خاطرات پزشکی
درد دلها و خاطرات یه پزشک 
یک ماهی که درگیر نفرکتومی پدرم بودیم

آخرین دخترعموم که 25سال بیشتر نداره یه سی تی اسکن بهم نشون داد از خودش که تشخیص لنفوم با یه توده لارج تو مدیاستن گذاشته بودن بعده مدتی دوندگی و استرس الان تحت شیمی درمانی هست

مادربزرگم هم فهمیدیم که استنوز کامل کاروتید چپ داره الان افلیج افتاده زخم بستر گرفته

 مادر خانوم منشی با درد کولیک صفراوی کاندید کوله سیستکتومی میشه سر عمل میفهمن سیروز کبدی داره و نمیشه به کیسه صفراش دست زد

پسر عباس آقا که عطاری داشت و مریضامو پیشش می فرستادم و به علت گرونفروشی دیگه باهاش کار نکردم الان استئوسارکوم زانو گرفته و باید از زانو آمپوته بشه

خاله ام  یه شب دچار حمله قلبی میشه و وسط مسجد با آمبولانس می برنش بیمارستان

دایی ام  یک ماهی شدیدا مریض و زمینگیر میشه

دیگه برام عادی شده همینجور پشت سر هم  خبرای بد !!..اونم درست از وقتی که تصمیم به درس خوندن گرفتم

نمیدونم این خود خواهیه که  میشینم با خودم فکر میکنم آیا تا زمان امتحان پی اچ دی جون سالم به در می برم ؟

این وسط یا دگرفتم قدر کوچکترین عامل شادی آفرین رو باتمام وجود بدونم

میشه در شرایط سخت هم فرصت های خوب ایجاد کرد بستگی به خواست و نگاه خودمون داره

برای مادربزرگم پرستار گرفتیم یه خانوم اند انرژی مثبت بی سواد اما فیلسوف!

در اوج گرفتاری و مشکلات وقتی بوی تعفن زخم بستر مادر بزرگم فضا رو پر کرده میگه: مادر بزرگ شما عجب برکتیه بابتش چقدر آدمها دارن روزی میخورن اون راننده تاکسی که شما رو میاره و میبره اون آقایی که ایزی لایف می فروشه دارو فروشها من که پرستاریش رو میکنم  شماها که مرتب مادربزرگتون براتون دعای خیر میکنه و مطمئن باشید که هر چی بخواد برآورده میشه میوه فروش سر کوچه راننده آژانس و....اوووووووووو حاج خانوم عجب برکتی داری!!!...........

بیماری پدرم که جز خیر و برکت نبود عین این فیلما که همه مشکلات به بیمارستانا ختم میشه و تو بیمارستان همه دور هم جمع میشن و زندگی رو از صفر شروع میکنن نفرکتومی پدر م برای من یه شروع دوباره بود

دخترعموم هم تو زندگیش مشکل بزرگی داشته که برای فراموش کردنش باید گرفتار یه بیماری سخت میشد این بیماری مطمئنم که درمان میشه و کمی بهش سخت میگذره اما جز خیر و برکت نیست اگر نگاهش رو عوض کنه

گاهی آدم  یه سختی رو فراموش نمیکنه مگر با هجوم شرایطی سخت تر

اما شرایط خانوم منشی رو نمیدونم  سیروز کبدی .......خدا به مادرش سلامتی بده به حق این شبها

[ دوشنبه 1393/04/30 ] [ 16:29 ] [ حوا ]
معمولا گاهی مریضا هنوز موعد ویزیت بعدیشون نشده یه سر میان سوال می پرسن ورفع ابهاماتی میکنن و میرن اینجور مواقع خانم منشی میاد و میگه:ببخشید خانوم دکتر فلان مریض اومده چند تا سوال داره موعد ویزیتش نیستا!!!!......

منم در این جور مواقع فقط مفید وخلاصه جواب سوالای بیمار رو میدم و نسبت به زمانی که واسه یه ویزیت لازمه وقت کمتری میذارم

دیروز خانومی پسر 6ساله ش رو بعد از 20 روز آورد خانوم منشی هم چیزی نگفت و مریض هم با پرونده وارد شد منم فکر کردم موعد ویزیت بعدیش هست دوباره پرونده رو زیرو رو کردم و شرح حال گرفتم و نسخه جدید نوشتم و کمی از تغییر تغذیه گفتم و چند تا از داروهاشو قطع کردم و چند تا اضافه کردم مریض میره بیرون و خانوم منشی میاد داخل میگه :خانوم دکتر مریض میگه باید ویزیت بدم؟ میگم خوب آره براش نسخه دادم  این چه سوالیه؟

خانوم منشی میگه: آخه مریض میگه پسرم که خوب نشده بود منم که موعد ویزید بعدیم نبود فقط اومد بپرسم چرا پسرم خوب نشد....

این جور مواقع آدم میمونه سر دوراهی نمیدونه واقعا چه تصمیمی بگیره

خلاصه بدیه مطبای خصوصی اینه که باید از مریض مستقیم ویزیت بگیری دیگه این جور مسائل هم پیش میاد

یه جورایی باید هنربه خرج داد تا زمینه سو استفاده برخی فراهم نشه

خانوم منشی هم انگار حسابی روزه گرفته بودش لااقل مثل دفعات قبل میومد میگفت خانوم دکتر !حواستو جمع کن ویزیت نیست فقط اطمینان دهی مجدد به بیماره که وسط راه به شک افتاده

این شده که مریض الان حتما پیش خودش فکر میکنه ما چقدر پولکی هستیم و زورگیری کردیم ماهم بابت این قضایا عذاب وجدان میگیریم

ولی واقعا درست بود وقت بذارم نسخه بالا پایین کنم و بعد بگم ویزیت نمیخواد؟

مطبای پزشکای متخصص میری پاتو میذاری تو مطب  هوای مطبو استنشاق کردی باید ویزیت بدی

جواب آزمایشو میخوای نشون بدی باید ویزیت بدی قربونشون برم این وسط جواب سوالای بیمار رو هم که نمیدن

 

[ دوشنبه 1393/04/30 ] [ 15:40 ] [ حوا ]

وقتی تو فک و فامیل و دوستان یه مشکلی رو میتونی پیشگویی کنی همش دلت میخواد یه جوری جلوی اون مشکل و حادثه رو بگیری تا کسی صدمه نبینه دلم میخواد همه فامیل سالم و سرحال باشن خصوصا دختر عموهام که خیلی دوستشون دارم

وقتی خونشون میرم مرتب پیگیر مشکلاتشون هستم از آزمایشات و شکایات و ...

تا از دستم برمیاد راهنماییشون میکنم

اما هر چی آدم با دکترش صمیمی تر باشه حرفش رو کمتر جدی میگیره متاسفانه!!!!!...............

هر چی به لیلا میگم بابا شوهرت وضع خوبی نداره چرا اینقدر نا پرهیزی میکنه  با این همه اضافه وزن چقدر بی تحرکه چرا یه پیاده روی نمیرین؟ الان 5ساله میگه :آره باید بریم پیاده روی  میگم یه روزی قندش میره بالا کبد چرب میگیره فلان میشه بهمان میشه

خلاصه سرتون رو درد نیارم کم کم داره صدای شوهرش در میاد آزمایشاتش مشکل دار شدن قند و چربی بالا آنزیم کبدی سر به فلک ...شبا از کرامپ ساق پا خوابش نمیبره هاضمه ش مشکلدار شده و...

وقتی لیلا زنگ زد بهم و گفت که میخوایم زیر نظرت درمانش کنیم با قاطعیت که البته باعث شدم بهم خیلی فشار بیاد گفتم نه شرمنده من هیچ کاری براتون نمیکنم شما باید برین دکتر نوبت بشینین پول ویزیت بدین معطل بشین تا اونوقت حرف دکتر روتون اثر کنه اینجوری برای خودتون ..بهتره دور منو خط بکشید

خیلی بد جنسیه یا اینجوری به نظر میاد ولی نمیتونم تحمل کنم وقتی داری جلوی غرق شدن کسی رو میگیری محلت نذاره حالا که غرق شد بگه آی توروخودا بیا به دادم برس

این لیلا خانوم از دخترعموهای مهربون و فهمیده ام هست میگفت آره راس میگی حق داری ما خیلی مزاحمت میشیم اما حرفاتو جدی نمیگیریم

آره دیگه وقتی تو مهمونی ها میشینیم میگیم میخندیم حالا بهش بگم فلان چیز رو نخور برات خوب نیست درسته میذاره تو دهنش و قاه قاه میخنده میگه: باشه حالا این یه دفه!!....

یه چند روز شوهرش درد پا بکشه سختی بکشه تا نوبتش بشه اینجوری حرف و نسخه اون دکتر رو تا ج درست میکنه میذاره روی سرش

 

[ سه شنبه 1393/04/24 ] [ 0:19 ] [ حوا ]
امروز دفتر چه خاطرات دوران دانشجویی رو بعد از سالها ورق میزدم همش رنج و استرس و خستگی و .....

این لابلا به زور میشد یه خاطره خوش پیدا کرد

استاد بیوشیمی تا وارد کلاس شد همه جیغ و داد زدن که استاااااااااااد ما امتحان نمیدیییییییییییییییم خلاصه استاد مهربون امتحان رو کنسل کرد و رفت بچه ها از خوشحالی روی تخته نوشتن:

امطهان کنصل شد ین شمبه امطهان داریم!

یا مثلا بار اولی که با معصومه و طاهره رفتیم درمانگاه و سرنسخه دیدیم اینقدر ذوق زده شده بودیم که حد نداشت معصومه قبل از اومدن استاد یه سرنخه برداشت و نشست جای استاد و مشغول نوشتن نسخه شد نوشت:

با صلام ختمط شما حمکار محطرم لتفن عظ Bمار 3Kg یک اکص لطرال بگیرید!!

ترجمه:با سلام خدمت شما همکار محترم لطفا از بیمار من یک عکس  نیم رخ بگیرید

و اخرش امضا زد و اسم من و خودشون رو نوشت: ماسومح و تاحرح!(معصومه و طاهره)

موقع نوشتن نسخه با هم سه تا یی اینقدر خنیدیدم که حد نداشت دل و قلوه و ریه و روده هامون همه جابجا شده بودن

آخرش اومد کنار امضا عین بی سوادها انگشت مهر بزنه دیدم وسط جای انگشت مهرش سوراخه فهمیدیم نوک انگشتش زگیل داره این باعث شد که خنده هامون تشدید بشه

اون سرنسخه رو بعده سالها هنوز دارم و چسیوندمش به دفترچه خاطرات

آدم وقتی به موقعیت شادی و خوشی رسیده باید قدر اون لحظه ها رو بدونه الان هرچی هم دور هم جمع بشیم خنده هامون به عمق و شدت اون ایام نیست هر چی سن بالا تر میره با چهره های جدید تری از دنیای هزار رنگ و هزار چهره آشنا میشیم که دل و دماغ خنده از ته دل رو ازمون میگیره

[ جمعه 1393/04/20 ] [ 13:31 ] [ حوا ]
می پرسه خانوم دکتر برای آمادگی بارداری به جای اسید فولیک چی باید خورد؟

میگم همون اسید فولیک رو بخور ضرری نداره

میگه آخه شوهرم میگه اصلا قرص شیمیایی نخور تا بچمون سالم بمونه این قرصا عوارض دارن

میگم عوارضی نداره باید بخوری نخوردنش باعث عوارض مغزی روی جنین میشه

میگه آخه شوهرم میگه نخور

میگم خوب نخور

میگه پس چی بخورم به جاش؟

میگم جایگزین نداره

میگه پس زنای قدیم مگه اسید فولیک میخوردن؟

میگم چیه زندگیه زنای قدیم شبیه زندگیه شماست ؟یادم رفت بگم آمار مرگ و میر زایمانهای قدیم رو دیدی یا نه

میگه آخه شوهر م میگه نباید بخوری

میگم خوب نخور

میگه پس چی بخورم؟

اگه سرم رو نمی انداختم پایین حین نوشتن نسخه خودم رو به کری نمیزدم تا صبح شوهرم شوهرم میکرد

جالبه وقتی یه خط نسخه نوشتم (که البته رژیم غذایی صحیح بود)هنوز به خط دوم نرسیده گفت اوووووووووخانوم دکتر چی مینویسی کی حوصله داره اینا رو اجرا کنه؟

گفتم تو که حوصله نداری همون یه قرص اسید فولیک رو راحت بنداز بالا قورتش بده جایگزینش کلی رژیم غذایی و دریایی و...

آخرش گفت:آخه شوهرم میگه.........

[ پنجشنبه 1393/04/19 ] [ 23:58 ] [ حوا ]

ما تو طب سنتی یه روز خاص داریم که عید حجامت محسوب میشه اونم آخرین روز فصل بهاره

برا مطب من که روزای عادی با مگساش کشتی میگیریم و منو خانوم منشی از بس زل میزنیم همدیگه رو نگاه میکنیم و حرف می زنیم و خاطره میگیم قیافه و صدا هامون شبیه هم شده ،اون روز روز پر کار  و شلوغی محسوب میشه واسه حجامت ملت میریزن مطب

امام رضا قربونش برم حدیثی دارن راجع به اهمیت حجامت در این روز حالا انگار مردم همه احادیث دیگه اعم از خوشرفتاری و غیبت نکردن و...رو کامل فول آپشن رعایت کردن حالا فقط مونده این فقره حجامت که بیان طبق این حدیث خونی بریزن و برن

یکی میاد نحیف و لاغر مردنی مفلوک و نزار دماغش رو بگیری از پشت افتاده  به زور میخواد به این حدیث عمل کنه و حجامت انجام بده هر چی میگیم بابا این حدیث واسه مردم عرب و گرمای اونجا بوده واسه تو یکی خوب نیست گوشش بدهکار نیست که نیست ماهم  تیغ حجامت رو میزنیم پشتش طرف غش میکنه هوش که میاد عین این آدم بدجنسایی که دلشون خنک میشه هی سرکوفت میزنیم که:خوب شد!حالا فهمیدی چرا حجامت برات خوب نیست؟ حتما باید غش میکردی؟ برو دیگه اینورا پیدات نشه

طرف هم بعد از پاک کردن عرق شرم و احساس اینکه بالاخره مطلب براش جا افتاد کلی عذر خواهی میکنه ومیره

بالای 60ساله ها هم که اصلا حجامت توصیه نمیشه هر چی خانوم منشی میگه : ننه!حاج خانوم! مادر!حجامت برات خوب نیست گوشش بدهکار نیست که نیست میخواد هر جوری شده با انجام حجامت تبدیل به زیبای خفته بشه

بالاخره با لج و لجبازی از هفتخان خانوم منشی رد میشه و میاد داخل اتاقم چشاش برق میزنه منتظره ازش بپرسم چند سالته...میگم مادر چند سالته؟ با خنده میگه 35سال!!!

خلاصه یه اوضاعی داریم مطب سنتی کارها شده عین بقالی ها با مردم سر سلامتی خودشون باخودشون باید چونه بزنی

حالا تو این هیر و بیر شلوغی عید حجامت یکی از همکلاسیهای قدیمی رو بعد از 17سال!!!دیدم اینقدر به به چه جه کرد و آب از لب و لوچه ش آویزون شد و حسرت منو خورد که نگو:

"وای ماشالاه واسه خودت کسی شدی چه مطب خوبی داری وضعت خوبه دیگه ماشالا چقد مریض داری"

ای خدا شانس بده حالا بعده اینهمه سال باید همین روز میومد که حسرت منو بخوره دبیرستان رقیب هم بودیم درسش خیلی خوب بود اما تو تست زدن عقب می افتاد و مهارت ننه حوا رو نداشت !!خلاصه ماییم دیگه.....الانم لابد خودشو میذاره جای من و هی حسرت میخوره...

ای خاک بر سر هر کی که حسرت یکی دیگه رو میخوره ای خاک!!!..... بد بخت ترین آدمای دنیا همین حسرت خورها هستن که ظاهر مردم رو میبینن منم روزگاری جزو همین خاک برسرها بودم که هی حسرت اینو اون رو میخوردم اما الان با گذشت سالها و کسب تجارب نامحدود! دیگه روی استخوان فمور و رادیوس و فرونتالم حک شده که حسرت هیچ بنی بشری رو نباید خورد خلاصه این موها تو آسیاب سفید نشده اینقدم به ظاهر قضایا نگاه نکنین سرتون تو زندگی خودتون باشه

یادمه پارسال عید حجامت یکی از آشناها که فقط همین رو هر سال میاد مطب و دیگه طبیعتا همیشه شلوغی های مطب رو دیده هی حساب میکرد و میشمرد که من چند تا حجامت کردم و چقدر امروز پول گیرم اومد

خلاصه اینقدر حسرت خور دور برم هست دوره طرح محل کارم مدتی نزدیک خونه مون بود یه روز یکی از دوستای مادرم زنگ زده بود به مادرم  و با ناراحتی ابراز داشت که نمیشه یه کاری کنین طرح حوا یه شهر دیگه باشه یه کم دور تر؟

بعدا فهمیدم که دختراش از اینکه من هرروز ظهر ناهار خونه هستم خیلی ناراحتن

حالا فقط خدا میدونه توی اون درمانگاه چقدر سختی کشیدم و چه وضعی رو تحمل کردم

ای خدا!!باورتون میشه ؟واقعا حسرت خورها بد بخت نیستن؟!!

 

 

[ دوشنبه 1393/04/16 ] [ 14:9 ] [ حوا ]

خانمی با شکایت سوء هاضمه اومده بود مطب شرح حال مفصلی از مشکلش داد

گفتم خانوم آروغ هم میدی؟ گفت آره و بعد یه آروغ بلند تحویلم داد و گفت بین خانم دکتر اینجوریه گرفتارم!!...

بردمش رو تخت برا معاینه شکم ،وسط معاینه پرسیدم گاز روده هم دفع میکنی ؟ اما در جا به خودم اومدم گفتم وای خدا نکنه اینم تحویلم بده بگه خانم دکتر بیا اینم از این!!!

[ جمعه 1393/04/13 ] [ 0:12 ] [ حوا ]

مادر بزرگم این روزها حسابی زمینگیر شده یه مادر و دختری نوبتی میرن مراقبتش میکنن و پول پرستاریشون رو میگیرن

امروز رفتم دیدنش و پرستارش رو فرستادم مرخصی ساعتی!خیلی سنگین شده اصلا نمیتونستم تکونش بدم بنده خدا ایزی لایف میپوشه!دلم واسه پرستارش سوخت یه خانومه ریزه میزه البته فلفل نبین چه ریزه چه جوری از پسش برمیاد ؟هر کارکردم جا به جاش کنم تا لباساشو که بوی عرق گرفته عوض کنم نشد که نشد

داشتم بهش آبعسل میدادم که پرید تو گلوش و سرفه ش گرفت و آن واحد کبود و سیانوزه شد چند لحظه نفسش بالا نیومد دیگه نمیدونم چی شد که یک دستی بلندش کردم نشوندمش و زدم پشتش تا حالش جا اومد

میگن اضطرار که باشه زور آدم زیاد میشه  و کارای خارق العاده میکنه که در حالت عادی نمیتونه انجام بده

بچه که بودیم پدر بزرگم خدا بیامرز فتقش رو عمل کرده بود وسط اتاق دراز کش و هی آه و ناله که نمیتونم تکون بخورم و مردم و ازین حرفا مادورش نشسته بودیم  انگار همین الانه صحنش خیلی واضح یادمه شاید 6یا 7سال داشتم وسط اه و ناله یهو زمین و زمان شروع کرد به لرزیدن لوستر همین جور رو هوا شنا میرفت همه پا گذاشتن به فرار بله زلزله اومده بود جلوی جمعیته در حال فرار از همه جلوتر بابابزرگم بود که دستش رو گذاشته بود جای عملش و زودتر ا زبقیه رسید به دروازه و سک سک داد!! اینه دیگه !!اضطرار

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو خیر و خوشی و سلامتی و غرق پول نمیشه پیشرفته استوقوس دار! داشت به ظاهر میشه اما اکثرا از درون پوکه

قدیما دوره دانشجویی منو صالحه دوستم مشغول ترجمه مقاله ای بودیم خیلی سنگین بود وقت غذا خوردن نداشتیم گرسنه بودیم و صدای قارو قور معده تو فضای کتابخونه می پیجید اما یک ترجمه درست و حسابی از آب دراومد یه تقدیر نامه هم بابتش گرفتیم زیور که اون موقع سال بالاییمون بود میگفت تو فقرو گرسنگی عقل آدم بیشتر کار میکنه.اگه شکمتون سیر بود نمیتونستین موفق بشین..میگفت این جمله از امام علی ع هستش

[ جمعه 1393/04/13 ] [ 0:11 ] [ حوا ]

حدود یک ماهی میشه درگیر بیماری پدرم هستم درست یک روز بعد از روز تولدش زنگ زد مطبم که گلاب به روتون! به جای ادرار فقط خون و لخته دفع میکنم عصری بردیمش سونوگرافی نشون داد که یه تومور داخل کلیه چپش رویت شد شلوغی مطب متخصص و نوبت سی تی اسکن و حاضر شدن جواب سی تی و آزمایشات دو هفته ای مارو درحالت انتظار نگه داشت استرس های این دو هفته وصف شدنی نیست اما همه خیلی آروم و خونسر د بودیم و کسی بروز نمیداد که دروتش چی میگذره خلاصه اونروزی که جواب سی تی رو خوندم جزو بد ترین روزهای عمرم بود رنال سل کارسینوما با متاستاز به آدرنال

  سریع خودمو به مطب یه اورولوژیست رسوندم حالا الافی و انتظار اونجا بماند وقتی استرس با انتظار آمیخته میشه زمان کاملا متوقف میشه و این توقف زمان مساویست با مرگ!!! خلاصه آقای دکتر اطمینان داد که با اخراج کلیه از بدن مشکل رفع میشه و جای نگرانی نیست و بعد از دو هفته کمی احساس آرامش کردم کل هفته اخیر هم بیمارستان شیفت صبح تا 3 عصر بالا سر پدرم بودم فعلا منتظر جواب پاتولوژی هستیم تومورش قیافه ترسناکی داشت !!

غرض از اینهمه مقدمه این بود که روز اول پس از ترخیص یکی از دوستای پدرم به عیادتش اومد محل لاپاروتومی و درن شدید دردناک بود و پدرم خسته و خواب آلود و بی حال این رفیقه نارفیق شروع کرد به سخنرانی و با لحن محزونی عین پیرزنهایی غرغرو هی حرف زد نالید و از خاطرات بد زندگی و مریضیهاش گفت آنقدر گفت و گفت که همه کلافه شدیم اما به روی خودمون نیاوردیم آخه بالا سر مریض بد حال ملق بازی راه انداختن داره؟ مریض احتیاج به روحیه و آرامش داره ملاقات و عیادت فوقش یک ربع دیگه چه خبره 2ساعت و خورده ای نشست فقط غر زد

  آخرش پدرم دید هیچ راه فراری نداره به زحمت نشست و برای خودش خیاری پوست کند و روش نمک ریخت تا بخوره این رفیق بر میگرده میگه حالا خوبه تو میتونی نمک بخوری من نمک هم نمیتونم بخورم همه غذاهام بی مزه... آخه نمک خوردنه مریضی که شکمش چاک ورچاکه حسادت داره ؟ گفتن داره؟

وقتی رفت پدرم آنقدر کلافه و خسته بود که حد نداشت میگن عیادت کننده از وقتی از خونش راه میفته تا برگرده بر بال فرشته هاست اما این آقا دقیقا رو شاخ شیطون نشسته بود

دیگه هم اینکه عنقریب باید یه دکه نکتار آبمیوه و کمپوت فروشی راه بندازیم تا خرج عملمون دربیاد چه خبره هی کمپوت نکتار اصلا اینا واسه مریض جراحی شده مناسب نیست همش حاوی مواد نگه دارنده و هایپراسمولار!! این وسط یه دوست قدیمی دو تا نون گرم و یک کیلو پرتقال و یک کیلو سیب برامون آورد یک ربع نشست که حدود 13 دقیقه ش به سکوت سپری شد! زودی هم بلند شد و بر بال فرشته ها برگشت به خونش عین بچه آدم.. ولله!

[ شنبه 1393/02/27 ] [ 21:17 ] [ حوا ]

آخه کدوم پرشکی میاد 70هزارتومن اونم 4سال قبل پول بده تلفن منشی دار بخره تا پیغام ضبط کنه ملت گوش کنن گمراه نشن بفهمن ساعات کاریه مطب چه جوریه...

خانوم منشی با صدای ملیحش! پیغام میذاره دقیق روزای کاری ساعات کاری رو میگه بعدم میگه باباجان!با سلام و عرض روز به خیر الان مطب تعطیل میباشد لطفا فلان ساعت تماس بگیرید تا ما باشیم و گوشی رو برداریم...باز نمیدونم چرا بعضیا تند تند پشت هم زنگ میزنن و اصلا توجهی به متن پیغام ندارن

یه بار یه مریضی 18بار پشت هم زنگید منو و خانوم منشی دقیقه هاش رو چک کردیم تقریبا طی یک دقیقه 5بار زنگ خورد...آخه این یعنی چی؟ یعنی ما تو مطب هستیم و مرض داریم یا میترسیم رفتیم زیر میز قایم شدیم که گوشیو برنمیداریم؟

یا مثلا بعضیا بعد از شنیدن پیغام میگن: الوووو الووو کسی نیست ؟ چرا گوشیو برنمیدارین؟

حتی یه بار یکی بعد از شنیدن پیغام گفت: اه!!گاگول چی میگی؟؟

الان مدتیه برنامه کاریم بنا به دلایلی تغییر کرده مثلا دوروز صبحیم دوروز عصر دوروز تعطیل دیگه اگه میخواستیم رو پیغام گیر ساعت و روزای کاری رو دقیق بگیم باید یه انشای طولانی واسه خانوم منشی مینوشتم و مریضا از اینم که هستن گیج تر میشدن

ورداشتم خیال خودم و همه رو راحت کردم واین پیغامو گذاشتیم:در حال حاضر مطب تعطیل است لطفا با شماره موبایل 090000000000000000 تماس بگیرید و این خط رو دادم به خانوم منشی تا 24ساعته جوابگو باشه

حالا هی مریضا زنگ میزنن پشت هم تا شماره موبایل رو یاد داشت کنن میایم مطب تلفن رو چک میکنیم میبینیم هر مریض دقیقا سه بار زنگ میزنه تا بتونه شماره موبایل رو بنویسه

همه اینا رو گفتم تا برسم به اینجا که خانوم منشی عزیز هم اخیرا جایی اضافه کاری پیدا کرده تو مطب فیزیو تراپی

اونجا هم امواج موبایل واسه دستگاه هاشون مخربه و خطر انفجار در پی هست احیانا!

دیگه خانوم منشی نتونست جوابگو باشه حالا مریض زنگ میزنه مطب اونم سه بار تا شماره دستش بیاد بعد م زنگ میزنه به موبایل کسی گوشی رو برنمیداره!!!

خانومه فیزیو تراپ به خانوم منشی پیشنهاد جالبی داد که یه صدایی ضبط کن رو گوشیت بگو در حال حاضر قادر به پاسخگویی نمیباشم لطفا از این ساعت تا اون ساعت تماس بگیرید

خوب!حالا تصور کنید یکی زنگ میزنه مطب تلفن میره روی پیغام گیر که میگه الان نیستیم لطفا با این شماره موبایل تماس بگیرید یارو دستپاچه دوباره زنگ میزنه شماره رو یادداشت میکنه میزنگه به موبایل ،موبایل میره رو پیغام گیر که :الان چه وقته زنگ زدنه بعدا بزنگ!!

حالا من کاملا حق میدم که مریض پس از شنیدن پیغام دوم هر چی از دهنش دربیاد نثارم کنه

[ چهارشنبه 1392/12/07 ] [ 21:8 ] [ حوا ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پزشک عمومی هستم تو دفترچه شخص دیگه ای براتون دارو نمی نویسم برای مریض ندیده و نشناخته هم مرخصی استعلاجی رد نمیکنم!...راستی در زمینه طب سنتی مشغول به طبابت هستم درضمن از دادن آدرس مطب و پاسخ به سوالات پزشکی دوستان معذورم؛
هرسخن جایی و هر نکته مکانی دارد!!...
امکانات وب