدم آیا اگه هر 40نفرشون در یک اتاق با هم حضور داشتن اینطور صحبت میکردن ؟این عکسا رو با هم تماشا میکردن؟این پیامکهای...برای هم تعریف میکردن؟؟ .........دیدم من که هیچوقت پامو توی همچین جمع حقیقی نمیذارم ...مـَـجازیش هم فرقی نداره ... گروه رو از وایبرم حدف کردم

اکثر ماها توی خلوتها خدا رو فراموش میکنیم هر چند توی جمعمون هم راهش نمیدیم همین خدایی که اینقدر مواظبمون هست که حتی تو قرآنش میگه:دوست پنهانی(ازجنس مخالف)نگیرید:آیه 25سوره نسا

دوست پنهانی شامل همین پیامکها و ایمیلها وچت ها هم میشه جایی که نفر سومش خداست اما نادیده گرفته میشه حتی تماشای یه عکس ناجور!حالا نمیدونم دیدن این عکسا چه جوری و کجا برکت از زندگی میبره و چه طوری تخریب معنوی به دنبال داره اما یقین دارم خودداری از تماشای این صحنه ها سیلی از برکات رو به زندگی آدم وارد میکنه

داستانی میخوندم از  زندگینامه مرحوم علامه جعفری:روزی در ایام جوانی دوره طاغوت توی جمع دوستان یه نفر عکس زن زیبایی رو به مجلس میاره و به همه میگه آقایون حاضرید یه عمر زندگی با این زن جوان و زیبا رو با یک لحظه دیدار حضرت علی ع معاوضه کنید؟ همه گفتن : موقع مردن که حضرت رو همه خواهیم دید بده عکسو بیاد ببینیم!!!و بعد عکس رو دست به دست میداد تا همه تماشا کنند تا عکس به علامه جعفری رسیدایشون برافروخته شد و بدون اینکه حتی لحظه ای چشمش به اون تصویر بیفته از جا بلند شد و مجلس رو در حالی که همه به باد تمسخر گرفته بودنش ترک کرد

به سمت حجره اش رفت از شدت ناراحتی روی پله ها نشست و سر ش رو تکیه به دیوار داد و خوابش برد خواب دید در سالن بزرگی حضور پیدا کرده روبروی او حضرت علی ع نشسته و مالک اشتر و سایر یاران امام در اطرافش .تا اما م ع علامه رو دیدن با روی گشاده و لب خندان و وجد و شادمانی به سمتش اومدن و علامه رو با گرمی و محکم!در آغوش کشیدن

علامه از خواب بیدار میشه و دوان دوان به مجلس دوستانش میره تا خوابش رو تعریف کنه اما میبینه اونها هنوز مشغول مسخره بازی! و تماشای عکس و متلک و لغو و لهم و لعب!!وازاین  حرفا...

علامه میگفتن از اون شب به بعدسینه ام گشاده شد(تعبیری که برای افزایش سعه صدر و ظرفیت وجودی به کار میره) درهای علوم و معارف به رویم باز شدو به درجات علمی بالایی رسیدم و این شد برکت عمر و زندگیش که با یه چشم پوشی برای رضای خدا،چشمش به حقایق دیگه ای باز شد

برکت و شادی  و آرامش و رزق و روزی مثل باران از آسمان بر سرمون میباره ماها به اندازه ظرفهایی که به دست داریم آب جمع میکنیم برخی با کف دست باز زیر بارون ایستادیم که هیچی توش جمع نمیشه و تازه طلبکار هم هستیم! برخی با کاسه کوچک برخی با دیگ و برخی دریا!!...بعضیامون هم که رفتیم زیر چتر غفلت و اجازه نمناک شدن هم نمیدیم!! مشکل از ظرفیت ماهاست وگرنه بارش باران بی وقفه س!

برای بالابردن ظرفیت باید از خیلی چیزها چشم پوشی کرد

وایبر و واتس آپ قیامت آدماهستن!جایی که سِر درونی و شخصیت واقعی آدما بروز پیدا میکنه

ای جوون!یه کم چشم سر ببند وچشم دل بگشا بند انگشت اشاره دست راستت یا حالا اگه چپ دستی ،دست چپت روز قیامت به شاهدان عینی اضافه خواهد شد اینقدر هر چیزی رو کپی پیست نکن هر چیزی رو سیو نکن ...

تو آنـــــــــــــی که سیو میکنی!!

با سیویجاتِ!ناجور ظرف خودت رو تنگ نکن

 

 

  

[ چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۱۰ ] [ 21:25 ] [ حوا ]

اعضای یک خانواده هر چقدر هم که با هم مشکل داشته باشن و توی سرو کله هم بزنن باز باید جلوی غریبه ها و خصوصا حسودایی که چشم دیدن خوشیه آدمو ندارن خودشونو حفظ کنن و آتو!!دست دشمنا ندن دیگه دعوا نمک زندگیها شده منتها نباید شورش رو در آورد.........نمک به مقدار لازم ....

آدم تو هر صنف و شغل و هیبت و لباس و کسوتی که هست چه خوبه که به میهنش به تاریخش به گذشته ش و به ارزشهاش پایبند باشه لازم نیست دو آتیشه باشی فقط غیرت لازمه

یادش به خیر 9دی اون سال!!منو خانم منشی کارای مطبو ردیف کردیم تلفن رو گذاشتیم رو پیغامگیر و به عشق امام حسین ع و رهبرمون و کشورمون و حفظ خونهای جوونای پاک و بی گناهی که ریخته شده تا ما ها آسوده زندگی کنیم به خیل عظیم جمعیت راهپیمایی کننده پیوستیم یاد روزهای اول انقلاب میفتادم ! نه که اون موقع ها بودم و صف اول !!!...دیگه از خودم خجالت میکشیدم همچین روزی عین کبک! بشینم توی مطبم سرم رو بکنم زیر برف بی خیالی و بی عاری و منتظر مریض باشم...

این عار! رو مدیون نون حلالی هستم که پدر و مادرم بهمون میدادن  اگه خیلی بی خیال نشستی بدون سفره ات مشکلی داره !!مگه قاتلای امام حسین ع کیا بودن؟؟ به قول خوده امام حسین ع که مال حرام نمیذاره حرفای من توی گوشاتون فرو بره!!

حالا هی من شعار بده خانم منشی شعار بده!!!...خانم منشی ماهم خوش خنده...مریضامون رو هم تو جمعیت میدیدیم  چه روز خاطره انگیزی بودهیچوقت شهرو اینقدر شلوغ ندیده بودم...

 

[ دوشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۰۸ ] [ 20:46 ] [ حوا ]

واسه مصاحبه مدارک موفقیت ها و کشفیات و اختراعات و مقالات و هزار جور لوس بازی دیگه میخواستن

 علوم پایه رتبه سوم دانشگاه آورده بودم و پره انترنی رتبه یک کشوری البته این دومی رو خودمم باورم نمیشد!!

خیلی تاسف خوردم که بابت هیچ کدوم از طرف دانشگاه حتی یه تقدیر نامه خشک و خالی که به عنوان مدرک ارایه بدیم نداشتم یادمه بابت علوم پایه همکلاسیها جمع شدن و برام پرچم زدن!پارچه صورتی خوش رنگی بود ورودیه دانشگاه روش با خط نستعلیق آبی کسب مقام سومی رو بهم تبریک گفته بودن کاش میشد اون پارچه رو لا اقل یادگاری نگه میداشتم روز مصاحبه میبردمش مثلا باهاش یه مانتو میدوختم میپوشیدم!!یا باهاش یه عکسی میگرفتم میدادم به مصاحبه کننده ها ...آخه چه جوری باید ثابت میکردم این رتبه ها رو ؟؟؟...

صد رحمت به غیرت همکلاسی ها ...آموزش دانشگاه که همیشه خدا رو سفیدمون میکرد

بابت پره انترنی هم باز چند همکلاسی غیور اومدن دورم رو گرفتن و گفتن رتبه یک کشوری شدی و هیچ نمره ای بالا تر از شما تو سایت درج نشده و کلی تبریک و ازین حرفا

یه شب خیلی شلوغ کشیک دوره انترنی از آموزش کوفتی دانشگاه برام پیغام آوردن که بیا برو مهر و امضا و انگشت مهر!!بزن و مراتب بوروکراسی رو طی کن و آماده امتحان رزیدنتی شو تورا به خودت مفتخر میکنیم که چون تویی!!امسال تو امتحان رزیدنتی شرکت کن!...اگر پرزیدنتی هم بود نمیرفتم چون از همان شب اول انترنی مسیر زندگیم عوض شد!....

بی مهریهای دانشگاه و آموزش کم محلی به دانشجویان ممتاز اهمیت ندادن به اونهمه زحمت و تلاش ..

بی خیال داشتیم زندگیمون رو میکردیم بعده سالها سر زخمای قدیمی واشد ازش  ترشحات سِرو سنگینوی سوزناک  در اومد...

 

[ جمعه ۱۳۹۳/۱۰/۰۵ ] [ 21:36 ] [ حوا ]

چند وقت پیش میرفتم یه شهری با ماشین خطی! نزدیکای شهر هنوز نرسیده به شهر دیدم کنار جاده یه مرد حدود 35ساله رو به آسمون خدا دراز به دراز افتاده یکی داره سه در میون ماساژ قلبی میده یکی دیگه پاهای طرفو گرفته بالا یکی هم با گوشی موبایلش احیانا در حال تماس با 115 بوده هاج و واج این صحنه رو نگاه میکردم ماشین هم از کنارشون با سرعت متوسط رد شد و هر کی یه نظری داد اصولا مردمان ایران زمین همگی پزشکن منتها 200هزار تاشون نظام پزشکی دارن در حق بقیه اجحاف شده که بدینوسیله پوزش میطلبیم

راننده میگفت طرف مُــرد! سرنشین صندلی عقب یه آقایی بود با آرامش و اطمینان گفت نه تشنج کرده بعدشم راننده گازشو گرفت و رفت من این وسط دهنم واموند نمیدونستم چی کار کنم تو جاده خارج شهر باید پیاده میشدم و کمک میرسوندم؟ آخرین ماساژ قلبی که دادم ده دوازده سال قبل بود دست خالی وسط جاده یه زن تنها آیا امنیت بود که پیاده بشم و بین اونهمه مرد کارشناس! عملیات احیا رو انجام بدم؟اصلا شاید واقعا تشنج کرده و الان خوابیده بود..نمیدونم ولی دلم هزار راه رفت و کلی وجدان درد گرفتم  ماشین که کمی جلو تر رفت دیدم بیرون شهر یه بیمارستانی هم داره دلم رو خوش کردم که الان آمبولانس میاد بالا سرش واقعا تو همچین شرایطی چی کار باید میکردم؟ پزشک تا کجاها وظیفه خدمت رسانی داره؟

چند سال قبل توی یه دبیرستان دخترانه که واسه اجرای طرح واکسیناسیون هپاتیت میرفتیم توی یکی از کلاسا مشغول پر کردن کارت بچه ها بودم که از تو سالن صدای همهمه اومد و منو به سالن طلبیدن سراسیمه رفتم دیدم یه عده زیادی دخترا جمع شدن دور یکی که غش کرده و یَک ولوله ای شده نگو نپرس هر کی یه چی میگفت و هیچکی کنار نمیرفت به زور از لای جمعیت خودمو به مصدوم رسوندم البته فقط کله ام از لای جمعیت جلو رفت و تنم جا موند  از لای هیکلای بر و بچ! نگاهی به دختری که غش کرده بود انداختم

هر چی جیغ زدم که برید کنار خلوت کنید اوهووووووییی من پزشکم !!!!صدا به صدا نمیرسید انگار کلا فضای اونجا به صدای من عایق بود مثل کسی شده بودم که از زیر آب فریاد بکشه و صدایی ازش به جایی نرسه حتی خودم هم صدامو نمیشنیدم از بس که همهمه بود

 حالا یه جا اومدیم خودمونو معرفی کنیم کسی نشنید! ماشالا بچه های نسل پفک نمکی و سوسیس و کالباس چه مچ پا کلفتن!! احساس میکردم وسط گود زورخونه بین یه مشت پهلوون دارم له و لورده میشم دیدم طرف فینت کرده و زیاد اوضاع خطری نیست گفتم تا استخونام زیر دست و پاشون له نشده برم پی کارم (چقدر دلم واسه معلما و مدیرای این نسل میسوزه یکی از دوستام معلم دبیرستانه آی میناله آی میناله از تربیت بد این نسل اینقدر خدا رو شکر میکنم معلم نشدم که حد نداره نزدیک بود برم دبیر شیمی بشم خودمو بدبخت کنم...)

یه بارم تومراسم عزای مادر یکی از دوستانمون یکی از دختراش صیحه ای کشید و فریاد زد:مادررر مادرم رو دیدم!!!!اونجا ایستاده!! و بعد افتاد و غش کرد دویدم سمتش و اومدم که کاراشو راست و ریس کنم و پاهاشو بدم بالا دیدم اوووه هزار ماشالا انواع متخصصای فن از هر تخصصی بگی دورش ریختن هر کی یه چی میگفت حتی یکی یه تیکه کاغذ آتیش زد دودش رو گفت زیر دماغش که به هوش بیاد اصلا کسی گوش به حرفم نمیداد رفتم سر جام نشستم بعد از مدتی پسرش تازه متوجه شد برگشت دنبالم و خلاصه بهش گفتم مهم نیست هول نکنید بره جای خلوت حالش بهتر میشه ..

خیلی خیلی سالا پیش وقتی دانشجو بودم پسر یکی از همسایه ها اومد دنبالم که برم فشار پدرشون رو بگیرم البته پدرم در رو باز کرده بود این همسایه مون هم یه دو جین پسر بزرگ داشت! پدرم بدون اینکه به من بگه ثواب کرد و خودش دستگاه فشار و گرفت و رفت خونه همسایه گفت صلاح نیست دخترمو بفرستم اونجا...

یه بارهم بر بالین پیرزنی رو به موت احضار شدم دو تا کوچه آنطرف تر البته خیلی سال پیش که هنوز طرح نرفته بودم هی گفتم برم نرم چیکار کنم؟خلاصه رفتم...ماشالا فک و فامیلاش عین برادرای دالتون ها به ترتیب ایستاده بودن و منو تماشا میکردن خلاصه زیر تیغ نگاه ذره بین آلود!!آن جمعیت یه چیزایی ماسمالی کردم وخداحافظ رفتم تو کوچه یکیشون اومد دنبالم که بهم ویزیت بده اولین تجربه ام بود هول شدم وقتی پولو دراز کرد به سمتم انگار یه چیز نجس بهم تعارف کرده باشه داد زدم: نههه این کارا چیههههه!!!! و بعد پا گذاشتم به فرار من بدو اون خانم بدو از پشت چنگ زد و چادرم رو کشید عین زلیخا!! نزدیک بود کار به جاهای باریک بکشه...نمیدونم چرا اوایل اینقدر از پول بدم میومد....

 

 

 

[ چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۰۳ ] [ 23:1 ] [ حوا ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

شکر خدا الان دستیار طب سنتی هستم
اینجا فقط خاطرات پزشکیم رو مینویسم. به پیغامهای خصوصی پاسخی نمیدم سوالهای خصوصی هم نپرسید دنبال دوستی های مجازی هم نباشید که از خانه عنکبوت سست تر است!!زیاد اهل رفت و آمد بین وبلاگها نیستم اگر آمدید ونظری نوشتید که منت برسرم گذاشتید وازتون ممنونم