خاطرات پزشکی
درد دلها و خاطرات یه پزشک 

به محل وزارت خونه که رسیدم همزمان تورم خورد به یه خانم دکتری که اونم دنبال سالن امتحان میگشت بعد از کمی احوالپرسی  از اوضاع حاکم! درجا گفت: وایییی امروز از هر دو نفر یکی رو میندازن...

این دیگه آخره نگاه منفی به قضایاست چرا نمیگی امروز از هر دو نفر یکی رو میگیرن ایشالامن اونیکی باشم که میگیرن..؟!

کمی جلو تر رفتیم یه خانم دکتر دیگه به جمعمون اضافه شد و خانم دکتر اولی مجدد جمله ش رو تکرار کرد:واییی امروز از هر دو نفر یکیمون رو میندازن و خانم دکتر دومی با شنیدن این جمله شروع کرد به لرزیدن و وای وای گفتن

دیدم هیچی بابا بودن تو جمع اینا فایده ای نداره خلوت رو بر جلوت ترجیه دادم از دوران دبستان تا آخر دانشگاه اخلاقم بوده که قبل از امتحان همه رو جمع میکردم دور خودم بهشون انرژی مثبت میدادم و رفع اشکال میکردم بعد از امتحان هم از 500متری شعاع اطراف جلسه امتحان دور میشدم چون همه هی الکی وای وای آخ آخ میکردن و روحیه همدیگه رو تضعیف میکردن بعدشم اتفاقا اینایی که بیشتر از همه گریه میکردن بهترین نمره رو هم می آوردن

خودم رو سپرم به خدا و سعی کردن با نیت صحیح و صادقانه برم و جواب سوالات رو بدم

 مصاحبه کننده ها هم اصلا اون چیزی که راجع بهشون میگفتن نبودن 8تا از اساتیید طب سنتی بودن دور یک میز بیضی شکل همه مهربان و خوش اخلاق! کلی هم ما رو تحویل گرفتن منم جواب یکی از سوالاتشون رو جوری دادم  که همشون رو خندوندم!...زیاد سوال پیچم نکردن ولی بیشتر از اینکه سوال بپرسن زل میزدن به آدم نگاه میکردن ... چند تاشون رو تو تلوزیون دیده بودم

نمیدونم حالاجواب مصاحبه هر چی باشه حتی اگه رد هم بشم حداقلش اینه که فهمیدم چقدردیگران  توصیفات بیخود و منفی از این قضیه دارن و دیگه واسه سال دیگه بی خیال تر از اینی میشم که امسال بودم!!...(البته  زبونم لال خدا نکنه کار به سال دیگه بکشه...)

 

 

 

[ پنجشنبه 1393/09/27 ] [ 11:38 ] [ حوا ]

دیروز زنگ زدم به یکی از متخصصای طب سنتی که راجع به نحوه مصاحبه ازش راهنمایی بگیرم

اینقدر از مصاحبه و مصاحبه کننده ها تصویر بدی برام ساخت که  کن فیکون شدم!انگار یه مشت عزراییل اونجا نشستن تا ما بریم خفمون کنن!!

26دقیقه حرف زد همش سق سیاه! همش موج منفی...

آقا!وقتی میخوای یکی رو راهنمایی کنی ،وقتی یکی بهت محتاج شده میخواد از تجربیاتت استفاده کنه موقعیت خودت رو در نظر بگیرکمی درست صحبت کن شاید یه کلمه ای بگی سرنوشت طرف رو تغییر بدی

به نظرم یه پزشک هر چقدر هم از زندگی و شغل خودش ناراضی باشه اما همه این نارضایتی ها رو باید گوشه دل و ذهنش مخفی کنه و تمرین کنه تا به دیگران فقط انرژی مثبت بده

 این پزشکای غرغرو شاکی ناراضی معلوم نیست چشونه!! چی میخوان! هر شغل دیگه ای هم میرفتن همین بودن تخصص هم گرفتن تغییری نکردن اومدن بیخود پزشکی خوندن جای یکی دیگه رو اشغال کردن ولله....

بگذریم

عصری افسانه اومد پیشم تا نحوه مصاحبه رو با هم تمرین کنیم خیلی جدی ژست مصاحبه کننده های ابرو هشتادوهشت رو به خودش گرفت و گفت:هدفت از اینکه میخوای تخصص بگیری چیه؟؟

منم یه قیافه ای گرفتم بادی به غب غب انداختم و گفتم:اینجانب بایرام باقالی معروف به بایرام لودر اومدم گزینه بدم توروخدا منو به غلامی قبول کنید....

خلاصه کلی الکی واسه خودمون خندیدیم یکی ندونه فکر میکنه چقدر بی غمیم!!

یه رزومه ای هم نوشتم کلی خودمو تحویل گرفتم چند جا مقاله مفتکی هم سراغم اومد بهم گفتن بیا بگیر این مقاله رو هلو هلو قورتش بده هرکاری کردم نتونستم با خودم کنار بیام تخصصی که اولش با دروغ شروع بشه دیگه واویلا..

دیگه هر چی که واقعیته میگیم بقیه ش رو میسپریم به خدا البته اول و آخر و همش رو باید سپرد به خدا

نیتمون خیره یه نذری هم کردم ایشالا دانشگاه همون شهری که میخوام الان یه صندلی برام کنار گذاشتن منتظرن تا من برم....(خوب میگن هر اتفاق خوبی قبلا یک رویای شیرین بود  ما هم پنبه دانه را لف لف میخوریم تا به خودش برسیم)

دیشب خواب دیدم اینقدر مداد دوروبرم ریخته هر چی جمعشون میکنم بازم هستن لابد اینا همون مدادایی هستن که طی دوران تخصص واسه جزوه نوشتن لازم میشن (لف لف...)

[ پنجشنبه 1393/09/20 ] [ 23:34 ] [ حوا ]

تابستان امسال خانم منشی ما یک ماه و خورده ای درگیر بیماری مادرش بود و تو این فاصله مدتی با منشی های جدید و موقت سرو کله داشتیم

دوتا خانم متفاوت! که هردوشون از دوستای مشترک ما و خانم منشی بودن اومدن و کلی مارو به فیض رسوندن

اولیش یه خانم صفراوی مزاج و شدیدا کم حوصله و عجول و رُک!!

وقتی میگفت مریض اومد من باید سه صوت سر جام مینشستم دو دقیقه دیر میکردم خیس عرق! می اومد دنبالم

جلو مریضا بهم دستور میداد و زیر بارهیچ حرفی نمیرفت

وقتی مریض نداشتیم می فرستادمش که بره چون احساس میکردم بی قرار میشه و نمیتونه یه جا بشینه

اصلا اهل نظافت نبود و توی اون چند روز بعد از اینکه می فرستادمش که بره درب مطب رو میبستم و دست به تی میشدم!!

هیچ وقت هم سرساعت نیومد حرف حرف خودش بود با مریضا خیلی خشک برخورد میکرد و مرتب تکیه کلامش بود که خانوم دکتر! به کسی رو نده!..بعد از اتمام کار هم میرفت حالا بماند وقتی میرفت دیگه هیچ چیز پشت سرش رو نمیدید حتی درب مطب رو هم نمی بست و یک روز درب مطب تا 4 عصر واسه خودش باز بود و ما خبر نداشتیم!!..

حالا بماند بعد ازاینکه خانم منشیم برگشت تا مدتها داشتیم شماره پرونده ها رو با غلط گیر اصلاح میکریدم...از شماره 200یهو می پرید 450!بعد برمیگشت112!!...

این خانم هم براش کاری پیش اومد و سپرد به یکی از دوستاش که اونم اتفاقا از دوستای ما بود و دوست مادرم! تا بیاد به جاش!..

یه خانم سوداوی متین ساکت مودب شدیدا تعارفی اهل رو دربایستی تمیز مرتب دست به تی! با مریضها خیلی مهربون و عاطفی برخورد میکرد و دل میسوزوند دور از چشم من عین کزت رنج کشیده میرفت ازلب چشمه  سطل آب می آورد و حسابی بشور بساب! راه می انداخت طوری که شرمنده میشدم و باید جلوش رو میگرفتم برای هر کاری ازم اجازه میگرفت و هی عذر خواهی میکرد وقتی کارمون تموم میشد دقیق حساب کتاب میکرد و تاقرون آخر رو مینوشت و تحویلم میداد کاری که اصلا حوصله ش رو ندارم تو این 5سال یه بارم با خانم منشی حساب کتاب نکردیم

خانم منشی خودم که برگشت یه نفس راحتی از ته دل کشیدم(البته از ته ریه) هر چند سالهای اول خیلی روش کار کردم و انرژی گذاشتم تا راه بیفته و با پیچ و خم راه اشنا بشه ولی واقعا دیگه قدرش رو میدونم واقعا وجودش برام مفیده یک آدم معتدل میانه رو البته بعد ازاینکه کلی حرص و جوشم داد! به این جا رسید یه آدم دموی بی خیال و خوش خیال که دلش میخواست فقط با مریضا خوش و بش کنه و بگه و بخنده اما حالا دیگه میدونه هرجایی جای خنده نیست

خلاصه دیگه ما آدمای مختلف با اطوار گوناگون کنار هم شدیم وسیله امتحان و رشد هم

[ شنبه 1393/09/15 ] [ 20:4 ] [ حوا ]
امروز 12 آذر ماه پنجمین سالگرد افتتاح مطب اینجانب مصادف شد با دریافت نتیجه قبولیه مرحله اول آزمون تخصصی طب سنتی

همه میگن چرا ذوق نکردی چقدر بیخیالی عادی برخورد کردی..

چی کار کنیم دیگه برامون عادی شده تو هر مرحله ای که قبول نشیم ناراحتی و غصه داره ازینکه باید بشینی درسای تکراری رو بخونی

اما اگه قبول بشی به نظرم خوشحالی زیادی نداره چون مراحل سخت بعدی رو در پیش خواهی داشت

پس کلا ما کجا و چه جوری باید خوشحال بشیم؟

هیچ جا به اندازه وقتی که مریضم زنگ میزنه و میگه خانم دکتر نازاییمون درمان شد یا فلان مرضم رفع شد یا وقتی میبینم کسی از نتیجه درمانش راضیه خوشحال نمیشم حالا برای افزودن بر درجات این شادی باید بر درجات علمیمون هم بیفزاییم پس نتیجه گرفتم! که صرفا قبول شدن شادی آفرین نیست....الی آخر....

یادش به خیر 5سال قبل در چنین روزی اولین مریضی که پا به مطبم گذاشت اسمش "حوا" بود...

[ چهارشنبه 1393/09/12 ] [ 14:10 ] [ حوا ]
همه منتظر ایستاده بودیم با ماشین می اومدن دنبالمون دو نفر دونفر سوار میکردن و میبردن به محل مصاحبه و بعد از مدتی می اومدن دنیال دونفر بعدی اما من هر چی منتظر ایستادم دنبالم نیومدن مدت زیادی گذشته بود دچار طپش قلب شدیدی شدم یهو خانومی که گاهی می اومد مطبم و برای حجامت بهم کمک میکرد جلو چشمم ظاهر شد بهش گفتم قرص ایندرال داری؟ قلبم داره از جا درمیاد

کف دستش رو سمتم دراز کرد یه آسپرین بچه رو میخواست جای ایندرال بهم غالب کنه که دستش برام رو شد و فهمیدم

کلی معطل شدم تصمیم گرفتم پیاده برم سمت مکان امتحان خیلی دیر شده بود وقت زیادی نداشتم تمام وسایلم رو گم کرده بودم در به در دنیال کیف و کتابم میگشتم هیچکدوم از مدارکی که برای شرکت در جلسه مصاحبه لازم بود رو به همراه نداشتم همه رو خونه جا گذاشته بودم و خونه هم فرسنگها دور....

حالا روز خوشمه اگر قبول بشم از ترس این خوابهای اضغاس احلام!! جرات نمیکنم بخوابم

[ سه شنبه 1393/09/11 ] [ 13:56 ] [ حوا ]

قبلنا یه مدتی معروف بود میگفتیم هر کی از نه نه ش قهر میکنه میره خواننده میشه

الان بهتره بگیم هر کی از نه نه ش قهر میکنه میره دوره طب سنتی میبینه و فوری یه عطاری باز میکنه و اسم خودش رو میذاره حکیم!!!

ماشالاه این عطاریهای عین قارچ رشد میکنن پاتو میذاری تو خیابون دوسه در میون هر مغازه یکیش عطاریه

درب کلاسهای موسسه حجامت هم به روی همه بازه از دیپلم و سیکل بگیر تا ارشد و پی اچ دی

به همشونم یه مدرکی میدن و...

تازگیها دانشکده طب سنتی ارمنستان دراومده بدون کنکور دانشجو می پذیره چند تا دیپلمه میشناسم که الان سال دوم سوم پزشکی ارمنستان!! هستن و هر کدوم کلی مریض دارن و داروخانه و تشکیلاتی...

نمیدونم این دانشکده ارمنستان مجوز کار داره؟ واقعا معتبره؟ چون یکی از دانشجوهاش میگفت قراره بعد از 7سال بهمون نظام پزشکی بدن و میخوام مطب بزنم و از این جور حرفا

7سال دوره شه و هر ترمی چند میلیون تومن میدن واسه ثبت نام حتی کلاس تشریح هم دارن

امروز یه آقایی زنگ زد مطبم

گفتم شما؟

گفت استاد!! فلانی هستم 15ساله تو زمینه طب سنتی کار میکنم دوماهه اومدم شهر شما، استادم!

خلاصه تا تونست از خودش تعریف کرد اعتماد به نفسش در حد فضا بود میگفت خیلی علاقه دارم با یه خانوم دکتری در مطبی کار کنم البته نه اینکه برم زیر دستش باشم من کارخودم اون کار خودش!!

در ادامه افزود: خانوم دکتر!کارتون چطوره راضی هستین؟

خوب فرض کن یکی زنگ بزنه مطبت و خودش رو استاد معرفی کنه و بعد بگه وضع کارت چطوره؟؟

(آخه به تو چه)

گفتم چطور مگه؟

خلاصه دوباره از صفر کلی نوشابه واسه خودش باز کرد و بادوم به خودش تعارف کرد که من ال هستم و بل هستم سوالی داشتی ازم بپرس گفتم نه سوالی ندارم بنده هفت سالیه تجربه کاری دارم مشکلی ندارم

گفت شماره موبایلم رو نمیخواید گفتم نه!(ماهم چقد رک و بی تعارف!) دید از ما بخاری براش بلند نمیشه خداحافظی کرد

خلاصه هر هفته یکی از این موارد سراغم میاد و خودش رو بوعلی سینای رازی ابن جالینوس!! معرفی میکنه و به هر طرفندی هست میخواد که پروانه مطبم رو ببرم تقدیمشون کنم  تا بتونن با پشت گرمیه یه پزشک! به کارهای خودشون رونق بدن و برای بازرسای مرکز بهداشت و مردم توجیه داشته باشن

یعنی من قبول بشم از شرهمه این حکیم باشی ها و عطاریهای فضول(اهل فضل البته!) خلاص میشم

[ شنبه 1393/09/08 ] [ 12:38 ] [ حوا ]

یه مسوول آموزش داشتیم بد اخلاق اینقدر منت سر دانشجو ها میذاشت و گیر میداد و غر میزد که حد نداشت

منم دست به نقاشیم ملس بود یه روز نشستم کاریکاتورش رو کشیدم در حالی که خنده های موذیانه ای داشت و کیسه هایی که روشون نوشته شده بود" منت" رو میذاشت داخل یه گاری و دانشجوی بد بختی عرق ریزان گاری رو میکشید

کاریکاتور رو زدم به بورد کلاس طوری که کسی نفهمه

بعد از اتمام کلاس یادمه پسرای کلاس دور کاریکاتور جمع شده بودن آنچنان ولوله ای بینشون افتاده بود که حد نداشت یکیشونو یادمه خودشو میزد و میخندید انگار بار سنگینی از دوش همشون برداشته شده بود همچین همشون حال کردن و کیفور شدن که حد نداشت  هی میگفتن:آقا اینو کی کیشده؟اینو کی کشیده؟

منم عین یه موش مودب سرم رو انداختم پایین و رفتم حیات انگار نه انگار کار من بوده

رسید به گوش مسوول آموزش اومد و کاریکاتورم رو از جا کند و برد طوری که بورد هم میخواست همراش راه بیفته درحالی که فضای سالن رو از عطر غرغرهای ممتد و قطاریش پرکرده بود

[ پنجشنبه 1393/08/29 ] [ 19:29 ] [ حوا ]

انترن جراحی بودم شب اول کشیک شیفت شب حدود ساعت 2

خانم پنجاه و خورده ای ساله رو آورده بودن با شکایت درد شکم کلی آدم مودب هم همراهش بودن نامه ای هم داشتن معرفی از طرف یکی از پزشکان آشنای فامیل

کمی معاینه ش کردم تندرنس ژنرالیزه و آریتمی در نبض سریع ذهنم رو برد سمت آمبولی مزانتر

زنگ زدم به آنکال جراحی آنکال اون شب آقای دکتر کم حوصله ای بود که به زور خودش رو کنترل میکرد دختر جوونش بعد از عروسی با داماد میرن ماه عسل اما طی تصادفی میفتن ته دره و توی رودخونه غرق میشن

استادمون فشارهای روحی زیادی رو تحمل میکرد اما برخوردش بامن خوب بود کاریم نداشت بهم احترام میذاشت گیر نمیداد خیلی محترمانه برخورد کرد و گفت صبح میام میبینمش!

صبح فرستادنش سونوگرافی چند تا سنگ صفرا دیدن درد شکم رو گذاشتن به حساب کوله سیستیت یه هفته بستنش به آنتی بیوتیک و ترخیص!

بعد از یک هفته مجددد با عود شکایات آوردنش توی سرویس یه جراح دیگه و با تشخیص نکروز وسیع کولون ناشی از آمبولی مزانتر!!!! کولکتومی توتال شد و روده باریکش رو دوختن به دیواره شکمش برای تخلیه مدفوع!!طی دوره جراحی هر بار کشیک بودم سراغ این مریض می رفتم که روز به روز آب میشد

درست شب آخر دوره جراحیم یعنی بعده دوماه اون خانم ارست کرد و از دنیا رفت

اینا رو نگفتم که بگم خیلی بلد بودم و این حرفا

نه بلکه دارم فکر میکنم چقدر اون زمان ذهنمون باز بود چقدر در اثر تکرار و تمرین و در معرض کیسهای مختلف قرار گرفتن ورزیده بودیم یادمه برخی بیماران با همراهشون که پزشک بود میومدن و اون پزشک ساده ترین نکته راجع به بیمارش رو ندید میگرفت و ما چقدر پشت سرش حرف میزدیم و میخندیدیم که وایی فلانی پزشکه و این نکته رو نمیدونست

مثلا یه آقای دکتری پدر پیرش رو آورده بود اورژانس با شکایت توده درد ناک شکمی و عدم تخلیه ادرار گفتم خوب احتباس ادراریه دیگه یه سوندفولی  گذاشتیم پیر مرد راحت شد توده رفت پی کارش و اون آقای دکتر هاج و واج!!

یا خانم دکتری که طفل شیر خوارش رو با شکایت ملاج برجسته و بی قراری آورد گفتم اسهال داره داری بهش نالیدیکسیک اسید میدی؟ گفت آره گفتم از عوارض داروییه و مهم نیست و اون خانم دکتر هاج و واج!!

خیلی برام عجیب بود و اون زمان خودمو باسواد میپنداشتم!

الان هر چی میگذره و درگیر کار و زندگی میشم مطالعه مفیدم کمتر میشه ومطالب بیشتری رو فراموش میکنم

یاد اون روزا میفتم  که تو دلم به اون پزشکا کرکر میخندیدم الان از ترس سوتی دادن  وقتی بیمارستان عیادت کسی میرم خودمو معرفی نمی کنم و نمیگم پزشکم

[ پنجشنبه 1393/08/29 ] [ 19:13 ] [ حوا ]

اومده با 104کیلوگرم چربی و عضله میگه میخوام لاغر شم وقتی رفت روی ترازو، آنچنان ترازو به قرچ قوروچ افتاد انگار تمام پیچ و مهره هاش فریاد میزدن ...

گفت: اه خانوم دکتر ترازوتون چقدر صدا داشت!!....

میگه: اوه! اصلا تحمل بوی داروی گیاهی رو ندارم

میگم:باشه به فرم کپسول میدم

میگه:اوف کپسولش بو نده!! عرق مرق نمیتونم بخورم حوصله جوشونده موشونده ندارم

میگم:رژیم شماره 1 رو 2 هفته رعایت کن

میگه:اوه اوه 2هفته ناهار آَش؟؟ نمیتونم

میگم:پس  طبق این جدول  پیش برو

نگاهی میندازه به جدول و میگه:اییی شیر بهم نمیسازه زیره با برنج نمیتونم بخورم ...از لوبیا بدم میاد...

میگم:پیاده روی شروع کن

میگه:کی حوصله داره اصلا وقتشو ندارم

میگم:شما که کاملا دست و پای منو بستی چیکارت کنم چی بهت بدم که نه بو بده نه تکون بخوری نه آش!!؟؟

خلاصه یه چیزی غالبش کردم بعد از کلی زور زدن البته

قبل از رفتن گفت :اه الان که محرمه و بخور بخور!!من تا 10روز نمیتونم از این رژیمایی که دادی استفاده کنم باشه بعد از دهه محرم...بعدش 2هفته رعایت میکنم و میام حالا به نظر شما توی اون دو هفته چقدر لاغر میشم؟؟...چند کیلو پیشگویی میکنی!!؟؟...

میگم:( تو دلم البته) انشالاه یه 40 کیلو دیگه اضافه میکنی به حق همین شبها..

 

[ یکشنبه 1393/08/04 ] [ 23:15 ] [ حوا ]

فردا به امید خدا عازم سفریم بریم شهری که حوزه امتحانیمون اونجاست و انشاالله با دست پر برگردیم

سالی که گذشت خیلی برام پرفرازو نشیب بود شروع درس برام فوق العاده سخت بود چند روز تو حالت بحران و جدال با تنبلترین جنبه درونم بودم که بابا:دیگه تنبلی بسه یه نگاه به دوروبرت بنداز هرکی رو میشناختم رفته موسسه حجامت دوره پزشکی سنتی ارمنستان رو داره میگذرونه سه چهارتا از دوستام که خودم بهشون مزاج شناسی یاد دادم الان رفتن و حسابی مشغول خوندن هستن از یکنواختی و نم کشیدن سواد و تکراری بودنه نسخه هام واقعا مدتها بود که به ستوه اومده بودم بالای پنجاه درصد مریضام هم جذب دانشجوهای موسسه شدن و دیگه به مطبم نمی اومدن زنگ خطر بد جور به صدا دراومده بود هیچ چیز کشنده تر و سمی تر از رکود علمی واسه یه پزشک نیست چقدر فقط خودم بخونم بدون استاد؟

واقعا بدون کلاس و استاد نمیشه

شروع درس برام از دفع سنگ کلیه هم سخت تر بود

خصوصا اینکه طب کلاسیک رو 10سالی بود بوسیده بودم و کنار گذاشته بودم تا حدی که نمیدونستم ملاج قدامی خلفه یا قدام؟؟!!!

روزهای اول پاییز سال گذشته بود موقع مطالعه اینقدر به مغزم فشار می اومد که دونه دونه سست شدنه ریشه موهامو احساس میکردم خلاصه یک ریزش مویی نصیبمون شد توی این یک سال تمام آثار هد ترومای دوران طفولیتمون پدیدار شد...

دور سرم رو محکم با روسری میبستم از بس که احساس خستگی فکری داشتم -_ اینجوری احساس بهتری بهم دست میداد _

مشکلات متعددی پشت هم اتفاق افتادن و هرکدوم مدتها فکرم رو مشغول میکردن استرسها ناراحتی ها اعصاب خوردکنی های جورواجور که دیگه تاب و توان از آدم می برد اما برخی اتفاقا مثلا همین که یه معلم عربی دم دست داشته باشم نشونه هایی بودن از طرف خدا که امیدم رو بیشتر میکرد که اگر تلاشم رو بیشتر کنم و توکلم رو از دست ندم انشاالله به هدفم میرسم

قدیم ندیما درس خوندن برام خیلی خیلی راحت بود انگار چرخای یه ماشین رو کف صابونی کنی بندازیش تو سرازیری!!

اما الان انگار یه ماشین پنچر داره از جاده سنگلاخ سربالایی میره

استاد  ای ان تی !داشتیم میگفت بلافاصله بعد از طرح تخصص رو بگیرید و تاخیر نندازین چون مغزتون همیشه مثل حالا فرِش نخواهد بود..متاسفانه این 10سالی مشکلاتی داشتم که اصلا نشد سراغ درس و ادامه تحصیل برم ....

امروز نذر کردم اگر قبول شم برم حسابی ادامه تحصیل بدم و  به پول فکر نکنم و عزمم رو جزم کنم و تمام هدفم درس و ارتقا علمی باشه برای رسیدن به درمانهای مفید تر و به صرفه تر برای مردم چون اوایل که شروع به درس خوندن کردم یه خورده حس بی پولی سیخم میداد ولی بیشتر فکر میکنم میبینم نه بی پولی نیست همین الانشم پزشک خانواده جای خالی داره ماهی 5الی7میلیون حقوق!!میتونم برم اما برم که چی بشه ...کارای تکراری همش اسهال و سرماخوردگی ...ارتقا علمی بیشتر آدم رو ارضا میکنه

ای خدا!!! اگه میخوای اون جنبه پول دوسته طماع و بیهدفم بیدار نشه و جولان نده یه کاری کن که قبول شم خودت شاهد بودی که به چه زجر و زاجراتی تا اینجا خودمو کشیدم یه کاری کن من نمیدونم این مغز و این دست و این مداد مشکی و اون برگه سوالات و اون پاسخنامه همه و همه رو میسپرم دست خودت به سمت بهترینها راهنماییم کن

به امید خدا

برام دعا کنید

 

 

 

[ سه شنبه 1393/07/29 ] [ 23:33 ] [ حوا ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پزشک عمومی هستم تو دفترچه شخص دیگه ای براتون دارو نمی نویسم برای مریض ندیده و نشناخته هم مرخصی استعلاجی رد نمیکنم!...راستی در زمینه طب سنتی مشغول به طبابت هستم درضمن از دادن آدرس مطب و پاسخ به سوالات پزشکی دوستان معذورم؛
هرسخن جایی و هر نکته مکانی دارد!!...
امکانات وب