خاطرات پزشکی
درد دلها و خاطرات یه پزشک 

خانم منشی رفته مرخصی مادرش بابت سیروز بستری شده فعلا یکی از اقوامشون به جاش میاد همون خانومی که بابت عربی پیشش کلاس میرفتم سالاریه واسه خودش انگار منشی   زاده شده آنچنان مسلط و وارد که نگو...

خلاصه جای خانوم منشیه خودمون رو هیچکس نمیتونه پر کنه

معمولا مریضا عادت دارن به پزشک که مراجعه میکنن نیمه خالی لیوان رو بهش نشون میدن اما نیمه پر لیوان رو به دیگران خصوصا واسه منشی ها که درد و دل میکنن میگن که چقدر حالشون بهتره

وارد مطب که میشن از دردهایی که درمان شده به منشی و بقیه حضار در سالن انتظار میگن

وارد اتاق پزشک که میشن به پزشک بد بخت!! از دردهای باقیمانده میگن

یه دخترخانمی از مریضام پر از آه و ناله و سودا ....هی میاد و میره هیچ آثاری از بهبودی از خودش بروز نمیده

یکی از دوستان میگفت کسی که دوباره میاد مطب یقین داشته باش که یا بهتر شده یا بهت اطمینان پیدا کرده

خلاصه بعده ماهها دیروز این دختر خانم مقر اومد که خانوم دکتر!چرا تخصص نمیگیری حیفه خیلی باسوادی هر چی میگی درست از آب درمیاد من که خیلی ازت راضی بودم حرفت همه جا پیچیده خیلی معروفی ...

من که چشام داشت از کاسه میزد بیرون گفتم:ببخشید؟؟!!!با کی بودی ؟ بامنی؟؟(البته تو دلم گفتم)

بدون اینکه به روی خودم بیارم که دارم از این حرفاش قند تو دلم آب میشه با بی خیالی و بی اعتنایی گفتم

: حالا تخصصم میگیرم انشالله

[ یکشنبه 1393/05/26 ] [ 16:18 ] [ حوا ]
همه روی صندلیهای مشخص شده نشستیم صندلی ها برخلاف سایر امتحاناتی که تا به حال داده بودم خیلی به هم جفت بودن نفر بغل دستی درست کیپ من نشسته بود اوضاع جون میداد برای تقلب!

برگه های امتحانی توزیع شد چراغ بالای سرم خاموش بود و برگه رو به وضوح نمیدیدم باید خم میشدم تا بتونم به نور دسترسی پیدا کنم اما تا پایان امتحان و اینهمه سوال باید خم مینشستم؟؟

شروع کردم به خوندن سوالات به قدری ریز تایپ شده بود که متوجه نمیشدم چند بار سوال یک رو مرور کردم چیزی دستگیرم نشد بار سوم چهارم داشتم سوال اول رو به زور توی اون تاریکی میخوندم که وقت امتحان تموم شد و یکی یکی داوطلبان رفتن که برگه هاشون رو بدن بعدشم توی یک چشم به هم زدن برگه ها تصحیح شد و از پشت بلند گو داشتن اسامی قبول شدگان پی اچ دی طب سنتی رو میخوندن

آخه اینم خوابه من دیدم ؟

[ جمعه 1393/05/10 ] [ 0:3 ] [ حوا ]
خواهشا وقتی مادربزرگ حالش بد میشه از من نخواین بیام بالا سرش بهش سرم تزریق کنم یا زخم بسترش رو دبریدمان کنم

اولا کار و هنر پرستاری با کار پزشکا فرق میکنه هرکسی را بهر کاری ساختند

دوما ما هم آدمیم دل داریم نمیتونیم برای کس و کارمون وقتی بد حالن کاری بکنیم

یادمه قدیما بابای مبینه درست توی یکی از کشیکای مبینه بد حال و توی همون بیمارستانی که مبینه کشیک بود ه بستری میشه کار به سی پی آر میکشه رزیدنت کشیک به مبینه میگه بدو بیا باباتو ساکشن حلقی کن!!!!

مبینه ناراحت و گریون از اورژانس میره سمت حیاط و تو این فاصله باباش تموم میکنه

دکتر شدیم سنگ که نشدیم ولله

خوش به حال دخترداییم دندونپزشکی خونده قر و فرش هم سرجاش کسی کاری به کارش نداره فوقش بخوان از دندون بپرسن یه سوال رو که 32 بار نمی پرسن یه سوال برای هر 32 دندون آخرشم ختم به مسواک و نخ دندون فوقش دندون مصنوعی!!سالی یه بار میاد عیادت مادربزرگمون کلی هم اشک میریزه اگزاژره میکنه جوسازی میکنه  شلوغ بازی هیستریک بازی بعدشم میره دیگه پشت سرشو نگاه نمیکنه تا سال دیگه و با این پولیتیک ها شده نوه نمونه!! مادربزرگمون هم عاشق همین چیزاست !!

حالا من هر روز هر روز بایدبرم ببینم چند سانت به زخم بسترش اضافه شده هر چی هم به پرستارش میگم نباید به پشت بخوابه دوباره فرداش میرم میبینم به پشت خوابیده هر چی میگم لبنیات براش خوب نیست میرم میبینم  روزی 9وعده داره بهش فرنی میده

الانم که عفونت ریه کرده مادرم اجازه نداد که برم دیدنش میگه حرف که گوش نمیدن بذار از بیرون دکتر بیارن

حرف که گوش نمیدن دل و جیگر آدم خون شده رفتن از بیرون متخصص آوردن داره کاراشو انجام میده بهتر !!منم فعلا اونجا نمیرم چون طاقت اردهای چپ رو راست پرستار و دایی و زندایی رو ندارم  هر کی یه چیز میگه ولی اون متخصص که از فضا اومده !! براشون بهتره حرفش رو بهتر جدی میگیرن

 

 

[ یکشنبه 1393/05/05 ] [ 1:14 ] [ حوا ]
یک ماهی که درگیر نفرکتومی پدرم بودیم

آخرین دخترعموم که 25سال بیشتر نداره یه سی تی اسکن بهم نشون داد از خودش که تشخیص لنفوم با یه توده لارج تو مدیاستن گذاشته بودن بعده مدتی دوندگی و استرس الان تحت شیمی درمانی هست

مادربزرگم هم فهمیدیم که استنوز کامل کاروتید چپ داره الان افلیج افتاده زخم بستر گرفته

 مادر خانوم منشی با درد کولیک صفراوی کاندید کوله سیستکتومی میشه سر عمل میفهمن سیروز کبدی داره و نمیشه به کیسه صفراش دست زد

پسر عباس آقا که عطاری داشت و مریضامو پیشش می فرستادم و به علت گرونفروشی دیگه باهاش کار نکردم الان استئوسارکوم زانو گرفته و باید از زانو آمپوته بشه

خاله ام  یه شب دچار حمله قلبی میشه و وسط مسجد با آمبولانس می برنش بیمارستان

دایی ام  یک ماهی شدیدا مریض و زمینگیر میشه

دیگه برام عادی شده همینجور پشت سر هم  خبرای بد !!..اونم درست از وقتی که تصمیم به درس خوندن گرفتم

نمیدونم این خود خواهیه که  میشینم با خودم فکر میکنم آیا تا زمان امتحان پی اچ دی جون سالم به در می برم ؟

این وسط یا دگرفتم قدر کوچکترین عامل شادی آفرین رو باتمام وجود بدونم

میشه در شرایط سخت هم فرصت های خوب ایجاد کرد بستگی به خواست و نگاه خودمون داره

برای مادربزرگم پرستار گرفتیم یه خانوم اند انرژی مثبت بی سواد اما فیلسوف!

در اوج گرفتاری و مشکلات وقتی بوی تعفن زخم بستر مادر بزرگم فضا رو پر کرده میگه: مادر بزرگ شما عجب برکتیه بابتش چقدر آدمها دارن روزی میخورن اون راننده تاکسی که شما رو میاره و میبره اون آقایی که ایزی لایف می فروشه دارو فروشها من که پرستاریش رو میکنم  شماها که مرتب مادربزرگتون براتون دعای خیر میکنه و مطمئن باشید که هر چی بخواد برآورده میشه میوه فروش سر کوچه راننده آژانس و....اوووووووووو حاج خانوم عجب برکتی داری!!!...........

بیماری پدرم که جز خیر و برکت نبود عین این فیلما که همه مشکلات به بیمارستانا ختم میشه و تو بیمارستان همه دور هم جمع میشن و زندگی رو از صفر شروع میکنن نفرکتومی پدر م برای من یه شروع دوباره بود

دخترعموم هم تو زندگیش مشکل بزرگی داشته که برای فراموش کردنش باید گرفتار یه بیماری سخت میشد این بیماری مطمئنم که درمان میشه و کمی بهش سخت میگذره اما جز خیر و برکت نیست اگر نگاهش رو عوض کنه

گاهی آدم  یه سختی رو فراموش نمیکنه مگر با هجوم شرایطی سخت تر

اما شرایط خانوم منشی رو نمیدونم  سیروز کبدی .......خدا به مادرش سلامتی بده به حق این شبها

[ دوشنبه 1393/04/30 ] [ 16:29 ] [ حوا ]
معمولا گاهی مریضا هنوز موعد ویزیت بعدیشون نشده یه سر میان سوال می پرسن ورفع ابهاماتی میکنن و میرن اینجور مواقع خانم منشی میاد و میگه:ببخشید خانوم دکتر فلان مریض اومده چند تا سوال داره موعد ویزیتش نیستا!!!!......

منم در این جور مواقع فقط مفید وخلاصه جواب سوالای بیمار رو میدم و نسبت به زمانی که واسه یه ویزیت لازمه وقت کمتری میذارم

دیروز خانومی پسر 6ساله ش رو بعد از 20 روز آورد خانوم منشی هم چیزی نگفت و مریض هم با پرونده وارد شد منم فکر کردم موعد ویزیت بعدیش هست دوباره پرونده رو زیرو رو کردم و شرح حال گرفتم و نسخه جدید نوشتم و کمی از تغییر تغذیه گفتم و چند تا از داروهاشو قطع کردم و چند تا اضافه کردم مریض میره بیرون و خانوم منشی میاد داخل میگه :خانوم دکتر مریض میگه باید ویزیت بدم؟ میگم خوب آره براش نسخه دادم  این چه سوالیه؟

خانوم منشی میگه: آخه مریض میگه پسرم که خوب نشده بود منم که موعد ویزید بعدیم نبود فقط اومد بپرسم چرا پسرم خوب نشد....

این جور مواقع آدم میمونه سر دوراهی نمیدونه واقعا چه تصمیمی بگیره

خلاصه بدیه مطبای خصوصی اینه که باید از مریض مستقیم ویزیت بگیری دیگه این جور مسائل هم پیش میاد

یه جورایی باید هنربه خرج داد تا زمینه سو استفاده برخی فراهم نشه

خانوم منشی هم انگار حسابی روزه گرفته بودش لااقل مثل دفعات قبل میومد میگفت خانوم دکتر !حواستو جمع کن ویزیت نیست فقط اطمینان دهی مجدد به بیماره که وسط راه به شک افتاده

این شده که مریض الان حتما پیش خودش فکر میکنه ما چقدر پولکی هستیم و زورگیری کردیم ماهم بابت این قضایا عذاب وجدان میگیریم

ولی واقعا درست بود وقت بذارم نسخه بالا پایین کنم و بعد بگم ویزیت نمیخواد؟

مطبای پزشکای متخصص میری پاتو میذاری تو مطب  هوای مطبو استنشاق کردی باید ویزیت بدی

جواب آزمایشو میخوای نشون بدی باید ویزیت بدی قربونشون برم این وسط جواب سوالای بیمار رو هم که نمیدن

 

[ دوشنبه 1393/04/30 ] [ 15:40 ] [ حوا ]

وقتی تو فک و فامیل و دوستان یه مشکلی رو میتونی پیشگویی کنی همش دلت میخواد یه جوری جلوی اون مشکل و حادثه رو بگیری تا کسی صدمه نبینه دلم میخواد همه فامیل سالم و سرحال باشن خصوصا دختر عموهام که خیلی دوستشون دارم

وقتی خونشون میرم مرتب پیگیر مشکلاتشون هستم از آزمایشات و شکایات و ...

تا از دستم برمیاد راهنماییشون میکنم

اما هر چی آدم با دکترش صمیمی تر باشه حرفش رو کمتر جدی میگیره متاسفانه!!!!!...............

هر چی به لیلا میگم بابا شوهرت وضع خوبی نداره چرا اینقدر نا پرهیزی میکنه  با این همه اضافه وزن چقدر بی تحرکه چرا یه پیاده روی نمیرین؟ الان 5ساله میگه :آره باید بریم پیاده روی  میگم یه روزی قندش میره بالا کبد چرب میگیره فلان میشه بهمان میشه

خلاصه سرتون رو درد نیارم کم کم داره صدای شوهرش در میاد آزمایشاتش مشکل دار شدن قند و چربی بالا آنزیم کبدی سر به فلک ...شبا از کرامپ ساق پا خوابش نمیبره هاضمه ش مشکلدار شده و...

وقتی لیلا زنگ زد بهم و گفت که میخوایم زیر نظرت درمانش کنیم با قاطعیت که البته باعث شدم بهم خیلی فشار بیاد گفتم نه شرمنده من هیچ کاری براتون نمیکنم شما باید برین دکتر نوبت بشینین پول ویزیت بدین معطل بشین تا اونوقت حرف دکتر روتون اثر کنه اینجوری برای خودتون ..بهتره دور منو خط بکشید

خیلی بد جنسیه یا اینجوری به نظر میاد ولی نمیتونم تحمل کنم وقتی داری جلوی غرق شدن کسی رو میگیری محلت نذاره حالا که غرق شد بگه آی توروخودا بیا به دادم برس

این لیلا خانوم از دخترعموهای مهربون و فهمیده ام هست میگفت آره راس میگی حق داری ما خیلی مزاحمت میشیم اما حرفاتو جدی نمیگیریم

آره دیگه وقتی تو مهمونی ها میشینیم میگیم میخندیم حالا بهش بگم فلان چیز رو نخور برات خوب نیست درسته میذاره تو دهنش و قاه قاه میخنده میگه: باشه حالا این یه دفه!!....

یه چند روز شوهرش درد پا بکشه سختی بکشه تا نوبتش بشه اینجوری حرف و نسخه اون دکتر رو تا ج درست میکنه میذاره روی سرش

 

[ سه شنبه 1393/04/24 ] [ 0:19 ] [ حوا ]
امروز دفتر چه خاطرات دوران دانشجویی رو بعد از سالها ورق میزدم همش رنج و استرس و خستگی و .....

این لابلا به زور میشد یه خاطره خوش پیدا کرد

استاد بیوشیمی تا وارد کلاس شد همه جیغ و داد زدن که استاااااااااااد ما امتحان نمیدیییییییییییییییم خلاصه استاد مهربون امتحان رو کنسل کرد و رفت بچه ها از خوشحالی روی تخته نوشتن:

امطهان کنصل شد ین شمبه امطهان داریم!

یا مثلا بار اولی که با معصومه و طاهره رفتیم درمانگاه و سرنسخه دیدیم اینقدر ذوق زده شده بودیم که حد نداشت معصومه قبل از اومدن استاد یه سرنخه برداشت و نشست جای استاد و مشغول نوشتن نسخه شد نوشت:

با صلام ختمط شما حمکار محطرم لتفن عظ Bمار 3Kg یک اکص لطرال بگیرید!!

ترجمه:با سلام خدمت شما همکار محترم لطفا از بیمار من یک عکس  نیم رخ بگیرید

و اخرش امضا زد و اسم من و خودشون رو نوشت: ماسومح و تاحرح!(معصومه و طاهره)

موقع نوشتن نسخه با هم سه تا یی اینقدر خنیدیدم که حد نداشت دل و قلوه و ریه و روده هامون همه جابجا شده بودن

آخرش اومد کنار امضا عین بی سوادها انگشت مهر بزنه دیدم وسط جای انگشت مهرش سوراخه فهمیدیم نوک انگشتش زگیل داره این باعث شد که خنده هامون تشدید بشه

اون سرنسخه رو بعده سالها هنوز دارم و چسیوندمش به دفترچه خاطرات

آدم وقتی به موقعیت شادی و خوشی رسیده باید قدر اون لحظه ها رو بدونه الان هرچی هم دور هم جمع بشیم خنده هامون به عمق و شدت اون ایام نیست هر چی سن بالا تر میره با چهره های جدید تری از دنیای هزار رنگ و هزار چهره آشنا میشیم که دل و دماغ خنده از ته دل رو ازمون میگیره

[ جمعه 1393/04/20 ] [ 13:31 ] [ حوا ]
می پرسه خانوم دکتر برای آمادگی بارداری به جای اسید فولیک چی باید خورد؟

میگم همون اسید فولیک رو بخور ضرری نداره

میگه آخه شوهرم میگه اصلا قرص شیمیایی نخور تا بچمون سالم بمونه این قرصا عوارض دارن

میگم عوارضی نداره باید بخوری نخوردنش باعث عوارض مغزی روی جنین میشه

میگه آخه شوهرم میگه نخور

میگم خوب نخور

میگه پس چی بخورم به جاش؟

میگم جایگزین نداره

میگه پس زنای قدیم مگه اسید فولیک میخوردن؟

میگم چیه زندگیه زنای قدیم شبیه زندگیه شماست ؟یادم رفت بگم آمار مرگ و میر زایمانهای قدیم رو دیدی یا نه

میگه آخه شوهر م میگه نباید بخوری

میگم خوب نخور

میگه پس چی بخورم؟

اگه سرم رو نمی انداختم پایین حین نوشتن نسخه خودم رو به کری نمیزدم تا صبح شوهرم شوهرم میکرد

جالبه وقتی یه خط نسخه نوشتم (که البته رژیم غذایی صحیح بود)هنوز به خط دوم نرسیده گفت اوووووووووخانوم دکتر چی مینویسی کی حوصله داره اینا رو اجرا کنه؟

گفتم تو که حوصله نداری همون یه قرص اسید فولیک رو راحت بنداز بالا قورتش بده جایگزینش کلی رژیم غذایی و دریایی و...

آخرش گفت:آخه شوهرم میگه.........

[ پنجشنبه 1393/04/19 ] [ 23:58 ] [ حوا ]

ما تو طب سنتی یه روز خاص داریم که عید حجامت محسوب میشه اونم آخرین روز فصل بهاره

برا مطب من که روزای عادی با مگساش کشتی میگیریم و منو خانوم منشی از بس زل میزنیم همدیگه رو نگاه میکنیم و حرف می زنیم و خاطره میگیم قیافه و صدا هامون شبیه هم شده ،اون روز روز پر کار  و شلوغی محسوب میشه واسه حجامت ملت میریزن مطب

امام رضا قربونش برم حدیثی دارن راجع به اهمیت حجامت در این روز حالا انگار مردم همه احادیث دیگه اعم از خوشرفتاری و غیبت نکردن و...رو کامل فول آپشن رعایت کردن حالا فقط مونده این فقره حجامت که بیان طبق این حدیث خونی بریزن و برن

یکی میاد نحیف و لاغر مردنی مفلوک و نزار دماغش رو بگیری از پشت افتاده  به زور میخواد به این حدیث عمل کنه و حجامت انجام بده هر چی میگیم بابا این حدیث واسه مردم عرب و گرمای اونجا بوده واسه تو یکی خوب نیست گوشش بدهکار نیست که نیست ماهم  تیغ حجامت رو میزنیم پشتش طرف غش میکنه هوش که میاد عین این آدم بدجنسایی که دلشون خنک میشه هی سرکوفت میزنیم که:خوب شد!حالا فهمیدی چرا حجامت برات خوب نیست؟ حتما باید غش میکردی؟ برو دیگه اینورا پیدات نشه

طرف هم بعد از پاک کردن عرق شرم و احساس اینکه بالاخره مطلب براش جا افتاد کلی عذر خواهی میکنه ومیره

بالای 60ساله ها هم که اصلا حجامت توصیه نمیشه هر چی خانوم منشی میگه : ننه!حاج خانوم! مادر!حجامت برات خوب نیست گوشش بدهکار نیست که نیست میخواد هر جوری شده با انجام حجامت تبدیل به زیبای خفته بشه

بالاخره با لج و لجبازی از هفتخان خانوم منشی رد میشه و میاد داخل اتاقم چشاش برق میزنه منتظره ازش بپرسم چند سالته...میگم مادر چند سالته؟ با خنده میگه 35سال!!!

خلاصه یه اوضاعی داریم مطب سنتی کارها شده عین بقالی ها با مردم سر سلامتی خودشون باخودشون باید چونه بزنی

حالا تو این هیر و بیر شلوغی عید حجامت یکی از همکلاسیهای قدیمی رو بعد از 17سال!!!دیدم اینقدر به به چه جه کرد و آب از لب و لوچه ش آویزون شد و حسرت منو خورد که نگو:

"وای ماشالاه واسه خودت کسی شدی چه مطب خوبی داری وضعت خوبه دیگه ماشالا چقد مریض داری"

ای خدا شانس بده حالا بعده اینهمه سال باید همین روز میومد که حسرت منو بخوره دبیرستان رقیب هم بودیم درسش خیلی خوب بود اما تو تست زدن عقب می افتاد و مهارت ننه حوا رو نداشت !!خلاصه ماییم دیگه.....الانم لابد خودشو میذاره جای من و هی حسرت میخوره...

ای خاک بر سر هر کی که حسرت یکی دیگه رو میخوره ای خاک!!!..... بد بخت ترین آدمای دنیا همین حسرت خورها هستن که ظاهر مردم رو میبینن منم روزگاری جزو همین خاک برسرها بودم که هی حسرت اینو اون رو میخوردم اما الان با گذشت سالها و کسب تجارب نامحدود! دیگه روی استخوان فمور و رادیوس و فرونتالم حک شده که حسرت هیچ بنی بشری رو نباید خورد خلاصه این موها تو آسیاب سفید نشده اینقدم به ظاهر قضایا نگاه نکنین سرتون تو زندگی خودتون باشه

یادمه پارسال عید حجامت یکی از آشناها که فقط همین رو هر سال میاد مطب و دیگه طبیعتا همیشه شلوغی های مطب رو دیده هی حساب میکرد و میشمرد که من چند تا حجامت کردم و چقدر امروز پول گیرم اومد

خلاصه اینقدر حسرت خور دور برم هست دوره طرح محل کارم مدتی نزدیک خونه مون بود یه روز یکی از دوستای مادرم زنگ زده بود به مادرم  و با ناراحتی ابراز داشت که نمیشه یه کاری کنین طرح حوا یه شهر دیگه باشه یه کم دور تر؟

بعدا فهمیدم که دختراش از اینکه من هرروز ظهر ناهار خونه هستم خیلی ناراحتن

حالا فقط خدا میدونه توی اون درمانگاه چقدر سختی کشیدم و چه وضعی رو تحمل کردم

ای خدا!!باورتون میشه ؟واقعا حسرت خورها بد بخت نیستن؟!!

 

 

[ دوشنبه 1393/04/16 ] [ 14:9 ] [ حوا ]

خانمی با شکایت سوء هاضمه اومده بود مطب شرح حال مفصلی از مشکلش داد

گفتم خانوم آروغ هم میدی؟ گفت آره و بعد یه آروغ بلند تحویلم داد و گفت بین خانم دکتر اینجوریه گرفتارم!!...

بردمش رو تخت برا معاینه شکم ،وسط معاینه پرسیدم گاز روده هم دفع میکنی ؟ اما در جا به خودم اومدم گفتم وای خدا نکنه اینم تحویلم بده بگه خانم دکتر بیا اینم از این!!!

[ جمعه 1393/04/13 ] [ 0:12 ] [ حوا ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پزشک عمومی هستم تو دفترچه شخص دیگه ای براتون دارو نمی نویسم برای مریض ندیده و نشناخته هم مرخصی استعلاجی رد نمیکنم!...راستی در زمینه طب سنتی مشغول به طبابت هستم درضمن از دادن آدرس مطب و پاسخ به سوالات پزشکی دوستان معذورم؛
هرسخن جایی و هر نکته مکانی دارد!!...
امکانات وب