خاطرات پزشکی
درد دلها و خاطرات یه پزشک 

یه مسوول آموزش داشتیم بد اخلاق اینقدر منت سر دانشجو ها میذاشت و گیر میداد و غر میزد که حد نداشت

منم دست به نقاشیم ملس بود یه روز نشستم کاریکاتورش رو کشیدم در حالی که خنده های موذیانه ای داشت و کیسه هایی که روشون نوشته شده بود" منت" رو میذاشت داخل یه گاری و دانشجوی بد بختی عرق ریزان گاری رو میکشید

کاریکاتور رو زدم به بورد کلاس طوری که کسی نفهمه

بعد از اتمام کلاس یادمه پسرای کلاس دور کاریکاتور جمع شده بودن آنچنان ولوله ای بینشون افتاده بود که حد نداشت یکیشونو یادمه خودشو میزد و میخندید انگار بار سنگینی از دوش همشون برداشته شده بود همچین همشون حال کردن و کیفور شدن که حد نداشت  هی میگفتن:آقا اینو کی کیشده؟اینو کی کشیده؟

منم عین یه موش مودب سرم رو انداختم پایین و رفتم حیات انگار نه انگار کار من بوده

رسید به گوش مسوول آموزش اومد و کاریکاتورم رو از جا کند و برد طوری که بورد هم میخواست همراش راه بیفته درحالی که فضای سالن رو از عطر غرغرهای ممتد و قطاریش پرکرده بود

[ پنجشنبه 1393/08/29 ] [ 19:29 ] [ حوا ]

انترن جراحی بودم شب اول کشیک شیفت شب حدود ساعت 2

خانم پنجاه و خورده ای ساله رو آورده بودن با شکایت درد شکم کلی آدم مودب هم همراهش بودن نامه ای هم داشتن معرفی از طرف یکی از پزشکان آشنای فامیل

کمی معاینه ش کردم تندرنس ژنرالیزه و آریتمی در نبض سریع ذهنم رو برد سمت آمبولی مزانتر

زنگ زدم به آنکال جراحی آنکال اون شب آقای دکتر کم حوصله ای بود که به زور خودش رو کنترل میکرد دختر جوونش بعد از عروسی با داماد میرن ماه عسل اما طی تصادفی میفتن ته دره و توی رودخونه غرق میشن

استادمون فشارهای روحی زیادی رو تحمل میکرد اما برخوردش بامن خوب بود کاریم نداشت بهم احترام میذاشت گیر نمیداد خیلی محترمانه برخورد کرد و گفت صبح میام میبینمش!

صبح فرستادنش سونوگرافی چند تا سنگ صفرا دیدن درد شکم رو گذاشتن به حساب کوله سیستیت یه هفته بستنش به آنتی بیوتیک و ترخیص!

بعد از یک هفته مجددد با عود شکایات آوردنش توی سرویس یه جراح دیگه و با تشخیص نکروز وسیع کولون ناشی از آمبولی مزانتر!!!! کولکتومی توتال شد و روده باریکش رو دوختن به دیواره شکمش برای تخلیه مدفوع!!طی دوره جراحی هر بار کشیک بودم سراغ این مریض می رفتم که روز به روز آب میشد

درست شب آخر دوره جراحیم یعنی بعده دوماه اون خانم ارست کرد و از دنیا رفت

اینا رو نگفتم که بگم خیلی بلد بودم و این حرفا

نه بلکه دارم فکر میکنم چقدر اون زمان ذهنمون باز بود چقدر در اثر تکرار و تمرین و در معرض کیسهای مختلف قرار گرفتن ورزیده بودیم یادمه برخی بیماران با همراهشون که پزشک بود میومدن و اون پزشک ساده ترین نکته راجع به بیمارش رو ندید میگرفت و ما چقدر پشت سرش حرف میزدیم و میخندیدیم که وایی فلانی پزشکه و این نکته رو نمیدونست

مثلا یه آقای دکتری پدر پیرش رو آورده بود اورژانس با شکایت توده درد ناک شکمی و عدم تخلیه ادرار گفتم خوب احتباس ادراریه دیگه یه سوندفولی  گذاشتیم پیر مرد راحت شد توده رفت پی کارش و اون آقای دکتر هاج و واج!!

یا خانم دکتری که طفل شیر خوارش رو با شکایت ملاج برجسته و بی قراری آورد گفتم اسهال داره داری بهش نالیدیکسیک اسید میدی؟ گفت آره گفتم از عوارض داروییه و مهم نیست و اون خانم دکتر هاج و واج!!

خیلی برام عجیب بود و اون زمان خودمو باسواد میپنداشتم!

الان هر چی میگذره و درگیر کار و زندگی میشم مطالعه مفیدم کمتر میشه ومطالب بیشتری رو فراموش میکنم

یاد اون روزا میفتم  که تو دلم به اون پزشکا کرکر میخندیدم الان از ترس سوتی دادن  وقتی بیمارستان عیادت کسی میرم خودمو معرفی نمی کنم و نمیگم پزشکم

[ پنجشنبه 1393/08/29 ] [ 19:13 ] [ حوا ]

اومده با 104کیلوگرم چربی و عضله میگه میخوام لاغر شم وقتی رفت روی ترازو، آنچنان ترازو به قرچ قوروچ افتاد انگار تمام پیچ و مهره هاش فریاد میزدن ...

گفت: اه خانوم دکتر ترازوتون چقدر صدا داشت!!....

میگه: اوه! اصلا تحمل بوی داروی گیاهی رو ندارم

میگم:باشه به فرم کپسول میدم

میگه:اوف کپسولش بو نده!! عرق مرق نمیتونم بخورم حوصله جوشونده موشونده ندارم

میگم:رژیم شماره 1 رو 2 هفته رعایت کن

میگه:اوه اوه 2هفته ناهار آَش؟؟ نمیتونم

میگم:پس  طبق این جدول  پیش برو

نگاهی میندازه به جدول و میگه:اییی شیر بهم نمیسازه زیره با برنج نمیتونم بخورم ...از لوبیا بدم میاد...

میگم:پیاده روی شروع کن

میگه:کی حوصله داره اصلا وقتشو ندارم

میگم:شما که کاملا دست و پای منو بستی چیکارت کنم چی بهت بدم که نه بو بده نه تکون بخوری نه آش!!؟؟

خلاصه یه چیزی غالبش کردم بعد از کلی زور زدن البته

قبل از رفتن گفت :اه الان که محرمه و بخور بخور!!من تا 10روز نمیتونم از این رژیمایی که دادی استفاده کنم باشه بعد از دهه محرم...بعدش 2هفته رعایت میکنم و میام حالا به نظر شما توی اون دو هفته چقدر لاغر میشم؟؟...چند کیلو پیشگویی میکنی!!؟؟...

میگم:( تو دلم البته) انشالاه یه 40 کیلو دیگه اضافه میکنی به حق همین شبها..

 

[ یکشنبه 1393/08/04 ] [ 23:15 ] [ حوا ]

فردا به امید خدا عازم سفریم بریم شهری که حوزه امتحانیمون اونجاست و انشاالله با دست پر برگردیم

سالی که گذشت خیلی برام پرفرازو نشیب بود شروع درس برام فوق العاده سخت بود چند روز تو حالت بحران و جدال با تنبلترین جنبه درونم بودم که بابا:دیگه تنبلی بسه یه نگاه به دوروبرت بنداز هرکی رو میشناختم رفته موسسه حجامت دوره پزشکی سنتی ارمنستان رو داره میگذرونه سه چهارتا از دوستام که خودم بهشون مزاج شناسی یاد دادم الان رفتن و حسابی مشغول خوندن هستن از یکنواختی و نم کشیدن سواد و تکراری بودنه نسخه هام واقعا مدتها بود که به ستوه اومده بودم بالای پنجاه درصد مریضام هم جذب دانشجوهای موسسه شدن و دیگه به مطبم نمی اومدن زنگ خطر بد جور به صدا دراومده بود هیچ چیز کشنده تر و سمی تر از رکود علمی واسه یه پزشک نیست چقدر فقط خودم بخونم بدون استاد؟

واقعا بدون کلاس و استاد نمیشه

شروع درس برام از دفع سنگ کلیه هم سخت تر بود

خصوصا اینکه طب کلاسیک رو 10سالی بود بوسیده بودم و کنار گذاشته بودم تا حدی که نمیدونستم ملاج قدامی خلفه یا قدام؟؟!!!

روزهای اول پاییز سال گذشته بود موقع مطالعه اینقدر به مغزم فشار می اومد که دونه دونه سست شدنه ریشه موهامو احساس میکردم خلاصه یک ریزش مویی نصیبمون شد توی این یک سال تمام آثار هد ترومای دوران طفولیتمون پدیدار شد...

دور سرم رو محکم با روسری میبستم از بس که احساس خستگی فکری داشتم -_ اینجوری احساس بهتری بهم دست میداد _

مشکلات متعددی پشت هم اتفاق افتادن و هرکدوم مدتها فکرم رو مشغول میکردن استرسها ناراحتی ها اعصاب خوردکنی های جورواجور که دیگه تاب و توان از آدم می برد اما برخی اتفاقا مثلا همین که یه معلم عربی دم دست داشته باشم نشونه هایی بودن از طرف خدا که امیدم رو بیشتر میکرد که اگر تلاشم رو بیشتر کنم و توکلم رو از دست ندم انشاالله به هدفم میرسم

قدیم ندیما درس خوندن برام خیلی خیلی راحت بود انگار چرخای یه ماشین رو کف صابونی کنی بندازیش تو سرازیری!!

اما الان انگار یه ماشین پنچر داره از جاده سنگلاخ سربالایی میره

استاد  ای ان تی !داشتیم میگفت بلافاصله بعد از طرح تخصص رو بگیرید و تاخیر نندازین چون مغزتون همیشه مثل حالا فرِش نخواهد بود..متاسفانه این 10سالی مشکلاتی داشتم که اصلا نشد سراغ درس و ادامه تحصیل برم ....

امروز نذر کردم اگر قبول شم برم حسابی ادامه تحصیل بدم و  به پول فکر نکنم و عزمم رو جزم کنم و تمام هدفم درس و ارتقا علمی باشه برای رسیدن به درمانهای مفید تر و به صرفه تر برای مردم چون اوایل که شروع به درس خوندن کردم یه خورده حس بی پولی سیخم میداد ولی بیشتر فکر میکنم میبینم نه بی پولی نیست همین الانشم پزشک خانواده جای خالی داره ماهی 5الی7میلیون حقوق!!میتونم برم اما برم که چی بشه ...کارای تکراری همش اسهال و سرماخوردگی ...ارتقا علمی بیشتر آدم رو ارضا میکنه

ای خدا!!! اگه میخوای اون جنبه پول دوسته طماع و بیهدفم بیدار نشه و جولان نده یه کاری کن که قبول شم خودت شاهد بودی که به چه زجر و زاجراتی تا اینجا خودمو کشیدم یه کاری کن من نمیدونم این مغز و این دست و این مداد مشکی و اون برگه سوالات و اون پاسخنامه همه و همه رو میسپرم دست خودت به سمت بهترینها راهنماییم کن

به امید خدا

برام دعا کنید

 

 

 

[ سه شنبه 1393/07/29 ] [ 23:33 ] [ حوا ]
اینو کجای دلم بذارم؟؟؟

:خانوم دکتر!شماکاچی برام نسخه کرده بودین که واسه کمردردم بخورم اما هر عطاری ای رفتم نداشتن کجا میتونم پیداش کنم....

خاک ورچوکه اون عطاری که درجوابش گفت کاچی نداریم!!!!

[ یکشنبه 1393/07/27 ] [ 0:28 ] [ حوا ]
اینکه خونه آدم درست بغل خونه مادرش باشه وبتونه بچه ش روبسپره دست مادرش وباخیال راحت به درساش برسه 

اینکه شوهر آدم کلا ماموریت باشه و اختیار زاروزندگی دست خود آدم باشه

اینکه تمام پز مادرشوهر آدم اینه که عروسش پزشکه و جونش روواسه این پز ,میده و شام و ناهارآماده و تنوری براش میفرسته تا بلکه راحت ترتخصص قبول بشه وبتونه جلو فامیل اون گردنه آرتروزیده ش رو بالاتربگیره

اینکه دوستای باب!داشته باشی واینقدر پات بشینن و تو گوشت بخونن وتشویقت کنن که بخون تو میتونی بایدبخونی باید قبول شی فقط چون مستحق قبول شدنی وبهتر بودن

اینکه یهویی یه ماه مونده به امتحان خانوم منشیت!بره مرخصی ویکیو بفرسته که معلم عربی باشه وبشینی حسابی مفت ومجانی عربی رفع اشکال کنی ودیگه افسوس اینو نخوری که چراتوی کلاسای آمادگی تخصص طب سنتی شرکت نکردی

هزاران اینکه از این قبیل دست به دست هم میدن تا ما یه پله بالاتربریم ایشالا

فقط یه معظل اساسی این وسط بوده که طی یه عملیات انتهاری زدم ناک اوتش کردم و اونم بازیهای وسوسه انگیز موبایلم بود که وقت و بی وقت وسط درس منو سمت خودش میکشید دیگه زدم همشون رو حذفید. خصوصا اون 

" پو" ی شکموی لوس و پرتوقع که یاباید بلومبونه یا بره تفریح وقت و بی وقت ضغ میزد غذا میخواست یه باررفتم سراغش دیدم بدجور مریضه تب داره ودورچشاش کبود رفتم داروبخرم براش دیدم یه قرّون پول نداره مجبور شدم با اون حالش سوارماشینش کنم بریم گردش بلکه دوزار سکه کاسب بشه بدبخت تو ماشین یه حالی بود دیدنی خلاصه دارو و غذا بهش رسوندم و وقتی سرحال شد درحالی که اصلا انتظارش رونداشت برای همیشه این موجود بی خاصیت و پرتوقع رو از صحنه روزگاره موبایلم حذف کردم کی حالاسر پیری حوصله بزرگ کردنه یه بچه دیگه رو داره نه که خیلی یارانه هم بهش تعلق میگرفت!!!!

یه معظل دیگه هم هست که اگه ایشالا قبول شم نکنه بیفتم شهر دور؟

چون تو شهر دور فامیله دور نداریم دیگه غربت بهمون نمیسازه شدم عین این پوی پرتوقع: هم قبول شم هم شهر نزدیک یا شهر خودمون لطفا!با امکانات اضافه ...

 

[ یکشنبه 1393/07/27 ] [ 0:19 ] [ حوا ]

حالا لفظ حجامت واسه برخی تازه به دوران رسیده ها افت داره ما از واژه "کاپینگ"براشون استفاده میکنیم که معادل لاتینش هست

برای اینکه عمل کاپینگ! حداکثر نتیجه رو در فرد داشته باشه لازمه برخی پرهیزات رو قبلش داشته باشن مثلا اگر طی 8ساعت قبلش لبنیات مصرف بشه باعث دل درد و سرماخوردگی میشه

خلاصه همه توصیه های لازم جهت انجام کاپینگ توسط سکرتر! اینجانب به بیماران گفته میشه

هر چند گفتن و نگفتنش برای بعضیا توفیری نداره و کاری رو که بخوان طبق عادت قلیشون انجام میدن

خانم منشی قبل از کاپینگ از بیمار می پرسه:

پرهیزات رو رعایت کردی؟

آره

برگه ای که دادم رو خوب خوندی؟

آره رعایت کردم

صبحانه چی خوردی؟

آب میوه و کلوچه

.........................................

خانم منشی زنگ میزنه و من میام اتاق کاپینگ! بیمار تا منو میبینه میگه:

خانوم دکتر ببخشید من صبحانه کمی شیر و کره خوردم عیبی داره؟

طبق معمول این زمان چش غره میرم به خانوم منشی که یعنی چرا درست مریضو راهنمایی نمیکنی خانوم منشی درجا بدون معطلی میگه به خدا گفت همه چیو رعایت کردم

گفتم پس چی میگه؟...بین بحث منو و منشی بیمار میگه نه شیر نخوردم

میگم پس چرا میگی خوردم؟

میگه: به خدا نخوردم

مادرش میگه:من یه لیوان شیر صبح بهت دادم

میگه:نه من نخوردم

خانوم منشی میگه:پس شیر و کره چی بود گفتی؟

خلاصه عین بازجوها همه افتادیم به جون هم

 با یه طرفندی برای رو کم کنیه آدمی که نمیدونه صبحانه چی خورده عمل کاپینگ روکنسل! کردم و از شدت عصبانیت خودمو از شعاع چند صد متری  دور کردم تا مبادا به کسی آسیبی برسه اینقدر بدم میاد از اینکه مریض میاد چونه میزنه با من برای انجام کاری که براش ضرر داره اینقدر کفری میشم که حد نداره.....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خانم منشی: همه چیو رعایت کردی :

بله

 برگه پرهیزات رو خوب مطالعه کردی؟

آره همه رو رعایت کردم

عمل کاپینگ با موفقیت انجام میشه و حین جمع کردن وسایل طرف میگه راستی صبحانه شیر کاکاءو خوردم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به همه میگیم روزی که خیلی خسته اید برای کاپینگ نیاین فایده ای براتون نداره

خانوم رو   می کاپینگم!!  هنوز کامل نکاپینگیده که غش میکنه سیاهی چشاش میره سفیدی میمونه سیانوزه کامل!

دخترش میاد کلی جیغ و داد که مادرم مرد به داد برسین

خلاصه بعد از عملیات احیا خانوم رو میبریم زیر چراغ اتاق بازجویی که اعتراف کن به کاری که نباید میکردی

خانوم بعد از اینکه حالش جا اومد میگه از صبح زود دنبال کارای اداری بودم خیلی دوندگی داشتم از این اداره به اون اداره بعدشم رفتم بازار صبحانه هم نخورده بودم!!!.....

متاسفانه بالای 99و نیم درصد مردم فکر میکنن حجامت در بدنشون معجزه میکنه

و همون درصد هم فکر میکنن پرهیزات و مراقباتی که قبل از حجامت بهشون میگیم شوخیه!

 

 

[ چهارشنبه 1393/07/23 ] [ 16:32 ] [ حوا ]
افتادم رو دور شمارش معکوس تقریبا دوهفته دیگه امتحان تخصص طب سنتی برگزار میشه همه سعی و تلاشمو کردم تا مبادا زیادی بخونم و رتبه بیارم!!!چون اینجوری مجبورم مرتب به خودم فشار بیارم و توقعات این و اون رو نسبت به یه رتبه بالای پی اچ دی برآورده کنم ....

 

8 روز آخر رو گذاشتم برای فرفریزاسیون یعنی مثل فرفره فقط نکته های مهمی که این هشت ماه یادداشت کرده بودم رو از میدان بصر خویش عبور دهم روز شماری میکنم 8روز آخر برسه آخ چه کیفی داره بشینی فقط ورق بزنی

یک استرسکی بی جهت گاهی از ته دلم رد میشه بعد فرتی میریزه پایین که نکنه توی این دوهفته کسی بمیره نکنه سرما بخورم  نکنه کارت ورود جلسه برام صادر نشه نکنه نکنه هی نکنه....وقتی به دیدن مادربزرگ پیرم میرم با التماس بهش نگاه  میکنم و توی دلم بهش میگم:تورو خدا فقط این چند روزی نمیر...

به قول پیر با تجربه ای که:

نتیجه فقط به درس خوندن نیست صرفا به دانسته های خودت اکتفا نکن  همه امورت رابه خدا واگذار کن تا در کنار تلاشی که کردی نقایصت را جبران کند و بهترین جوابها رو به ذهنت برساند

(اون پیر با تجربه کسی نیست جز خوده من...)

 

 

 

[ دوشنبه 1393/07/14 ] [ 14:12 ] [ حوا ]

بعضی وقتا لابلای مریضام یه آدمای خاصی میبینم از افکارشون خیلی خوشم میاد

مثلا یه پسری حدود 12 ساله الان چند ساله که فصل بهار میاد مطبم واسه حجامت سال اولی که اومد سقف و کف مطب رو به هم دوخت از بس خودش رو زد و جیغ کشید البته این تمارضات همه پیش از حجامت بود و بعدش از هنرنماییهاش خنده ش میگرفت چون هیچ دردی حس نمیکرد امسال میگفت خانوم دکتر زودتر تمومش کن میخوام برم کار دارم

گفتم کجا با این عجله؟

گفت امتحاناتم تموم شده میرم شیرینی فروشی کار میکنم الان کلی خرما هسته گرفتم وسطش گردو گذاشتم روش پودر نارگیل ریختم سلفون کشیدم باید برم کلی دیگه درست کنم سفارش داریم

مادرش فرهنگی و معلمه همچنین پدرش و الان چند ساله که پسرشون رو می فرستن سر کار یه سال شیرینی فروشی یه سال فروشندگی و...

خیلی خیلی از این حرکتشون خوشم اومد

پسر میگفت صبح ساعت 8 میرم تا 10 شب وقتی هم برمیگردم اینقدر خسته ام که میخوابم البته قبلش باید کلی کتف و کولم رو مشت و مال بدن تا خستگیم در بره ماهی 400تومن میگیرم میخوام آخر تابستون تب لت بخرم مادرم گفته یواشکی شیرینی نخور حرومه اگه یه وقت هوس کردم خوردم حتما به صاحب شیرینی فروشی میگم و پولشو میدم

مادرش میگفت خونه که میمونه شیطونی میکنه خواهر کوچیکشو اذیت میکنه و از این جور حرفا اما از وقتی میره سر کار مردی شده واسه خودش

الان که مد شده بچه ها تا تعطیل میشن میرن کلاس شنا کلاس زبان کلاس موسیقی کلاس تقویتی کلاس تست کلاس قرتی بازی  کلاس کلاس کلاس ....

بعدشم کنکور و دانشگاه و از لیسانس به فوق لیسانس و از اونم به دکترا

بعد میشن یه دکترای ژیگول و پر از اطلاعات روز اما هیچ کارایی ندارن تحمل سختی ندارن تحمل حرف ندارن تحمل افت کلاس ندارن نمیشه بهشون گفت بالای چشمت ابرو تشریف داره!

از اولشم توقع دارن بهترین شغل با بالاترین درآمد رو داشته باشن که اگه نشه تریپ افسردگی میگیرن

البته حق دارن کلی هزینه کردن وقت و عمر و جوونی رو گذاشتن باید یه جوری جبران بشه ولی با این اوضاع اقتصادی خیلی مشکله...

یکی از مریضام پسرش دکترای نمیدونم چی رتبه دو رقمی کشوری آورد اما مصاحبه رد شد چرا چون سر زبون نداشت بیانش خوب نبود یه عمری فقط نشست گوشه اتاق و درس خوند و تست زد اما  تجزیه تحلیل درستی از مسایل نداشت کم تجربه یا بی تجربه بود... ...

چرا بچه ها رو از بچگی با سختی های جامعه درگیر نمیکنیم  تا کمی پوستشون کلفت تر بشه و اینقدر یک بعدی رشد نکنن/چرا اینقدر والدین از داشتن بچه ای که صبح تا شب تو اتاقش سرش به کتابه و فرت فرت براشون نمره 20میاره ذوق میکنن؟

یه دختر خانومی مریضم بود فوق برق زبان تافل تکمیل  از نابغه ها که فقط تا تونست خوند اما الان افسرده تمام...بابادرس خوندن برا بعضیا حدی داره یه کم وارد جامعه بشین از صفر شروع کردن رو یاد بگیرین

  همین خوده من یه سال بیکار بودم زمان ما پزشک خانواده نبود  پزشکا رو اینقدر تحویل نمیگرفتن برای اینکه بیکار نباشم مدتی رفتم موسسه آموزش کامپیوتر یکی از آشناهامون به عنوان مربی تدریس کردم 20 تا شاگرد تحویل جامعه دادم!!! این وسط کلی تجربه کسب کردم آدمای مختلف دیدم  هر چند هیچ پولی هم گیرم نیومد و طرف جهت تشکر فقط نیم متر پارچه حریر که نمیدونم باید باهاش چی دوخت بهم هدیه داد ..

 

 

[ جمعه 1393/07/11 ] [ 21:55 ] [ حوا ]

یادش به خیر چند سال پیش تابستون رفته بودم ییلاق زینب اینا که جای خوش آب و هوایی بود

یکی از پسرای محله شون دستش رو با داس بریده بود مادر زینب ازم در مورد چاره زخم بریدگی پرسید منم گفتم روی زخم عسل بمالن

رومو برگردوندم دیدم نه مادر زینب هست نه شیشه عسل

بعد از چند لحظه مادر زینب شیشه عسل به دست با مصدوم و مادر مصدوم وارد شدن  بدونه یا الله

هول شدم پریدم یکی از چادرای زی زی رو ورداشتم سرم کردم اما از اونجایی که قد من چند متری! از زی زی بلند تره چادر به زور تا زیر زانوم میرسید مجبور شدم نیمه نشسته راه برم و خلاصه یه وضعی ...

انگشتای آقا مهدی مصدوم مذکور را معاینه کردم جراحت درست روی مفصل انگشت بود ازونجایی که جراحات روی مفاصل رو حتما باید از نظر آسیب کپسول مفصلی و عروق و اعصاب بررسی کرد بهشون تاکید کردم که زودتر خودشون رو به شهر و به بیمارستان برسونند

خلاصه اینا رفتن و زی زی و بقیه شروع کردن به سر به سر گذاشتنه بنده که بیا برو زنه این مهدی شو خونه داره  نیسان آبی داره گوسفند داره وضعش خوبه....

القصه...بعد از چند روز مادره مهدی رو دیدم و حال پسرش رو پرسیدم

با حالت دعوا گفت: بستریش کردن بردنش اتاق عمل  گرفتار شدیم ....(حالا انگار من دست پسرش رو بریده بودم)

نمیدونم چرا بعضیا نمیتونن خوش اخلاق باشن اما از اون مادرشوهرا بودا....

حالا توی اون کوه و کمر کجا بود که سفر تابستانی من همزمان بشه با مصدوم شدنه مهدی و من اون جا باشم یهو به ذهن مامانه زی زی برسه و ازم سوال کنه و راهنمایی کنم و اونا  هم جدی بگیرن و خلاصه یه انگشت از "از کار افتادگی" نجات پیدا کنه ...(چند تا مویرگ و کپسول و یه عصب انگشتش پاره شده بودن و اینا بی خیال و بی خبر از این همه ضایعه )

خلاصه چند روزی که ییلاق بودم همسایه ها میومدن و از درد و مرضاشون میگفتن یه شبم که مسجد محله شام میداد توی اون شلوغی یکی از دختر عموهای زی زی حدود دو ساعتی از شرح حال بیماری هاش  گفت طوری که از شدت خستگی ناشی از گوش دادن به یه مشت درد و مرض احساس میکردم چشام دارن توی کاسه سرم فرو میرن

یه روزم رفته بودیم خونه یکی از همسایه ها خانومه همسایه مشغول پخت نان در تنور خانگی اش بود! فهمید که قراره دکتر بشیم هیکلش رو سفره کرد کنار تنور و منم مشغول معاینه و معالجه...

خلاصه شده بودیم عین این دکتر قریب که مردم روستا دسته دسته میریختن خونش

حالا خوبه دوره ما حصبه ریشه کن شده و بیماری واگیر خاصی نداریم وگرنه هر گونه تفریح و مسافرتی با هویت اصلیم بر من حرام میشد

[ چهارشنبه 1393/07/09 ] [ 0:15 ] [ حوا ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پزشک عمومی هستم تو دفترچه شخص دیگه ای براتون دارو نمی نویسم برای مریض ندیده و نشناخته هم مرخصی استعلاجی رد نمیکنم!...راستی در زمینه طب سنتی مشغول به طبابت هستم درضمن از دادن آدرس مطب و پاسخ به سوالات پزشکی دوستان معذورم؛
هرسخن جایی و هر نکته مکانی دارد!!...
امکانات وب