تبليغاتX
خاطرات پزشکی


خاطرات پزشکی

درد دلها و خاطرات یه پزشک

امروز بعد از مدتها رفتم دانشگاه تا گواهی شرکت در یکی از کلاسهای بازآموزی رو بگیرم از در دانشگاه که وارد شدم انگار رفتم داخل تونل زمان! کلی خاطره از ایام دانشجویی برام مرور شد

دانشگاهمون فضای سبز فوق العاده ای داره سروها بید مجنون ها کاجها نخلها حوضها فواره ها تونل درختی یادمه وقتی درسم تموم شد و آخرین تسویه حسابمو با دانشگاه کردم یکی از سال پایینی ها بهم گفت خوش به حالت خانوم دکتر حالا دیگه میتونی از دانشگاه به عنوان پارک استفاده کنی

چقدر با بچه ها لای این درختا و تو حیاط می خدیدیم از کنار کلاس اناتومی رد شدم یاد استاد آناتومی افتادم بچه ها بهش میگفتن استاد قوری!آخه خیلی چاق و خپل بود وقتی یه دستش رو به کمر میزد و با دست دیگرش به اسلاید ها اشاره میکرد با قوری مو نمیزد!!

عاشق تالار تشریح و مولاژ و بخش آناتومی بودم طی اون سالها تنها کسی بودم که نمره آناتومی اش 20 شد و این اتفاق دیگه تکرار نشد!!....

کنار کلاس یه بورد بزرگ بود هفته ای یه کاریکاتور از موضوعاتی که بیشتر به مشکلات خودمون  مربوط میشد میکشیدم و میزدم به بورد هیچ کس هم نمیدونست کار منه

یه کارمند امور آموزش داشتیم فوق العاده غرغرو و گیر! یه بار عکسشو کشیدم که داشت کلی گونی و کیسه که روشون نوشته بود "منت" میذاشت داخل گاری و یه دانشجو عرق ریزان گاری رو مکشید یادمه بعد از اتمام کلاس پسرها ریختن دور عکس و اینقدر خندیدن که اشک از چشمشمون در اومد انگار دل همه خنک شده  بود منم مثل سایه از کنارشون رد شدم انگار نه انگار کار منه بعد از چند ساعت به گوش حاجی گیرینوف!! رسید اومد و غرغرکنان عکس رو از سینه برد قاپید و کلی فحش نثار نقاش محترم! کرد

من و معصوم و طاهره و فاطمه و صالحه از هیچ فرصتی برای خندیدن دریغ نداشتیم

همیشه ردیف دوم کنار دیوار مینشستم گاهی ردیف های عقب تر کنار پنجره !هم حواسم به رفت و آمد های داخل محوطه بود هم به استاد!از نشستن روی صندلی  ای که لبه ردیف بود متنفر بودم

دانشگاه پاییز رنگارنگی داشت برگهای زرد و قرمز کف حیاط رو فرش میکردن

از کنار باشگاه رد شدم عکس دانشجوهایی که در رشته بدمینتون مقام اول کشوری رو آورده بودن زده بودن کنار باشگاه  منم عشقه بدمینتون!هفته ای دو بار کارم بود مرتب زمستون تابستون نمیشناختم خیلی تیز و فرز بودم مربی خوب و فعالی داشتیم مادربزرگم هم بهم پول داده بود یه راکت بدمینتون برای خودم بخرم منم مارک" ویش" رو خیلی دوست داشتم یادش به خیر!...وقتی مسابقه میدادیم چقدر جیغ میزدیم و میخندیدیم...

کنار باشگاه پرچمهای حاوی پیام تبریک و تسلیت رو آویزن میکردن سال سوم که بودیم برای منو و صالحه بابت رتبه اول و سومی در آزمون علوم پایه یه پرچم صورتی زده بودن :دکتر صالحه و دکتر حوا کسب مقام  اول و سوم...............تبریک عرض میکنیم  ماهم کلی شیرینی خامه ای برای بچه ها خریدیم و بینشون تقسیم کردیم

رتبه دوم یکی از پسرها بود جمعیت ذکور براش جدا پرچم نوشتن جمعیت نسوان هم برای منو صالحه جدا!

یه روز گوهر از طرف نشریه دانشجوییمون اومد و با من و صالحه به عنوان خرخونهای کلاس مصاحبه کرد تابلکه راز موفقیتمون رو کشف کنه! مصاحبمون همراه با عکس داخل نشریه چاپ شد

تا وارد بیمارستان بشیم یعنی سال 4هیچ اتحادی بین پسرها و دختر های کلاسمون نبود اکثرا دعوامون میشد ...نمیدونم چرا سایه همو با تیر میزدیم .....

فضای دانشگاه خیلی ساکت بود فقط صدای قار قار کلاغ و چه چه بلبل می اومد وارد خیابون که شدم سر و صدای ماشین ها منو به حال عادی برگردون بد جوری غرق خاطراتم بودم

چند متر جلوتر از در دانشگاه سوپر مارکتی داشت که فروشنده ش یه پیرمرد چاق و سفید بود چشمهای درشت و آبی داشت قیافه ش شبیه یکی از همون کیک خامه ای هایی بود که پشت ویتیرین میذاشت ما چند نفر گاهی می رفتیم و داخل مغازه ش دور میز می نشستیم و بستنی آب میوه می خوردیم و کلی میخندیدیم! اما الان اون مغازه تبدیل شده بود به کتابفروشی

 کمی پایین تر آقای" میم" مغازه فروش کتب پزشکی داشت از مشتریهای دائمیش بودیم

  مهندس مکانیک بود اما وارد این کار شد کتب پزشکی رو از اساتید ماهم بهتر می شناخت و خیلی قشنگ راهنماییمون میکرد که مثلا کدوم رفرنس میکروب شناسی بهتره

قیافه ش با خسرو شکیبایی مو نمیزد! نمیدونم سال چندم بودیم که بنده خدا فوت کرد و باعث ناراحتیمون شد واقعا راهنمای خوبی بود خدا رحمتش کنه

  یه زیراکسی هم  بغل کتابفروشیش داشت یه پسر کوچولو که ترک تحصیل کرده بود پشت دستگاه با سرعت جمبو جت جزوه ها رو برامون فوتو میگرفت گاهی آنقدر سریع عمل میکرد که مشتریها میگفتن: یکی بیاد این پسره رو از برق بکشه!! طی سالها شاهد رشد پسرک بودیم الان دیگه واسه خودش مردی شده مغازه رو گسترش دادن و چند تا دستگاه فوتو آخرین سیستم در حد آپولو هوا کردن خریدن!

تو خیابون دانشگاهمون همه جور مغازه پیدا میشد همیشه با خودم میگفتم اگه کسی توی این کوچه زندگی کنه دیگه نیاز به هیچ جای دنیا نداره الا قبرستون! همه چی داشت اعم از :

مسجد بیمارستان دادگستری دفتر ازدواج و طلاق مدرسه راهنمایی ابتدایی دبیرستان میوه فروشی طلا فروشی پارچه و لباس فروشی سبزی اسباب بازی لوازم التحریر آرایشگاه و....همه وهمه فقط در یک خیابان کوچک در حد شاید 300متر یافت میشد

چند سال قبل دور دروازه ورودی دانشگاه میدون کشیدن و بخش زیادی از محوطه تقدیم به شهرداری و خیابان  شد دروازه  قدیمی جزو آثار باستانی الان داخل میدون هست و درورودیه جدید خیلی عقب تر قرار داره نمیدونم چرا هر بار این در ورودی باستانی رو میبینم یاد دکتر محمودی می افتم

دکتر محمودی همون پزشک متخصص بیهوشی بود که با یه خانم امریکایی ازدواج میکنه و صاحب دختری به اسم مهتاب میشن اما بعد از چند سال با دسیسه چینی آمریکا زن و دخترش به آمریکا فرار میکنن و بعد هم فیلم "بی دخترم هرگز" روکه براساس مثلا زندگی شخصی دکتر محمودی بودبا کلی دروغ و پیاز داغ! علیه ایران میسازن یه شب این فیلم رو در آمفی تاتر دانشگاه پخش کردن دکتر محمودی هم حضور داشت و صحنه به صحنه فیلم رو که همش دروغ و فریبکاری بود برامون تشریح میکرد دکتر محمودی سالها دنبال دخترش گشت اما هیچ ردی ازش پیدا نکرد و آخرش هم دغ کرد و مرد!! هنوزم نمیدونم چرا در ورودی دانشگاه منو یاد رنج دکتر محمودی می اندازه....

روزگاری بود و سپری شد داخل دانشگاه دیگه نه کسی منو میشناخت نه من کسی رو هر دو برای هم غریبه های آشنا بودیم

  

نوشته شده در دوشنبه 1391/01/07ساعت 22:52 توسط حوا| |

پدرشون سالها قبل فوت میکنه دو تا خواهر مجرد و یه مادر با هم زندگی میکنن یه برادر هم داشتن که خیلی بهشو وابسته بودن و دوستش داشتن برادره عاشق یه خانوم معلمی میشه و باهاش ازدواج میکنه و زندگی شیرینی رو با هم شروع میکنن

(عروس خانوم زیر دست نامادری بزرگ شده بود دختری مومن و محجبه و مودب و تحصیل کرده که البته به شدت و غلظته خانواده داماد اجتماعی و جوش خور نبود و در مهمانیهاشون کمی ساکت یه گوشه می نشست یا مجله میخوند)

و اما خواهر شوهرهای مجرد و مادرشوهر گرامی عادت به دخالت در کارهای داماد رو داشتن و مثلا بدون اجازه عروس خانوم دکور اتاقش رو عوض میکردن یا مثلا دلشون میخواست خوابیدن هم خونه عروس و داماد بمونن! یه کم فرهنگ پایین شهری داشتن عروس خانوم زیاد بهشون باج نمیداد و البته اصلا بی احترامی هم نمیکرد

بیمار مورد نظر به مرور زمان احساس کردبرادرش نسبت بهش بی توجه شده (و البته اینطور نبود)

او که در کودکی از مهر پدر بی نصیب شد و محبت شوهر را هم نچشیده بود احساس کرد عاطفه برادرش هم نسبت به او کم شده

این موضوع مرتب براش مشغله ذهنی شده بود کوچکترین رفتار عروس و دوماد رو برای خودش تعبیر میکرد احساس میکرد بهش ظلم شده و سرپناهی نداره و آنقدر این موضوع رو جدی گرفت که روح و ورانش بیمار شد و در جسم خودش دنبال نقصی میگشت تا از طریق اون جلب محبت کنه....

البته برادرش بی تقصیر بود مثل هر آدم دیگه ای می خواست زندگی کنه و به دخالتهای خواهر هاش باج نمیداد

یک روز سرد زمستانی بهمون خبر دادن که خانوم معلم بیچاره به طور ناگهانی دچار ایست قلبی شد و از دنیا رفت و همه رو شوکه کرد!!

اصلا باورم نمیشد هیپوکندریازیس تا این حد آدم رو از پا در بیاره

واقعا اینجاست که آدم به قدرت روح و سیطره اون بر جسم پی میبره پندارها و اندیشه ها و افکاری که به قلب و ذهن و دلمون رسوخ میکنه همه و همه تک تک سلولهای بدن رو زیر سلطه خودشون میگیرن

مراسم چهلم حضور داشتم متاسفانه یکی از خواهر زاده های مرحومه که از دوستای من بود مرتب مشغول بدگویی از عروس خانوم بود و اون رو عامل مرگ خاله ش میدونست

 

این داستان رو البته خیلی خلاصه تر برای همکار پیله ام!تعریف کردم و گفتم اگر به این فکرهای بی خود پرو بال بدین و اونها رو جدی بگیرید حتی ممکنه جونتون رو هم از دست بدید!!!!!!!!!!

 

باور کنید همه بیماریهای جسمی ریشه در روح و روان و افکار ما دارن

بواسیری ها یه جور سرطانی ها یه جور قولنجی ها یه جور آرتروزی ها یه جور هرکی پاشو تو مطبم میذاره در نوع تفکر مشکل داره! :

آدمای متوقع ادمای حسود ادمای بدبین آدمای ترسو آدمایی که اعتماد به نفس ندارن و تو سری خور هستن آدمایی که نمیتونن گذشته های بد رو فراموش کنن اونایی که قدرت تصمیم گیری ندارن اونایی که امروز و فردا میکنن اونایی که مرتب دنبال مقصر میگردن اونایی که دلسوزی مفرط برای دیگران دارن اونایی که افکار دگم  دارن!و هیچ انعطافی در رفتارشون حتی در همون ویزیت اول دیده نمیشه اونایی که نمیخوان برای حل مشکلات راه حل پیدا کنن و دست رو دست میذارن اونایی که فقط بدی دیگران رو میبینن و از بدیهای درون خودشون غافل هستن اونایی که بی انصافن

هرچه کنترل ذهن قویتر========>  جسم سالمتر ========>  وجود آدم مفیدتر

متاسفانه این خانم معلم خودش رو با شرایط جدید وفق نداد توقع زیاد از برادرش داشت و به موقع هم ازدواج نکرد و به این عاقبت گرفتار شد

از نوشتن این مطالب احساس خوبی ندارم  و از خدا برای این خانوم طلب مغفرت میکنم و هدفم فقط رسوندن این مطلب بود که باید مراقب ذهنمون باشیم و اجازه ورود هر غریبه ای رو بهش ندیم 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

نظریادتون نره!!

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/12/21ساعت 21:44 توسط حوا| |

چند سال قبل یکی از همکارای مادرم ازم خواهش کرد تا برم خونه مادرش و خواهر بیمارش رو ویزیت کنم

تعطیلات عید بود و به بهانه عید دیدنی رفتم خونشون بیمار یه خانم 40ساله معلم و مجرد بود

برگه های آزمایش و مدارک پزشکیش رو ریخت وسط اتاق احساس کردم باید لباس کوهنوردان رو به تن کنم و از این کوهی که برام ساخته بالا برم کف اتاق از این سر تا اون سر به جای آجیل و پسته برگه های کاغذ ولو بود رفتم وسط کاغذها نشستم نمیدونستم از کجا شروع کنم دو تا خواهرهاش میگفتن که این بیچاره مون کرده هر چی حقوق میگیره مرتب خرج دوادکترش میکنه

خوده بیمار ابراز داشت که یه مشکلی داره اما هیچ پزشکی هنوز تشخیص نداده

مدتی علائم تومور مغزی رو حس میکرد اما سی تی اسکن و ام آر آی مغزکه چندین بار تکرار شده بود  نرمال بودن

مدتی احساس تومور حنجره داشت لارنگوبرونکوسکوپی و تمام گرافی ها از هر ویو که بگید نرمال بودن

به متخصص قلب و عروق مراجعه نمود و چک آپ کامل شد احساس میکرد قلبش درست کار نمیکنه

درحالی که هنوز خیالش از بابت سه سیستم فوق راحت نشده بود  احساس سرطان معده بهش دست داد از هر سوراخی که بگید اسکوپی شد وجب به وجب روده هاش بیوپسی شد

اسکن کامل استخوان

انواع آزمایشات میکروبیولوژی

انواع گرافی ها از سرو سینوس و کمر و فقرات و لگن و ...

خلاصه تو مطب تمام متخصصای شهر خودمون و شهرهای مجاور و پایتخت گشت و گشت اما سن پرتقال فروش پیدا نشد

حدود چند ساعت طول کشید تا تمام مدارک پزشکیش رو مطالعه کنم اون زمان تازه درسم تموم شده بود و خیلی اشتیاق داشتم

تمام مدتی که ازش سوال می پرسیدم با نا امیدی و دلهره از اینکه یه چیزیش هست و کسی نمی فهمه حرف می زد

اون مبتلا به هیپوکندریازیس شده بود یک اختلال روانی که بیمار فکر میکنه واقعا مبتلا به یک بیمار ی جدی هست اما در حالی که نیست!!

از سرگذشت بیمار کاملا مطلع بودم.........

نوشته شده در یکشنبه 1390/12/21ساعت 21:42 توسط حوا| |

صبح فردا شد و همکار محترم بنده راس ساعت هفت و نیم بدون اینکه از قبل اطلاع بده یا نوبت بگیرهشت در مطب حاضر میشه و به من که اون ساعت در خواب ناز تشریف داشتم پیامک میده که: سلام من پشت در مطب هستم

از این  پیامک دو تفسیر بیشتر نمیشه کرد: یا من شب داخل مطب می خوابم و باید برم درب رو به روش باز کنم یا دوساعت زودتر از ساعت کاریم برم و درب مطب رو براش باز کنم

هیچی !به روی خودم نیاوردم و جوابش رو ندادم

امروز نوبت گرفت و اخر وقت اومد مطب اظهاراتش همون شکایات قبلی بود چیز تازه ای نداشت یک مشت ترس و واهمه و نگرانی و سوالات تکراری بهش گفتم نمیدونم دیگه از عهده من بر نمی آدم و آدرس چند تا دکتر رو بهش دادم قبول نمیکرد و میگفت می خوام با طب سنتی درمان بشم و شوهرم دیگه اجازه دکتر رفتن بهم نمیده و میگه تو هیچیت نیست

یه نفس عمیق کشیدم و تو دلم گفتم دیگه یه کم جدی باهاش حرف بزن ناز کشیدن بسه!

گفتم: من چند بار بهتون گفتم درمان شما طول میکشه اما شما خیلی حساسیت نشون میدین تمام استرسهاتون رو دارین به من هم منتقل میکنید !!!....شما هم مثل مریضهای دیگه من هر ماه یک بار فقط مراجعه کنید مطب و طی این مدت هر مشکل جدیدی براتون پیش اومد اصلا بهش اعتنا نکنید و چون شما تنها کسی نیستین که به موبایلم زنگ میزنید و من مرتب باید جواب فک و فامیل ها رو هم بدم دیگه عذر همه رو خواستم و لطفا از من ناراحت  نشید و بهم حق بدین....فقط هر ماه یک بار شما رو در مطب ویزیت میکنم

واقعا اینهمه دلهره و استرس و اضطراب بابت هیچی!! هیچ مشکل جسمی در این شخص دیده نمیشه همه آزمایشات و بررسی ها و حتی ام آر آی از مغز هم انجام شده همه سالم و بی نقص....

نوشته شده در یکشنبه 1390/12/21ساعت 21:39 توسط حوا| |

حدود دو ماه قبل یکی از همکاران قدیمی که ایام طرح در یک درمانگاه با هم کار می کردیم مطبم تماس گرفت و بعد از کلی احوالپرسی شروع کرد به شرح حال دادن از بیماریش:یک سال قبل دچار بی حسی و سردی بدن در حد جسد میشه با حملات افسردگی و ضعف و بی حالی

چک آپ کامل  تحت نظر انواع متخصصین شهر به عمل آمد و تشخیص نهایی استرس و اعصاب بود

بعد از یک سال در به دری و از این پزشک به اون پزشک شدن به طب سنتی پناه آورد حدود نیم ساعتی تلفن مطب رو اشغال کرد خیلی انرژی از جانب بنده مصروف شد تا حالیش کنم که یه تکه پا تشریف بیارن مطب

خلاصه روز یکه اومد دوباره همون شرح حالهای تکراری رو ارائه داد مفصل براش توضیح دادم که مشکلش از غلبه بلغم یا سردی در بدن هست و بیشتر ریشه در نوع تغذیه داره و البته سرمای فصل و سردسیر بودن منطقه زندگی کمی درمان رو به تاخیر می اندازه

مثلا بیمار خودش اعتراف داشت که با خوردن ماست روزهای ابری و یا هنگام شستن حیاط با آب سرد حالش بدتر میشه

توصیه های تغذیه ای رو کامل ارائه دادم و چند قلم داروی سبک براش نوشتم و گفتم چهل روز بعد مراجعه کنه حدود چهل دقیقه ویزیتش طول کشید

وقتی رفت احساس کردم تمام عضلات فک و صورتم درد میکنه چون خیلی براش وقت صرف کردم و حرف زدم

لیسانس مامایی داشت !

از اونجایی که قبلا همکار بودیم شماره موبایلم رو داشت تقریبا هفته ای سه مرتبه گاهی هرروز زنگ  میزد و شرح حالهای جور واجور میداد:

امروز خیلی پف کردم خیز شدید دارم

امروز پای چپم داغ شد

امروز نیمه راست مغزم باد پیچیده

دیشب کابوس دیدم همش میترسم مادرم فوت کنه!

امروز نفخ شدید دارم شکمم کار نکرد

و به دنبال شکایت هرروزش مفصل شرح حال سال گذشته رو مکرر توضیح میداد

تماسهاش وقت و بی وقت بود روز تعطیل شب روز موقع کار مهمانی مطب هر جایی بودم تماس میگرفت و منم پاسخ میدادم و سعی میکردم بهش روحیه و امیدواری بدم و برای انمین بار بگم که درمانتون طول میکشه اما امیدوار باشید یعنی اگر صدای خودمو ضبط میکردم و با هر بار تماس براش پخش می کردم شاید اصلا متوجه نمیشد

یک بار مهمانی خونه عمه ام بودیم تماس گرفت با وجود سرمای هوا رفتم حیاط یه لنگه پا روی موزاییک  ایوان خونه عمه ایستادم و یک ربع به آه و ناله اش گوش دادم میگفت پلک چپش افتاده!و رفته بیمارستان ته و توی قضیه رو در آوردم فهمیدم علی رغم تاکید زیادی که در پرهیزات غذایی بهش کردم نشست و یه کاسه عدسی نوش جان کرد(عدسی در طب سنتی طبع سرد داره و باعث عود افسردگی و استرس و کابوس در سرد مزاجان میشه  در حدیث نبوی داریم که افراد قصی القلب برای اینکه کمی قلبشون رقیق و عاطفی بشه عدسی بخورن!

افتادگی پلک هم در اثر غلبه بلغم و سردی در عضلات پلک هست)

چند روز قبل هم داروهای منو به متخصص قلب و عروق نشون میده اون هم تجویزات بنده رو به باد تمسخر میگیره کلا طی این مدت مانع مراجعه اش به متخصصین نشدم و اتفاقا بهش توصیه کردم مجدد از نظر داخلی و خصوصا قلب و عروق و کلیه بررسی بشه و البته همه متخصصین محترم بنده رو از الفاظ توهین آمیزشون بی نصیب نذاشتن

من براحتی میتونم در مورد کار پزشکای دیگه اظهار نظر کنم چون هفت سال درسش رو خوندم اما اون پزشکی که یک کلمه سواد از طب گیاهی نداره چطور میتونه به خودش اجازه بده که هر اظهار نظری داشته باشه ؟!

همکار محترم و بی اراده بنده! علی رغم اونهمه وقت و انرژی که براش گذاشتم با شنیدن حرفهای آقای متخصص!از ادامه مصرف داروهای گیاهی منصرف میشه اما از ادامه تلفن زدن به بنده  هرگز!

امروز 6بار تماس گرفت و من با کمال بی رحمی به هیچکدوم از تماسهاش جواب ندادم

چون هر بار حدود حداقل یک ربع الی نیم ساعت صحبت میکنه و حرفهای تکراری رو عنوان میکنه و من باید مرتب انرژی مصرف کنم و بهش امیدواری بدم اگر چاه نفت هم بود تا حالا ته میکشید!

جمعا شاید بیست سی بار تماس طی این مدت داشته

دیگه جواب تلفنش رو نمیدم

سعی میکنم از این قضیه درس بگیرم!

میدونم فردا صبح مطب تماس میگیره

منم محترمانه از گوشی تلفن مطب حتما به ایشون خواهم گفت که لطفا سوالهای ضروری رو فقط با تماس به مطب اطلاع بدید و به موبایلم زنگ نزنید

درس اول:

مطمئنم اگر از اول همدیگر رو نمیشناختیم خیلی بهتر به درمان جواب میداد

مریضهایی که به پزشک غریبه مراجعه میکنند

مریضهایی که پزشک ناز اونها رو نمیکشه

مریضهایی که پول ویزیتشون پس داده نمیشه

مریضهایی که پزشک باهاشون جدی و البته محترمانه برخورد میکنه

 به تجربه بارها و بارها دیدم که خیلی بهتر و موثر تر به درمان جواب میدن!

هر چی بیشتر خودمو به برخی بیماران نزدیک کردم نتیجه کاملا معکوس شد نمیدونم واقعا چه سری در این موضوع هست! اینو بدون اغراق و دور از خود بینی میگم

 

درس دوم:

از اولین لحظه ای که تیر و ترکش اولین فکر منفی به ذهنتون اصابت کردمبارزه با اون رو آغاز کنید نذارید فکرهای پریشان بر شما غلبه کنند نذارید زمان بگذره و افکار ناامید کننده ترسها و  وسوسه ها در خانه ذهن شما ریشه بدوانند

ریشه مشکلات این بیمارم با توجه به شناخی که از قبل ازش داشتم اهمیت دادن به ترسها بود

 همه خطورات ذهنی و واهمه ها واضطراب های جزئی  رو جدی گرفت و بهشون پروبال داد و عاقبت به این روز افتاد که همه اطبای شهر اعم از متخصصین ادکلن و منه پیف پاف از نظر متخصصین!جمع بشیم و نتونیم کاری براش انجام بدیم...

درس سوم معروف به درس عبرت!!:

 از همون اول به مریضهای آشنا بگم به موبایلم زنگ نزنید و در این زمینه دلم برای هیچکی نسوزه

 

نوشته شده در جمعه 1390/12/19ساعت 23:5 توسط حوا| |

انترن جراحی بودم مرد میانسالی را با درد شکم بستری کردیم به یکی از استاجرهای پسردستور!دادم تا توشه رکتال برایش انجام بدهد استاجر مذکور فوری ژست گرفت و دستکش لاتکس به دست رفت سراغ مریض و بعد از مدتی با یک تکه فکال !که بین دو انگشت گرفته بود برگشت و گفت:خانم دکتر !هیچی نداشت فقط همین بود!!.....

 خانم مسن مبتلا به کانسر برست تحت شیمی درمانی با متاستاز ریوی بستری کردیم ادم پولمونر شدید و بالا آوردن کف صورتی از دهان نشانه حضور حضرت عزراییل در اتاق سی پی آر بود

لحظات آخر بیمار بی اختیار شد و تمام تختش مملو شد از محتویات روده

بوی تعفن عجیبی داخل اتاق پیچید/بوی همه باسیل ها و قارچها و فیتو پلانکتونها! که میتوانستند در بدن یک فرد بی دفاع لانه گزینند به مشام میرسید

 دختربیمار دستان سرد مادر را که در حال جان کندن بود می فشرد و اشک میریخت

تمام پرسنل و پرستارها مطمئن از مرگ قریب الوقوع بیمار وبه خاطر عطر آگین شدن فضا محل را ترک گفته من و بیمار و دخترش و البته جناب عزراییل را تنها گذاشتند دلم بابت تنها ماندن بیمار و دخترش سوخت سه چهار عدد ماسک جلوی دهانم بستم و با کمک دختر مشغول تمیز کردن بیمار شدیم خیلی تمیز و دقیق کار کردیم هیچوقت تشکرهای دخترش را فراموش نمیکنم ..لحظه ای گذشت و مادر آخرین نفس را کشید اما خوشحال بودم که جنازه اش تمیز و مرتب تحویل خانواده داده میشود!

 دختری با استفراغ خونی !ناگهان دچار تهوع و اوغ زدن های شدید میشود فرصت آورن ظرف و سطل آشغال ندارم دستانم البته با دستکش لاتکس محفوظند بی درنگ دستانم را زیر دهان دخترک میگیرم هر چه خون بالا آورد در دستانم جمع کردم تا سطل آشغال از راه برسد! خونش اما خیلی گرم بود!..

دیگر از ماساژریه و تحریک به سرفه و دفع خلطهای رنگ و وارنگ چیزی نمینویسم

و یا از پیرزنی که به دنبال تصادف با موتور و شکستگی استخوان ران دچار بی اختیاری از تمام سوراخهای بدن شده بود و چه بر سر اتاق ارتوپدی آورد!چیزی نمیگویم!

و یا هرگز نخواهم نوشت از آن پسرک نوزادی که برای معاینه محل ختنه اش بی معطلی تمام روپوش و مقنعه ام را آغشته به ادرارش نمود ..

توخود حدیث مفصل بخوان ازاین مجمل!

نوشته شده در یکشنبه 1390/12/14ساعت 21:43 توسط حوا| |

چند وقت پیش رفتم خونه یکی از دوستام یه سری بهش بزنم خونش سر راه مطبه استادم بود مادرشوهرش  هم اونجا بود ظاهرم خسته بود دوستم پرسید چیه خسته شدی امروز؟ گفتم آره کارم زیاد بود زیاد سرحال نیستم

مادرشوهرش درحال بافتنی بافتن بود با یه حالت خاصی نگاهم کردوگفت: شما دیگه چرا؟شما که نباید مشکلی داشته باشی خودت که دکتری...(و این بی ربط ترین حرفی بود که در همه عمرم شنیدم!!)

حدود ده سال قبل مادرشوهرش رو جایی دیده بودم دوستم منو بهش معرفی کرد و گفت که ایشون دانشجوی پزشکی هستن چپ چپ نگاهم کرد و گفت :هر چی هم درس بخونی آخرش باید کهنه بچه تو بشوری! وبعد روشو برگردوند!! ..........

من فقط همین دوبار مادرشوهر دوستم رو دیدم و هردو بار هم ازش ترسیدم!!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/04ساعت 21:47 توسط حوا| |

یه مریض مِنیر داشتم! اومد مطب مریضی اش رو انداخت و رفت مریضی اش هم یه راست پرید تو گوش من جاده مستقیمتر از کانال گوش بنده نیافته بود!!یعنی همزمان با خوب شدن اون باید گرفتار میشدم؟؟!!

یه استادی داشتیم میگفت بیماری مثل کبوتر هست از یه دیوار میپره روی یه دیوار دیگه میشینه و هیچوقت عدم نمیشه!....حالا بماند...

 ازونجایی که بیماریهای خودم رو اصلا جدی نمیگیرم تا 2هفته تحمل کردم حتی یک لحظه هم به ذهنم نرسید که درمانهای سنتی رو شروع کنم یه روز رفتم مطب دکتر گوش و حلق و بینی شهرمون یه آقای دکتر پا به سن گذاشته و خیلی مهربون توصیفش رو خیلی شنیده بودم همه میگفتن برای مریضاش کلی صحبت میکنه و در واقع مشاوره مجانی! انجام میده و همه با آرامش از مطبش برمیگیردن حتی اگه مریضیشون خوب نشه همه بابت اخلاقش خیلی ازش راضی هستن هر مریضی رو حدود پانزده الی بیست دقیقه نگه میداره و باهاش صحبت میکنه...چه اعصاب آرومی داره این آقای دکتر

روی در مطبش نوشته بود دکتر فلانی متخصص گوش و گلو و بینی !خنده ام گرفت ،گلو دیگه چه صیغه ای بود

بالاخره نوبتمون شد رفتم داخل

موی سرش سفید بود و دور چشاش چروک

خیلی مودب و مهربون بود:میشه خواهش کنم بفرمایین بشینین....میشه خواهش کنم گوش راستتون رو ببینم.....میشه خواهش کنم گوش چپتون رو ببینم.........یه موزیک ملایم هم گذاشته بود پس زمینه کارش

برام نوار گوش نوشت سریع رفتم گرفتم و برگشتم با شوق و ذوق منتظر بودم تا آقای دکتر مجانی مشاوره ام !کنه دیگه مریضی گوش و مشکل نوار گوش یادم رفته بود بی صبرانه چشم دوخته بودم به دهان آقای دکتر سرش پایین بود و در حال نسخه نوشتن

آقای دکتر با نگرانی نگاهی به نوار گوشم انداخت و گفت :خوب شما خیلی خسته میشی؟ استرس زیاد داری؟ چه جور آدمی هستی ؟ تا اومدم جواب بدم سریع پرسید راستی شغلت چیه؟ با کلی تاخیر و احساس شک از اینکه راستشو بگم یا بپیچونم جواب دادم: پزشک هستم

خیلی ذوق کرد و گفت پس چرا از اول خودتو معرفی نکردی؟ کلی تحویلم گرفت و طبق معمول پرسید برای تخصص اقدام نکردی چرا؟!!()

بعد سریع یه سری دارو برام نوشت و دفترچه بیمه رو داد به خانم منشی تا حق ویزیت رو بهم پس بده خداحافظی کردم و برگشتم البته پول ویزیت رو پس نگرفتم!!

شب رفتم خونه به افسانه زنگ زدم میگفت منم یه بار پیشش رفتم اما خودمو معرفی نکردم و کلی برام مشاوره مجانی!انجام داد و حرفای امید بخش و مثبت زد که خیلی خوشم اومد

گفتم ای شانس!چقدر در این برهه از زمان به یه مشاوره مجانی احتیاج داشتم! همینکه فهمید پزشکم خلاصه ش کرد !شاید روش نشد حرفی بزنه فکر کرد دیگه خودم همه چی رو میدونم و آخر مثبت انگاری هستم!شاید فکر کرد چون پزشکم پس هیچ مشکلی ندارم نیاز به راهنمایی  هم ندارم و اگه مشکلی هست راه حلش رو یدونم

شب خیلی ناراحت بودم

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/04ساعت 21:45 توسط حوا| |

دادم افسانه برام سونوگرافی کل شکم و آزمایشات کامل نوشت هم از ین جهت که دوست ندارم تو رادیولوژی آزمایشگاه لو برم که پزشکم هم یه چک آپ بکنیم ببینیم که در اندرون منه خسته دل چه میگذرد!!

کله صبح رفتیم رادیولوژی حالا آب نخور کی آب بخورکلیه هامو قسم دادم که زودتر کاربیفتین الانه که نوبتم بشه

افسانه تاریخ ویزیت رو نزده بود خانم منشی اومد که گیر بده!خواست بهم نوبت نده دیگه چاره  نداشتم و خودم رو لو دادم تا کارم راه بیفته یکی از کارمندا گفت شما همون دکتر حوایی هستین که طب گیاهی کار میکنه؟ گفتم بله گفت خیلی معروفینا!!گفتم:دیگه!(تو دلم گفتم!اه حالا باید نقش خانوم دکتر معروف رو بازی کنم نمیذارن آدم راحت باشه که حالا همه هی نگاهم میکردن انگار دو سر و یه گوشی از مریخ می آید !)

 رفتم دور ترین نقطه سالن انتظار دور از چشم همه نشستم و مشغول خوردن آب شدم یکی از مریضا دنبالم راه افتاد و ادرس و شماره تلفن مطب رو ازم گرفت وقتی نوبتم شد خانوم منشی دوید و پیش از من رفت داخل اتاق و به خانوم دکتر محترم سونوگرافیست اطلاع داد که الان یه خانوم دکتر معروف!وارد میشود (البته من خبر نداشتم که چرا خانوم منشی می دود! بعدا فهمیدم و بی خبر از همه جا )وارد اتاق شدم جالبه که خانوم دکتر اصلا تحویلم نگرفت وحتی یک کلمه هم بین ما رد و بدل نشد کارم تموم شد شکر خدا کلیه ها سالم بود چی بود از شب قبل هی فکر میکردم سنگ دارم!

بدون رد و بدل شدن حتی یک نیم نگاه از اتاق اومدم بیرون و پول سونو رو گذاشتم روی پیشخوان!یکی از کارمندا یه جور خاصی با خنده نگاهم میکرد!گفتم چیه میخندین؟

گفت بفرمایین!(ایییییی!!) گفتم چرا ؟؟اینجوری که نمیشه گفتن خانوم دکتر گفت پول نگیریم

گفتم مگه میدونست که من پزشکم؟ (من تا اینجا هنوز نمیدونستم که میدونه!!!)گفتن آره(تو دلم گفتم عجب!!!از تحویل گرفتنش معلوم بود)

خودمونیم از اینکه خانوم دکتر تحویلم نگرفت خیلی خوشم اومد!بهتر!!!!.

 حال و حوصله گپ و گفت و اینکه بازجویی بشم که چرا تخصص نگرفتم و چرا رفتم طب سنتی و ازاین سوالای تکراری که همه پزشکا از آدم می پرسن رو نداشتم ...ولله به خدا! تا پامو میذارم داخل نظام پزشکی و کلاسای باز اموزی همه احوال جیب آدمو می پرسن:ماهی چند میگیری؟چقدر مریض داری؟ بازارت خوبه؟؟ چرا تخصص نمیگیری؟ باید به عالم و آدم جواب بدم ! منم تو دار!!!...

رفتم سراغ خانوم دکتر ویه کم تعارف تیکه پاره کردیم تشکر کردم و برگشتم

خداییش اگه لو نمیرفتم و سونوگرافی سالم بود داغ پولش حل نمیشد آدم 35تومن خرج کنه و سونو سالم باشه!!!

تاریخ نزدن افسانه حکمتی داشت

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/12/02ساعت 22:20 توسط حوا| |

چند روز قبل یه آقایی به خاطر مشکل سیاتیک مراجعه کرده بود مطب تو شرح حالش میگفت که همیشه درد و قولنج کتف و گردن داشتم و خانمم با کف پا کتف و گردنم رو ماساژ میداد یه بار که بد جوری گردنم قفل کرده بود با کف پا فشار زیادی به گردن میاره و مهره گردن جابجا میشه کارم به جراحی میکشه و الان مهره مصنوعی گذاشتم!!..........آدم شیر هم شکار کنه گردنش رو اینجور با غیض لگد نمیکنه !

براش تجویز کردم که هر شب در حالت دمر میخوابی و یه نفر ساق پاها رو از مچ به سمت بالا برات ماساژ بده با دست یا وردنه(یکی از راههای درمان سیاتیک در طب قدیم) خیلی سفارش کردم که مبادا خانمت این کار رو انجام بده یه وقت کار ازین خرابتر نشه...

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/20ساعت 15:18 توسط حوا| |

Design By : LoxTheme.com